یادداشت‌ها و برداشت‌های سمیرا سامانی از روزنامه‌نگاری و ارتباطات

 



موضوع:
تازه‌ترين مطالب:



جستجو:

پيوندها:


 
 
January 31, 2008 06:25 PM
قاعده بی قاعده

یه قاعده تو روز دفاع در دانشکده ما بابه که از این قراره: هرچقدر تعداد مستمعین کمتر، گیرای استاد داور کمتر، در نتیجه نمره بالاتر. من این قادعده رو دوست ندارم اگر حتی نمره ام کمتر بشه. برای اینکه کلی زحمت کشیده شده تا شاید چند صاحب قلم دلیل بی میلی مردم را به نوشته هاشون بدونند.
اعتمادملی، کارگزاران، همشهری، جام جم، کیهان و رسالت 6 روزنامه ای هستند که سعی کردم شباهت ها و تفاوتهایی که باعث اعتماد یا بی اعتمادی مخاطبانشون می شه ، رو پیدا کنم.
از عوامل فردی گرفته تا عوامل سیاسی و اجتماعی تا عوامل رسانه ای در این تخقیق مورد سنجش قرار گرفته. کاری که تا الان در هیچ تحقیق مشابهی انجام نشده. از این جهت موضوع بکریه برعکس عنوانش! که به نظر خیلی تکراری می یاد.
خلاصه وقتی دیروز از تنور پرینتر دراومد بیرون، من خوشحال بودم و راضی. بسیار بهتر از آنچه انتظار داشتم و انتظار می رفت، شده.
هنوز تاریخ دقیق روز دفاع مشخص نشده اما حتمالاً می مونه برای 20 بهمن به بعد. من درباره این پایان نامه اینجا هی و هی می نویسم تا شاید نتایجش که شنیدنیه، مستمعینی بیشتر از چند دوست و همکلاسی در روز دفاع پیدا کنه.


Posted by s.samani at Comments (3)


September 12, 2007 08:19 AM
بي‌ فلک مکتب، زندگي آموز

واي چقدر نوشتنم مي‌ياد! اما چقدر حوصله ندارم که براتون از چيزايي که دربارش نوشتنم مي‌ياد بنويسم!! مي‌خوام به زور هم که شده زور چپوني چيز ميز بنويسم.

مهر که بياد پنجمين سال از عصر طلايي حضور اينجانب در دوره فوق ليسانس ارتباطات دانشگاه علامه شکل مي گيره. عصري که هنوز معلوم نيست کي مي‌خواد، تموم شه...
از بچگي مي‌دونستم تا فوق ليسانس درس مي‌خونم. قشنگ اون روزا که با همه بچگيم مي‌گفتم من تا فوق ليسانس درس مي‌خونم يادمه. حالا اگه اين پايان‌نامه کذايي تموم شه مي‌شم همون چيزي که بچگيام فکر مي‌کردم. اما راستش 20سال گذشت تا من بفهمم چقدر درس خوندن امر مزخرفيه. حداقل در گروه علوم انساني. البته همون سال اول فوق ليسانسم اين رو فهميدم اما چه کنم که پا در اين مرداب گذاشته بودم و بايد صبر مي کردم تا آروم آروم برم ته مرداب.
ياد اون روزا که مي‌رفتم به ساناز گزارشاي ايران رو تحويل بدم، به خير. همون سال اول ارشد بود، بم گفت: حالا نظرت درباره ادامه تحصيل چيه . گفتم: ساناز از مزخرف مزخرف‌تره. خنديد گفت: ديدي من گفتم بيشتر از اين وقت گذاشتن حماقته. گوش اما نکرديد. گفتم: آره تو باهوش‌تر بودي که زودتر فهميدي.

مي‌دونيد براي چي مي‌گم درس خوندن در گروه علوم انساني مزخرفه؟ چون بدون هيچ نمونه‌گيري و هيچ تحليل آماري با يقين مي گم 99/99% دانشجوها وقتي ازشون بپرسيد براي چي درس مي‌خونيد؟ نمي‌تونن جواب منطقي بدن. يعني هر چي بگن فقط کافيه ازشون بپرسي که چي بشه. اگر سرتق باشن يکي دو جوابي باهات همراهي مي‌کنن اما خودشون هم مي دونن که جواب که چي بشه رو نمي‌تونن بدن.
مي خونن که با سواد و با معلومات بشن. مي‌خونن که مدرک بگيرن. مي‌خونن که پول دربيارن. مي‌خونن که پله‌هاي ترقي را بالا برن. مي‌خونن که لذت ببرن. مي خونيم که چي بشه؟

اين دوست رفيق و شفيقم که داره کاراي پايان نامم رو جمع جور مي‌کنه خيلي درس خونه از اون درس خوناي حرفه‌اي. از اون عشق جامعه شناسيا. خلاصه کلي تو دانشگاه اسم و رسم داره. پريروز تو دانشگاه فهميدم آقا حسين دوستش فوق جامعه شناسي آزاد قبول شده. به دوستش گفتم مي‌خواي پول بدي که درس بخوني؟ يه جوره عاقل اندر سفيهي نگام کرد و گفت: خيليا پول مي دن که يه کارايه ديگه بکنن من مي خوام پول بدم که درس بخونم. گفتم: پسر جان! بنده از همون دستم که پول دادم درس بخونم. از من بزرگتر به تو پند که اين راه را نرو خواه پند گير خواه پند نگير اما از ما به تو پند... دوستم گفت: حسين از اون جور آدماس که دنياش تو اين فضاس. بايد هم تو همين فضا بمونه. به دوست جان! خنديدم و گفتم: تو هنوز بچه‌اي... يه دوست ديگه که ششمين سال فوق را در حال گذراندن بود با من هم صدا شد. از ما اصرار و از او انکار.
چند دقيقه بعد از کل کل
دوست شفيق شروع کرد از تحقيق جامعه شناسي روستاييش حرف ‌زدن که نرفته به يه روستا 20 صفحه در مورد يک روستاي خيالي نوشته از اسمش بگير تا وجه تسميش و... استاد هم از 6 نمره بش 5/5 داده و گفته احسنت فکر کنم اين روستا را رفتم. دوستم که از اين موضوع خوشوقت بود با آب و تاب خاطرش رو تموم کرد که يه دفعه با برجک من روبرو شد.
جامعه‌شناسي روستايي يعني چي؟
او: سکوت
من: يعني هيچي. يعني تو در اوج سرزندگي حاضر نيستي بري يه سر به يه روستا بزني.
دوست او: يعني هيچي. يعني وقت هدر دادن.
من: به اين مي‌گن جداي تئوري از عمل
باز من: اين يعني اينکه جامعه شناسا ناآشناترين افراد به جامعه هستند.
باز هم خودم: يعني تو و امثال تو خودتون را پشت ميز و صندلي و کتاب و جزوه پنهان کرديد اما نمي‌دونيد واقعاً درد يک روستايي چيه. يا درد يک زنداني يا همون مجرم که شما اسمش را گذاشتيد، جامعه شناسي جرم و...(اين همان دردي است که سياسيون نيز به آن مبتلايند)
من باز به او: تهش مي‌شوي فرهادي. يا پناهي. يا عبداللهي اون‌موقع تو هم به اين سيکل باطل مي‌پيوندي. عده اي روبه روي تو مي نشينند تا تو در مغز آنها هيچ فرو کني...
من ديگر حرف نزدم اما مي‌دانم که اگر از تو که ارتباطات خواندي هم بپرسم ارتباطات يعني چي؟ تو سکوت مي کني. يا مهمل جوابم را مي‌دي يا عين کتاب دهقان جوابم را از بر مي‌دهي. اما من باز از تو مي‌پرسم. خوب که چي. تو که اين را بلدي چه حاصلي براي جامعه تو هست. به خداي احد واحد هيچ.
اين موضوع آنقدر در دروس گروه علوم انساني رخنه کرده که به اين زودي‌ها نمي توان آنرا بيرون کشيد. درحالي که يک عمر آزگار ما شنيديم علوم انساني پايه هاي يک جامعه است. هر چه او محکم‌تر، جامعه مستحکم‌تر... اما اينها همه يک توهم فانتزي است. خيلي گوگولي مگوليه. خيلي جينگوله. خيلي شيکه. اما واقعيت اين نيست. واقعيت اينه که اينها که در مخ ما کردن هيچ هم نيستند چه برسد به واژه پوچ هيچ.

مي دانيد من مدتي است ايمان آوردم. مردمان هميشه يک قدم از ما دانشگاهيان جلوترند. چون آنان رفتارشان را تغيير مي دهند. طرز انديشه‌شان را و عملشان را. آنگاه دانشگاهيان به دنبال اين مي‌افتند که تئوري بدهند بعد از دل آن نظريه صادر کنند. در حالي که مردمان پيشتر از آنان اين راه را رفته‌اند. يک روز رسانه برايشان بت بود پس همه چيز را مي پذيرفتند. اين نامش در رشته ارتباطات چيست؟ نظريه تزريقي يا همام گلوله جادوئي. روز ديگري آمد . رسانه زياد شد. مردمان کانالهاي تي‌وي‌شان را عوض مي‌کردند و راديوشان را و برگهاي روزنامه هايشان را. اين يکي نامش چيست در ارتباطات؟ آري ما مي‌آموزيم آنچه که مردم به ما مي‌‌گويند..دلم مي خواهد همه اينها را به فرزندم بگويم.
بگويم، فرزندم!
اگر پزشک شوي تو ممکن است، جان يک آدم را نجات دهي اما اين بزرگترين دروغ دنياست که اگر جامعه‌شناسي و از اين دست رشته‌ها بخواني جان بشريت را نجات داده‌اي . تو به قطره اکتفا کن که جان يک قطره جان همه درياست.
و باز بگويم فرزندم!
اگر معماري بخواني. مي‌تواني ياد بگيري در سرزمينمان خانه‌هايي بسازي که کودکان در آن آرام بگيرندو زير سقف آن دنبال هم بدوند و بخندند.
و براي باري ديگر بگويم، فرزندم!
اگر تأتر و سينما بخواني مي‌تواني ساعاتي آرام و پر لذت را به مردمان کشورت هديه ‌دهي. يا با يک تابلوي نقاشي و يا يک...
دلبندم!
من همه اينها را به تو گفتم، اما تو همان کن که خودت دوست داري، دلم نمي‌خواهد مادرت را به انتخاب راه زندگيت محکوم کني.


Posted by s.samani at Comments (7)


December 12, 2006 11:32 AM
چند نکته ارتباطی مرتبط با پائیز

ارتباط انسان با ماشین در پائیز:
شیشه های ماشین تا ته ته بالا رفته و انسان در حالی که بارون می یاد خیس می شه، برف می یاد گوله می شه از پنجره بی روزنه در می یابد که این ماشین و ماشین های مشابه قصد ندارند کسی را جز صاحبان خویش به قدمی آن سوتر ببرند!!!
ارتباط انسان با انسان در پائیز:
انسان در بهار به انسان می رسد؛ پائیز سردش می شود، می رود!!!


Posted by s.samani at Comments (4)


November 30, 2006 12:07 PM
درک ممکن نباشد!

"پیام" نزد فرستنده می ماند، برای همیشه ی همیشه ی همیشه تا برسد به ابد...


Posted by s.samani at Comments (6)