یادداشت‌ها و برداشت‌های سمیرا سامانی از روزنامه‌نگاری و ارتباطات

 



موضوع:
تازه‌ترين مطالب:



جستجو:

پيوندها:


 
 
October 18, 2008 05:47 PM
ايران، به من بخند

ايران به تنهايي خود مجمع‌الجزايري از عجايب هفتگانس. حسنشم به اينه که روزانه اين عجايبش تغيير مي کنه و ما هر روز شاهد عجايب هفت‌گانه جديدي مي‌شيم. منم براي مسرت شما چند نمونه از اين عجايب را با کمترين شرح رديف کردم که حالش را ببريد

يه طلبه سيرجاني به جرم پياده‌روي (شما بخوانيد تشويش اذهان عمومي) به 23 ماه حبس و 3 سال ممنوع الورود شدن به شهرش محکوم شد

تئورسين اصلاح طلبان در آخرين تئوري خود فرموده‌اند: "ناطق نوري" بهترين گزينه اصلاح‌طلبان در انتخابات رياست جمهوري آيندس. بابا دم شما گرم. چه با معرفت... اون کارناوال سال 76 اسمش چي بود؟ هان! کار کيا بود؟ آهان! من نبودم، دستم بود، تقصير آستينم بود.

براي نخستين بار در جنبش هاي دانشجويي 100 تشکل دانشجويي يه حرف زدن. گفتن محاکمه علني جناب جاسبي (سر جريان تصرف عدواني زمين‌هاي آقاي هادوي) مي‌خوايم، اما تا امروز جز روزنامه ايران در هيچ روزنامه‌اي صدايي از اين موضوع  درنيامده! بابا دست مريزاد به اين همه وحدت‌رويه روزنامه‌اي. به اين مي گن حفظ منافع ملييي! اِ اشتباه شد... ببخشيد منافع آقاي پشت سر ...کيه؟ چيه؟ چي‌کارس راستي راستي؟؟؟

و اما مردم ديروز يک صدا فرياد زدن: فکر نون باش که خربزه آبه. آخه قبل اينکه ساندويچ 1500 متري براي ثبت در کتاب رکوردهاي جهاني "گينس" اندازه گيري بشه، خوردنش. دمشونم گرم. کار درست به اين مي‌گن، ديگه

حالا همين چهار تا را داشته باشيد، آخه مي‌ترسم يه وقت از خنده بلکمم از گريه زبانم لال امانتان ببرد. فعلن خدانگهدار:)


Posted by s.samani at Comments (2)


October 9, 2008 03:41 PM
يعني که چي؟!

يعني که چي؟! من نمي‌فهمم! توروخدا شما حاليه من کنيد؟!

من هم مثل بيشتر ايرونيا گلشيفته فراهاني رو دوست دارم. ديدن اين عکساش فقط تصوير کامل‌تري از زيباييش بود، همين. اما اين همه غوغا سر چي؟! براي چي؟ آخه هدفمون چيه؟ من خبرنگار بي سوادي هستم، شما من روشن کنيد. اين همه جنجال سر عکس‌هاي بي‌حجاب يک هنرپيشه منطقيه؟!

يک جستجوي کوتاه در يک مرورگر اينترنتي کلي عکس بي حجاب از هنرپيشه‌هاي ديگه ايروني جلوي چشمامون رديف مي کنه. ايران  هستند. فرنگ مي‌روند. داوري جشنواره‌هاي بين‌المللي را به عهده مي گيرند. فيلم‌هايشان را براي اکران مي‌برند. بي‌حجاب هم عکس مي گيرند و برمي‌گردند ايران و باز روي پرده سينماها نقش مي بندند... عکس‌هاي بي‌حجابشون هم فقط به کار برخي سايت‌هاي فان سينمايي يا به قولي سايت‌هاي زردي مي خوره که از همين راه‌ها مي تونن آمار بازديدکننده‌هاشون رو بالا ببرند...

انگاري ما خودمون خوشمون مي ياد که مارک بي فرهنگ بودن و نديد بديد بودن رومون  بچسبه. شايد هم اصلا ماجرا اينا نيست! فقط دلمون مي‌خواد الکي يه موضوعي را تبديل به يه جريان کنيم. سياسي، فرهنگي، اجتماعيشم برامون فرقي نمي کنه...

اصلاً بي خيال. راستش  وقتي رسانه اي چون بي.‌بي.‌سي اين خبر را آنقدر مهم ارشيابي مي‌کند که آنرا در بخش نظرات خوانندگانش قرار مي‌دهد من کي هستم که بخواهم بگويم: والا به پير به پيغمبر اين موضوع اصلاً نيازي به اين جار و منجل‌ها نداشت و وقتي بي‌بي‌سي اين مي کند تکليف برخي روزنامه‌نگاران  و  بلاگ نويسان کاملاً روشن است.

بگذريم، اين  هم سيستم ما ايراني‌هاست، ديگه. کاريشم نمي‌شه کرد، چون از ماست که برماست...


Posted by s.samani at Comments (2)


July 15, 2008 10:58 PM
مرگ تدریجی یک رؤیا

ده هفته است که می خواهم این پست را بنویسم اما جلوی خود را می گرفتم، ولی دیگر طاقتم طاق شد و نوشتن واجب. می خواهم بنویسم. بنویسم من نه فمنیست هستم و نه فمنیسم و نه واقعیتش فرق این دو را از هم می دانم اما خوب می فهمم این جناب آقای جیرانی فیلمساز فیلم قرمز! آب وآتش! تمام تلاششان را کرده اند که در یک مجموعه تلویزیونی  زنان ایرانی آنهم از جنس روشنفکر  را به رنگ قهوه ای به نمایش درآورند!!!

تا قبل از پخش این سریال همه منتظر نمایش خانگی از ذوق و شعور این فیلمساز خوب بودیم اما آنچه به نمایش درآمده چیزی نیست جز نمایشی قهوه ای رنگ از زنان روشنفکر ایرانی... (با عرض معذرت البته من فقط جسارت کردم و آنچه به تصویردرآمده را بی تعارف نوشتم، همین)
در مجموعه تلویزیونی  آقای جیرانی عزیز شما زن نویسنده ای را می بینید که با اولین کتابش کلی طرفدار پیدا کرده است و بختش او را سر سفره عقد با ناشر کتابش می نشاند.  مردی استاد دانشگاه و ناشر. به قولی شاهزاده سوار بر اسب. اما این پرنس و پرنسس روی خوشی از زندگی نمی بینند.
 اما چرا؟
 آنچه در این فیلم به شما خورانده می شود، تصویری از زنان مثلاً روشنفکر است. کسانی که کتاب می نویسند. کتاب می خوانند. کتاب ترجمه می کنند. کتاب نقد می کنند و کلاً سر و کارشان با کتاب است. این خانوم نوسینده ما هم یک خواهر مترجم دارد و دو دوست که مثلا نویسنده اند و نقد می نوسیند!
شما هر آنچه از ابتذال و بی بند و باری سراغ دارید یا می شناسید در این زنان وجود دارد. زنانی مشروب خور. زنانی سیگاری. زنانی که بلد نیستند یک نیمروی ساده درست کنند و شما هیچ بار جز خوردن فست فود و مدلهای مختلف از کالباس در خانه این خانوم ها  شاهد هیچ غذای دیگری نیستید چون برایشان کسر شأن است، برای شکمشان بیشتر از این از وقت گرانبهاشان مایه بگذارند. سگ نگه می دارند و برایش مراسم ختم می گیرند اما اگر خانوم نویسنده جوان حامله شود او را کت بسته برای کورتاژ پیش دکتر می برند چون این زنان معتقدند بچه مانع پیشرفت است. هیچ مردی سر سازگاری با این خانوم ها را نداشته و این خانوم ها در سنین مختلف همگی تنها هستند و البته اگر تنهایی، زیادی به آنها فشار آورد، مثل سگ از کرده خود پشیمان می شوند و اظهار ندامت می کنند و به مردشان! زنگ می زنند که من تنهام. برگرد. به خدا همون زنی می شوم که تو دوست داری. دور دوست هایم را خط می کشم و...
پرنسس داستان آقای جیرانی عزیز را این زنان خراب احاطه کرده اند پس پر واضح است چرا زندگی این پرنس و پرنسس به صحن دادگاه کشیده می شود البته شما تأثیر این" داریوش آریان" منتقد ادبی لندن نشین که همین جور الکی الکی بر وزن" داریوش شایگان" است را اصلاً دست کم نگیرید، چون او به این نویسنده جوان خط می دهد که به چه فکر کند، چه بنویسد و این نویسنده زن هم بسیار حرف شنوی خوبی است. 
 و اما در آن سو زنان خورانده شده به شما همه از جنس ابلیس نیستند، بلکه زنان فرشته گونه ای هم به شما خورانده می شود. این زنان کسانی نیستند جز دو خواهر آقای پرنس که دو خانوم محجبه و خانه داراند که تمام هم و غمشان آشپزخانه است و بچه...
شما در هیچ جای این مجموعه، تصویر دیگری غیر از این دو جنس نمی بینید. یا روشنفکرند و بی بندوبار یا سربه زیراند وخانه دار.
آقای جیرانی عزیز از صمیم قلب برای ساخت این نمایش مضحک، زشت و غیرواقعی متأسفم اما امیدوارم آنقدر شهامت داشته باشید که خودتان هم تأسف خود را برای ساخت این مجوعه داستانی ابراز کنید، به زودی زود
 

Posted by s.samani at Comments (6)


August 6, 2007 02:27 PM
گاهي انصاف لازمه

شرق توقيف شد. از زبان پرستو بخوانيد چون تا الان به قدر كفايت لينك داده.

شانس ما رو ببينيد! بعد كلي روز اومديم خير سرمون به روز كنيم. اما من كه به قدر كفايت در حس قبليم هستم مي‌خوام هنوز به مطلبي كه مسعود بهنود ديروز در شرق درباره احمدي‌نژاد نوشته لينك بدم و بگم جانا سخن از دل ما گفتي چون من هم آن روز به احمدي‌نژاد رأي ندادم و امروز پشيمانم.
ديروز به مناسبت روزخبرنگار مهمان شهردار تهران بودم، دكتر افخمي هم آمده بود (هرچي از دكتر نقل مي‌كنم با اجازه خودش است، فقط گفته شيطنت نكنم كه نمي كنم!) تمام ساعت شام با هم از دنياي سياست و روزنامه‌نگاري حرف زديم. به مطلب بهنود كه رسيديم گفت: روزنامه‌نگار بايد بي طرفي حرفه‌اي داشته باشه همون كه ندا خيلي بهشه معتقده ومن مي گم شدني نيست(اين پست پائيني رو بخونيد) اما من معتقدم كه شايد تو رسانه‌اي كه داريم براش كار مي‌كنيم، نتونيم اين بي‌طرفي را رعايت كنيم اما در بلاگ يا يه رسانه‌اي كه از ما يادداشت مي‌خواد حداقل مي تونيم به انصاف به قضاوت بنشينيم. هيچ طعنه‌اي از نوشته بهنود برداشت نكردم همه‌چيز واقعي بود يه نگاه جديد از دريچه بي‌طرفي!!!

استاد به سياست كه رسيد به همان چيزي رسيد كه من بهش اعتقاد دارم. "احمدي‌نژاد قابليت اين را داره كه پس از دوره اول رياست جمهوريش به يه چهره تاريخي تبديل بشه و تاريخ از او به بزرگي ياد كنه" دكتر مي‌گفت: سال 78 رفتم يه همايش در وزارت نفت گفتم بنزين رو سهميه‌بندي كنيد خبر دادن آقا ديگه از اين حرفها نزن! گفت: اگر احمدي‌نژاد بتونه از مشكلاتي كه اين سهميه بندي ايجاد كرده درست بيرون بياد و بتونه بهره بانكي رو از اين وضعيت كه در هيچ جاي دنيا نه جهود و يهودش نه مسيحيُ نه لائيكش اينگونه نيست درست كنه و سرتقي هسته اي رو كه داره نگه داره اما كشور را با جنگ وفقط جنگ مواجه نكنه آنقدر بزرگ مي‌شود كه روزي آيندگان برايش فيلم و سريال بسازند و كتاب بنويسند.
نمي‌خواهم پنبه دولت قبلي را بزنم اما معتقدم دانشجويان آن موقع دسته دسته زندان مي‌رفتند، روزنامه ها فله فله بسته مي‌شدند اما آن سيد عالي مقام واكنشي براي آنان كه بخاطرش به دردسر افتاده بودند نشان نمي‌داد. سيد، سخن از گفتگوهاي تمدن‌ها مي‌سراييد كه ماحصلش شد يه عدد ساختمان تا آقا بعد از كاخ رياست جمهوري تا برسد به بازنشستگي جايي براي جلوس كردن داشته باشد. من دو سال اول او را با آن شور حسيني كه در جمع ما بود با دو سال رئيس‌جمهور فعلي وقتي مقايسه مي كنم، انصاف و بي‌طرفيم مي‌گويد او با همه اشتباهاتي كه كرده عملكردش شتابان خوب و گاهي عالي است. دكتر علي انتظاري اينها را يك‌بار بهم گفته بود، علمي‌تر و جامعه شناسانه ترش و اينكه او هم فكر نمي‌كرده احمدي‌نژاد بتواند اينقدر خوب عمل كند حالا در پستي آنها را نوشته تا بگويد شهامت اين را دارد كه از او دفاع كند.
يك بار هم استاد محمود مختاريان بهم گفت: عجبا از اين مرد. واقعاً همه را غافلگير كرده. گفت: ساماني احمدي‌نژاد خوب‌تر از اون چيزي بود كه نشون داد به جامعه روشنفكري. يكم پذيرش اين موضوع سخته. يه كسائي زودتر مي پذيرند يه‌كسائي هم ديرتر اما مطممئن باش اگه اين مرد بتونه سر ميز مذاكره با آمريكا بنشينه دوره بعد رأي تاريخي مي‌ياره. (اين ماله تابستونه اون‌موقع كه هنوز بهونه عراق به دست دو كشور داده نشده بود)

واقعاً فكرش رو بكنيد اگه الان جاي احمدي‌نژاد كروبي نشسته بود يا معععععععععععين. خداي من آخه كدوم عقل سليمي مي‌تونست اين انتخاب ابلهانه رو بكنه كه اين اصلاح طلبا كردن!!!!! اين جمله آخر من سر شام با استاد بود، اونم بهم توصيه اكيد كرد از بروز اين جمله پيش دكتر خانيكي پرهيز جدي كنم چون حالا حالا ريش فوق‌ليسانسم گروي راهنمامه (استاد من رو بببخش اما من نمي تونم جلوي زبونم رو بگيرم شما بذار رو جاهلي احساساتي بودن، هيجاني بودن، چه مي دونم هر چي اما راهنماي من باش تا دفاع بشه اين پايان‌نامه ...)

پ.ن:
خدائش نمي دونم چرا از دفتر رياست جمهوري نمي‌يان سراغ من يه سمت مشاور جوان رئيس‌جمهور. سخنگوي دولتي و از اين قبيل ها بهم بدن؟! خيلي بي انصافيه! زبان به اين بلاغت و فصاحت چي ديگه مي‌خوان:»))))))))))))))))))

پ.ن1:
خيلي تند تند و با عجله نوشته بودم و اصلاً نخونده بودمش. الان اومدم يه سري بزنم، خوندم ديدم کلي غلط تايپي داشتم، معذرت. درستشون کردم


Posted by s.samani at Comments (5)


July 24, 2007 11:46 AM
"اين پست مخاطب خاص دارد"

سهميه‌بندي بنزين، آنقدر براي من ارزشمنده كه حالا حالا مي‌خوام دربارش بنويسم. به‌خصوص وقتي احساس كردم با نوشتن اين پست شايد سوءتفاهم بشه و شما تصور كنيد، من با اين كار بزرگ مخالفم! البته چون اصولاً من بلاگر اپوزيسيون! محسوب مي شم در اقدامات دولت، پس شما خود را به خواندن اين طومار بلند خسته نکنيد. راستش من فقط براي ثبت در تاريخ مي‌نويسم تا اينكه روزي به فرزندم بگويم: مادرت بدجور سنگ اين سهميه‌بندي بنزين را به سينه مي‌زد پس يکي دو تا دليلش رو بشنو....

فرزندم!
مادرت در روزگاري زندگي مي‌‌كند كه مدتي است نعمتي به نام بنزين در آن سهميه بندي شده و خوراك غولهاي آهني جيره جيره. اين موضوع شبيه همان جوش غرورِ چركي سفيدِ گنده‌اي است كه روي گونه تو نقش بسته. مي‌روي جلوي آينه و دو انگشتت را كنارش فشار مي دهي، آنقدر كه مي‌ تركد و مي‌پاشد روي آينه. حالت بهم مي‌خورد. اما بمان و فرار نكن. چون اين كثافت، اين گُه سفيد تنها اينگونه رخ مي‌نُماد بر تو.. پس آفرين بر تو كه شهامت ديدن اين كثافت را به خود دادي.

فرزندم!
گندهاي زيادي در طول اين سالها با چيزي به نام سوبسيد كه چند سال قبل نام آن را كردند يارانه مخفي نگه داشته شد. حالا اما سرباز كرده و اين آشغالها خودش را نشان داده و هركسي را در روزگاري كه من سپري مي‌كنم، ياراي ديدن اين كثافتها نيست، چه رسد به تحمل، به صبوري به گرفتن دستمال براي پاك كردن آن از صورت وطن.

فرزندم!
به من گوش بده تا بر تو بگويم آنان كه تحمل ندارند، چه مي گويند.
مادرت در روزگاري زندگي مي‌كند كه عده‌اي براي امرار معاش خودروهاي شخصي را به خيابان مي‌اندازند و مردمي چون مادرت را كه خودروي شخصي ندارد، سوار مي‌كنند. آخر در اين زمان تعداد تاكسي‌ها كم است، آنقدر كه اگر بخواهي به هواي سوار شدن در تاكسي منتظر بماني عقربه هاي ساعت تو را جا مي‌گذارند و پياده به مسيرشان ادامه مي‌دهند!
حتماً مي‌پرسي چرا؟
اين يكي از همان گندهِ گُه‌هايي است كه برايت گفتم! در روزگاري كه من سپري مي‌كنم عمري دراز است كه از مديران شهري گرفته تا مديران كشوري يادشان رفته عرصه‌اي به نام حمل ونقل عمومي وجود دارد و بر ما معلوم نشد كه بودجه‌هاي شهري را صرف كجايشان كردند! اما حالا دلشان زيرو ورشده كه اي واي و وا ويلا ما نه اتوبوس داريم ونه تاكسي و مترو...!!! در حالي كه تا ديروز كمتر مي‌شنيدي مقام ومسئولي به نقد شبكه حمل‌ونقل عمومي بنشيند اما امروزبسياري كه تا ديروز در خواب بودند، مدافعه حقوق مردم شدند و از قطع شدن درآمد اين قشر ابراز نگراني مي‌كنند!

فرزندم!
تمام دليل جمع شدن اين آشغال آنچه گفتم، نيست!
مادرت در روزگاري زندگي مي‌كند كه يكي دو خودروساز داخلي وجود دارد كه عمري گرانبهاست با چسباندن قطعات مثلاً داخلي خودروي ملي توليد مي‌كنند و به دست ملت مي‌دهند. صاحبانش پولهاي كلفت در جيبشان رفته و به اين آساني حاضر نمي شوند خط توليدشان را از توليد خودروي شخصي به توليد خودروي عمومي كه بايد با تسهيلات به دست خلق‌الله بدهند، عوض كنند. آنقدر كه قانون هم از پسشان برنيامده! حتماً اين تبصره 13براي تو هم آشناست!!! حالا حتماً خوب درك مي‌كني كه كلفت بودن يعني چي؟ و تمايل به كلفت تر شدن يعني چه؟
كاش ماجرا به همين‌جا ختم مي‌شد كه متأسفانه نمي‌شود!
مادرت در روزگاري نفس مي‌كشد كه بانكهايش حرمت كلام خدا را نگه نمي‌دارند و از قرض‌الحسنه مردم به مردم نزول مي دهند و براي اين كارشان هزار دليل كارشناسانه اقتصادانه تحويل مي‌دهند. بانكها به تو وام خريد خودرو مي دهند. يعني تو اگر امروز بودي و به من مي گفتي: مامان من ماشين مي‌خوام. بهترين كار اين بود كه دو ميليون، سه ماهه در يكي از بانكها بخوابانم تا به ما 5 ميليون وام با سوده 12 درصد بدهند تا بتوانم برايت يه پرايد بخرم. اگر هم تحمل نداشتي مي توانستم، اين مبلغ وام را بين هشتصد هزار تا يك‌ميليون تومان از بازار دلالان وام بخرم تا زودتر صاحب ماشين شوي. اما مي‌داني همين بانكها اگر بخواهند براي خريد تاكسي وام بدهند بايد چه كنند؟ درصد وام مي‌شود 7 درصد آنهم بدون سپرده اوليه. حالا گلكم با يك حساب ساده مي‌فهمي كه اگر به صدهزار درخواست خودروي شخصي بله گفته شود، بُعد طول و عرض دُم كلفت تر مي‌شود تا پاسخ دادن به صدهزار درخواست تاكسي. براي همين است که مسئولان از پس اين دُم برنيامده و تهديد شايد هم خبر خوش از ورود تاکسي‌هاي خارجي دادند!

فرزندم!
خوشحالم كه همچنان با من همراهي. مادرت امروزي كه اين خط را مي‌نويسد، پايش از يك قدمي وطنش آن طرف‌تر نرفته اما به مرحمت گستره شبكه اطلاع رساني مي‌داند كه در دنياي مدرن كه ايراني‌ها به آن مي‌گويند غرب. جز تاكسي هيچ ماشيني به قصد مسافر سوار كردن نمي‌ايستد اما عمري است دختران و پسران جوان اين مملكت سوار خودروهايي شدند كه گاه معلوم نيست از كدام ناكجاآباد سر درآوردند. حالا عزيكم از من قبول مي كني كه لازم بود يك‌جايي يك‌كساني بايستند و بگويند: بس است.
اگر هم بگويي مادرم چرا چاله را نكنده منار را دزديدند. من همان جمله‌اي را به تو مي گويم كه وزير كشور امروز ما ديروز گفت: (عين جمله اش را پيدا نكردم تا برايت بگذارم) اما مضمون اين بود: دولتهاي قبلي هم دنبال چاله كندن بودند كه حالا در اين نقطه ايستاديم. من هم به تو اين را مي‌گويم وقتي گه خشک شود، بويش ديگر آزارت نمي‌دهد. پس ممکن است بي خيال جمع کردنش بشوي. پس بهتر است به ان آب دهي تا تر وتازه شود که خيلي خوب بوي گهش به دماغت فرو برود تا در نتيجه به صرافت پاک کردنش بيفتي...

فرزندم!
اين تمام نگراني مردم وطن دوست نيست! برخي معتقدند با اين طرح ضربه سنگيني به گردشگري خورده چون ديگر باکهاي بنزين آنقدر پر نيست که بتوانند پا روي گاز بگذارند و سر از شمال درآورند.
پاره تنم!
من در روزگاري به سفر مي‌روم که مردمانش علاقه خاصي به مُردن و رفتن زير چرخ‌هاي تريلي و کاميون دارند و بهترين شادباش سفرهايشان فرار از نگاه هيز دوربين‌هاي پليس راه است!

فرزندم!
در اين زمانه کمتر مردماني هستند، که دوست داشته باشند، از ميان جنگل به شهر برسند. مردمان کمي هستند که صداي هو هو کيش کيش قطار را دوست داشته باشد. پس واگنهاي قديمي جواب آن نداران را مي دهد. داراها آخر سوار ماشين و پا روي گاز به ساحل دريا مي‌رسند. ديگر چه ضرورتي دارد و چه فشاري وجود دارد که دستگاه‌هاي عريض و طويل جاي گنده‌تر کردن نيروهاي بي‌مصرف، خط هاي ‌آهني را بلندتر کنند و اتاقکهاي...؟! همان چيزي که تمام قاره اروپا را به تک کشوري تبديل کرده تا مردمانش به ندرت آن‌هم در سفرهاي طولاني قاره اي از کاروان جاي او استفاده ‌کنند.

فرزندم!
غول‌هاي هوايي جان مردم را گاه به گاه مي‌گيرند و چنان يک دستي به تو مي‌زنند که نمي‌داني از کجا خورده‌اي و چند بار از چه کسي. اما اين غول‌ها با همه فرسودگيشان، با همه توپولف‌هايشان با همه تحريم‌هاي نشسته بر پيشانيشان امين ترند، به جان آدمي. ميانگين جان گرفتگان اين غول‌ها ساليانه به 150نفر نمي‌رسد اما خاطرات اين رفتگان هوايي در تاريخ ايران به نام‌هاي مختلف ثبت شده درحالي‌که کمتر در خاطر و روان ايراني مي‌يابي که بداند تعداد کشته‌هاي جاده‌اي کشور ساليانه چيزي در حدود 200 برابر رفتگان هوايي است. ( آمار پليس راه کشور سال گذشته رقم 28 هزار نفر را مي دهد) اين يعني کشته‌هاي جاده‌هاي ايران بيش از چندين برابر کشته‌هاي جنگ‌هايي است که در طول اين سالهاي اخير در همسايگان ما اتفاق افتاده است.

فرزندم!
مادرت خوشحال است که شکم سيري‌ناپذير جاده‌هاي ايراني ديگر کمتر خوراکي براي خوردن پيدا مي کند و خوشحال است که صنعت گردشگري ايراني بعد از گذر يک دوره رکود با تغيير در انتخاب نوع حمل‌ونقل جان تازه‌اي مي‌گيرد. آنچه از جان تازه مي گويم سخن من نيست. سخن کارشناسان حوزه گردشگري در امروز هم نيست بلکه سخن کارشناسان گردشگري در سال گذشته است، آن‌موقع که مادرت خبرنگار حوزه گردشگري بود. آنان به او مي‌گفتند: صنعت گردشگري يعني به حرکت درآمدن تمام چرخ‌هاي مرتبط با اين صنعت، يعني حمل‌ونقل عمومي جاي حمل ونقل شخصي. هتل و مسافرخانه جاي چادر و خانه اقوام. رستوران جاي آتش در جنگل و ...

فرزندم!
شايد دور باشد، تصوير پاک شدن همه اين ايرادات. اما مطمئن باش و شک نکن معلوم شدن خيلي از مشکلات فعلي در کشيده شدن پرده سوبسيد يا همان يارانه بنزين بود. که با فرض تکان نخوردن وضعيت فعلي، آشکار شدن اينها بر همگاني که تا ديروز خواب بودند، خود نعمتي بزرگ است و مي‌تواند جوانه اميد را براي تغيير در مديريت‌هاي خرد و کلان در دل زنده کند، البته اگر ديدن اشکالات معناي فهم مشکلات اصلي وزيربنايي داشته باشد نه غروغر و نق نق که چرا مثلاً آسايشمان بهم خورد. راستش مادرت در روزگاري عمر مي‌گذراند که مردمانش از مدرن بودن و مدرن شدن، نشستن روي مبل و تماشا کردن تي وي را فهم کرده اند و خريدن مايکروفر براي گرم کردن نان بربري فريز شده و غذاي شب مانده...

فرزندم!
سخن زياد گفتم و تو را خسته. اما باور کن بعد از گذشت دقيقاً 27 روز از سهميه بندي بنزين مادرت به مقال و مقاله‌اي و گزارش و گزارشي و گفت‌وگو و مصاحبه اي که نگاه مادرت در آن باشد، برنخورده تا بي‌سخن اضافه تو را به آنها لينک دهد و اگر تورا مي‌خواستم به گفته و نوشته‌ها مرتبط کنم، قطعاً تو تنها درمي‌يافتي که نتيجه سهميه‌بندي بنزين و ذره اي صرفه جويي در ذخاير ارزي تنها کاهش چند روزه ترافيک کلان شهرها و آلودگي هوا بوده پس سخن سرايي را حق مادرت بدان...

فرزندم!
من. سميرا ساماني. مادرت. خبرنگار حوزه شهري صداي جمهوري اسلامي ايران. از خدا يک چيز را آرزو مي کنم:
دلم مي‌خواد آنقدر توان داشته باشم که بتوانم يکي دو سانت ونه چيز بيشتري، جلوتر از دماغ درازم را ببينم... تا ذهنم. سخنم. دستم. قلمم ياراي درست فهم کردن، درست سخن گفتن و درست نوشتن را داشته باشند...


Posted by s.samani at Comments (6)


July 10, 2007 10:51 AM
رنج امروز من

از همه اینها رنج می برم:

صنعت فرش را به دست باد دادیم.
صنعت طلا و جواهرسازی با سودی بالای صد درصد از سودِ صادرات فرش به زرگریهای پاساژ قائم و بازار خلاصه شده.
گلایلمان سال گذشته در یک نمایشگاه بین الملی گل و گیاه مقام اول را گرفت و یک طلا به ساقه اش آویزان شد اما در صنعت گل و گیاه صد به بالای جدول دنیا هم نایستادیم.
صنعت نساجی دیگر هیچ چیز از آن نمانده.
کفشهای رنگ و وارنگ منگول دار ایتالیا رو بورسه اما صنعت کفش که از همان گیوه های بابانوروز تا کفشهای چرم حرفی برای گفتن داشت، دیگر در بازار خودمان هم دیده نمی شود چه خیال باطل که دنبال کفشهایمان نه در ملبورن بلکه در حاشیه خلیج فارس باشیم.
زعفران گران شد اما هنوز کیلو کیلو می دهیمش به اسپانیائی ها تا آنها برایمان گرم گرم در ظرفهای خوشگل جا کنن و رویش بزنند مدی این اسپانیا.
صنعت توریسم عجب جوک قشنگی!
همه در این مملکت می خواهند حق پایمال شده تاریخی خود را بگیرند. من اگر ندارم بنز سوار شوم اما حالا می تونم بنزین رو یواشکی با لیتری هزار تومن به بنز سواره بفروشم و اینجوری حقم بگیرم. آخه تو هم حق داری اگر به اندازه و فقط به اندازه حقوق می گرفتی دنبال راهی برای دور زدن قانون نمی گشتی اما در حقت اینجا سیستم ظلم کرده.
من می تونم تو اتوبان پام رو بذارم رو گاز اگر مچم گرفته شد، بگم پلیس هم برای خودش نون دونی باز کرده. می تونم کمربند نبندم و بگم یقه لباسم خراب می شه. هوا گرمه عرق می کنم و اگه مچم رو پلیس بگیره می گم ...
پسرخالم 5 سال بیکار نشست تو خونه و همه جا به این و اون گفتن تا براش کار پیدا شه. که شد اما به قیمت یه عمر دست دراز بودن جلوی باباش... آخه آقا لیسانس داره. کسر شأن داشت بره کارگری کنه! می گم داداش تو روزنامه همشهری کلی آگهی هست حداقل بری منشی بشی یا بری یه مدت تو یه کار فنی کارگری کنی تا حالا یه جای بهتر برات پیدا شه بهتره از اینه که شب تا صبح قلیون بکشی و صبح تا شب بخوابی... جنبیدم تا چک نچسبید به صورتم. آدم می شناسم با سه ماه کارگری تو یه رشته فنی با حقوق 120 هزار تومن کار و یاد گرفتُ الان با خرید یه ابزار یه میلیون تومنی داره بالای 600 تومن در می یاره. می گن کار نیست. من می گم تو این مملکت تنبلی بیشتر از بیکاریه. به قول حداد عادل بیکاری در این مملکت شده کار!
خبرنگارهایی که متعهد نیستند. خبرنگارهایی که مدعی اند. خبرنگارهایی که بین ادعایشان و عملشان از زمین تا آسمان فاصله است. خبرنگارهایی که منصف نیستند. خبرنگارهایی که یادشان رفته این مملکت به کمک احتیاج داره. به اینکه مسئول بی پاسخگو رو به پاسخ وادار کنی. یه خبرنگار حوزه کار می شناسم که برای کارگرا می میره برای اینکه وزیر و معاون وزارت کار بهش جواب بدن پشت در اتاقشون می شینه و از جاش تکون نمی خوره اما کمن. ولی اونایی که تو حاشیه دنبال متن اند انگاری بیشترن. اونایی که می نویسن تا یکی رو به زمین گرم بزنن یکی رو به عرش بچسبونن. اونم تو این مملکت که هر سال توش یه انتخاباته و باید کرسی ها رو به دست اورد. شدیم تیریبون آقایان که قطع به یقین منافع خودشان بیشتر از هر کس دیگر برایشان مهم است...
من تو پست پائینه گفتم: اینکه احمدی نژاد تونست با وجود تبعات شخصی که سهمیه بندی براش داشت این اقدام رو انجام بده، کار بزرگیه، وقتی خودشم شبیه همین جمله رو پیش خبرنگارا گفت که کار درست رو باید انجام داد حالا هر کی می خواد فحش هم بده، بده. کاری به رای دور بعدی ندارم. کلی کیف کردم.
تا کجا جبهه بي دليل و غير متعهدانه در برابر خودمان و آنهايي که ادعا مي‌کنيم برايشان مي‌نويسم! چرا وقتی یه مرد پیدا می شه که می خواد این سیستم بانکی رو درست کنه که مردم را با ربای 25 درصدی به خاک سیاه نشونده بايد من بخاطر دم کلفت بعضی ها یه جور دیگه تحلیل بنویسم یا سیستم بیمه که از بانکمان کمتر فاجعه درش اتفاق نمی افتد.
خدایا به من توان این رو بده که اگر چیزی درست است بدور از آنکه حرف را چه کسی زده به آن بیندیشم و قبل از اندیشیدن تیتر نزنم. حرف نزنم. یاداشت ننویسم. پست ننویسم و یادم نرود بجای پوشش خبری شورای شهر می توانم بنشینم و یک گزارش درباره همه صنایعی که دارن از دست می رن بنویسم و امید داشته باشم که کسی آنها را بخواند و....

این روزها زیاد رنج می برم....
"همسایه ها" احمد محمود تنها مُسکن این روزهاست



Posted by s.samani at Comments (4)


July 5, 2007 10:00 AM
منفورالقلوب یک ملت

به نظرم این پست که هنوز ننوشتمش به آشفته ترین پست این بلاگ تبدیل می شه. آخه روحم آشفتس. ذهنم آشفته تر. جسمم ...
یه مدت ننوشتم. درباره بنزین. درباره هم میهن که توقیف شد. درباره پرس تی وی که رفت رو ماهوار ه. اما دلم می خواد درباره همش بنویسم حتی درباره چیزهایی که این روزها داره دیونم می کنه و به حد جنون می رسونتم.
درباره بنزین
من می گم منفور بودن خیلی کار بزرگتریه تا محبوب بودن. من می گم یه عمر کاری کردم تا دیگران بگن وای فلانی چقدر خوبه. یه عمر یه کاری نکردم که دیگران نگن اَی فلانی چرا اینجوریه. یه عمر دلم میخواست محبوب القلوب باشم... حالا بعد یه عمر می گم: من گُه زیادی خوردم که دلم خواست محبوب باشم. چون محبوب شدم اما درست عمل نکردم، البته شاید کسی هم عرضش رو داره که هم محبوب باشه هم درست عمل کنه اما اینجانب از این عرضه ها نداشتم.

به نظرم احمدی نژاد آدم گنده ای که می تونه محبوب نباشه. می تونه رای واقعیه واقعیه کسائی که اونو به عنوان نجات دهنده مستضعفین می شناختن از دست بده . می تونه پشت بزنه به رای دوره بعدی ریاست جمهوری اما بنزین رو سهمیه بندی کنه. به نظرم این آدم کوچولو آدم گنده ایه حداقل در توانایی که در انجام این امر داشت. حال چه از نظر سیاسی با او موافق باشیم چه نباشیم. او اشتباهات 30 سال مدیریت و حتی گذشته تر را به خود گرفت اما آنچه را که درست بود را بدور از تبعات شخصی که برای او داشت، انتخاب کرد. مخالف بود اولش حتی با 20 تومان گرون شدن و جاهای مختلف این را گفت و حتی درباره سهمیه بندی بنزین هم موافق نبود و باز گفت که تاکسی نداریم، اتوبوس نداریم و یه عالم زیرساخت می خواد اما وقتی فهمید یا فهموندنش این کار به نفع مملکته با همه مشکلات اجرایی اش، تونست که تن به این کار بده. کاری که خاتمی نکرد چون می خواست محبوب بمونه (کاری به کارهایی که سید عالی مقام باید می کرد اما نکرد چون می خواست محبوب بمونه یا نباید می کرد اما کرد تا محبوب بمونه ندارم) اما می دونم که این مرد کوچک کار درست را به قیمت منفور بودن کرد و این کار گنده ایه که کار هرکسی نیست. البته امیدوارم این کار درست برای به دست آوردن رای به فنا نرود و فردا روزی یک کاندیدا که قصد محبوب شدن دارد، نیاید و به ملت نگوید: من ماهی اینقدر تومن بتون می دم و بنزینم آزاد می کنم که ملت بگن هورا هورا هورا. این خوده خودشه...

دو سه جا از دوستان نوشتن از بدبختی شب اول سهمیه بندی و گفتن او فلان است و بهمان. من برایشان نوشتم: تو که روزنامه نگاری تو که همه خبرها زیر دستت بوده چرا اینو می گی! لینک دادم از خبرهایی که مخالفت های اون بود از اجرای سهمیه بندی بنزین در وضعیت فعلی. اما حتی یکی از کامنتهام تأیید نشد. تعجب کردم. از دوستانم که می گن معتقدیم به آزادی بیان. معتقدیم به فلان به بهمان. اما وقتی کسی که با متن خبرهایی که در این مدت اتفاق افتاده، کامنت می ذاره تا یه نظر دیگه داشته باشه نسبت به فحشهایی که داده شده، اون رو از بیان نظرش محروم می کیند. ما که توان آزادی بیان در یه بلاگ با حداکثر ده هزار مخاطب را نداریم چرا مدعی آزادی بیان، دموکراسی و لیبرالیسم می شیم و چگونه انتظار چند صدایی رو در رسانه هایی که 500-400 هزار تیراژ دار ه یا رسانه ای که یک ملت در دور افتاده ترین روستاها آنرا می بینند و می شنونند، داریم!!! ذهنم درگیره، زیاد.

پ.ن:
باید برم سر برنامه . شاید برگشتم ادامه حرفامُ نوشتم. شایدم یه روز دیگه بقیش رو نوشتم. .. اصلاً نمی دونم می خوام بنویسم یا نه... شاید باید یکم بگذره تا بدونم می خوام چی کار کنم...


Posted by s.samani at Comments (6)


April 12, 2007 03:18 PM
خدایم را قرض می دهم

زن لباسش را کند، انداخت روی مبل. مرد لباسش را کند، انداخت روی مبل. مرد افتاد، روی مبل. زن افتاد، روی مبل.
بابا!
مامان!
فردا صبح ساعت چند بیدارتون کنم؟
*********
مرد گفت: دوستت دارم. زن گفت: دوستت ندارم. مرد گریست. زن خندید. مرد زار زد. زن قهقهه زد. مرد مُرد. زن در طبقه اول قبر خوابید.
********
ابروهایش را برد بالا. چشمهایش را نازک کرد. سر و کمرش را قوسکی داد. یک دفعه جفت پا زد و جلوی چشم هرچی آدم بود، پرید در بغل پسر. چسباندش به سینه هایش. چشمهایش را بست و لبانش را نشاند روی لبهای پسر. مادرش سراسیمه او را از بغل پسر بیرون کشید. لبانش که از لبان پسر جدا شد، جیغ کشید. زد زیر گریه. چادر مادرش را چنگ زد. با آن زبان تازه از قفل درآمده، داد زد: ول لللم کن... می خ خواممم بوس سسش کنممم. بذ ذار بوس سسش کنم... پشت دست مادر، لبانش را قفل کرد. دخترک با چشمهای گرد به چادر مادر چسبید، مادر اما فریاد می زد: یا ضامن آهو شرافت دخترم را از تو می خواهم...
********
دست را برد، لای موهایش. سرش که بلند شد، پیشانیش را بوسید. دور شد. دراز شد، روی تختخواب یک نفره. صدا زد: نمی آیی؟
آیه آخر سوره نساء مانده، هنوز.

پ.ن:
راوی داستانک سوم چشمهایم است.


Posted by s.samani at Comments (5)


April 10, 2007 07:50 AM
يادگار دوست

دو دسته از مردمان صداي خنده خدا را درمي آورند:
1 _ آنانکه در فکر و عملشان خواري و ذلت بنده‌اي را مي‌طلبند که خدا بلامانع به او عزت مي‌دهد.
2 _ آنانکه در فکر و عملشان بنده‌اي را عزت مي‌بخشند که خدا بلامانع به او خواري و ذلت مي دهد.


Posted by s.samani at Comments (1)


March 13, 2007 11:07 AM
نخستین تجربه یک سنت

بین این همه خبرهای جدی و قابل تأمل که در دنیای سیاست، اجتماع و فرهنگ می یوفته و من دربرابرش سکوت اختیار می کنم، می خوام برای زنده شدن یه سنت قدیمی امشب چادر گل گلیمُ ، رو سرم بندازم و برم پشت در خونه همسایه ها و قاشق زنی کنم. راستش برخلاف این تز همیشگیم که همه اصول زندگیم روش بنا شده یعنی همین مرگ بر سنت زدگی بدون در نظر گرفتن خرد مدرن، قصد دارم این سنت را به جا بیارم.
خدائیش خودم هم با تمام فاکتورهای خرد مدرن، قاشق زنی شب چهارشنبه آخر سال رو پایه ام. هر کی پایس امشب علاوه بر پریدن از رو آتیش حتماً یه چادری، چارقدی بندازه سرش و قاشق زنی کنه. سنت زیبایی است ...


Posted by s.samani at Comments (4)


October 8, 2006 04:07 PM
به حکم قرآن برابریم

فکرش رو بکنید اگه بشه، چی می شه...؟! ماجرا سر دیه یکسان زن و مردِ. چون زنها در این دوران نیازی به نفقه گرفتن از مرد ندارن، آخه! خودشون هم پای مردها و گاه بلندتر از مردها برای مخارج زندگی قدم برمی‌دارن. اینها را آيت‌الله محمد موسوی بجنوردی گفته. من که هیچ وقت در عرصه‌های حقوق زنان قدم برنداشتم و چیزی هم از فمنیست و فمنیسم نمی‌دونم، اما فارغ از هر تعصب ایدئولوژیک، اين ديدگاه یه موضوع عالی برای گزارش‌های سلسله‌ای بود که تا حالا چیزی درباره‌اش جایی نخوندم و ندیدم!

هرچی از سردبیرمون خواهش کردم و هرچقدر سعی کردم او را با گفتن اینکه تمام جامعه زنان دعاشان بدرقه راهش می‌شود، تهیج کنم، گوش به حرفم نداد و به شوخی تحویلم داد: «اگه شما زنها مهرتون رو ببخشید، من این موضوع را کار می‌کنم». منم جدي گفتم: «آخه چه ربطی داره! مهر عندالمطالبه است، یعنی هدیه ای که مرد برای گرفتن پاسخ مثبت به زن می‌ده.» يكم فكر كردم و دوباره گفتم: «این حرف، راه را برای اینکه حق ارث زنها هم مساوی بشه، گذاشته. چون به نص صریح قرآن، علت این موضوع، وظيفه نان‌آور بودن مردان، ذكر شده (خدا تبصره اش را برای گذشت زمان و مکان گذاشته) اما این جمله هم تأثیری نذاشت و تهش آب پاکی رو ریخت روی دستم. «این موضوع خیلی جنجالیه! انتخابش با خودمون اما تمام کردنش با خدا و معلوم نیست تا کجاها بکشتمون»
خب! حرفای ریئسم قانعم کرد اما اگه شما ریئسی ندارید که بخواهد اما و اگری برایتان بگذارد، تا تنور داغِ این موضوع را برای یه سلسله گزارش بچسبید.

در مملکتی که حکومتش دست روحانیت است، بهترین اقدام برای رسیدن به اهداف، زمانی صورت می گیره که توپ را خودشان به زمین خودشان فرستاده باشند. راستش من در کار خبر این عادت را داشتم که توپ را به زمين حريف بندازم، يعني وقتايي پيش مي‌اومد كه یه ادم مهم که حرف مهمی نداشت، پیدا می‌کردم، بعد حرفی که دوست داشتم را دردهانش می‌گذاشتم و منتظر می‌ماندم که او سرش را تکانکی بدهد و بگوید: اوهوم (به قول دوستی معلوم نیست، من از کجا تکان دادن سر او را می دیدم:) ) حالا دیگه احتیاجی به این زحمت هم نیست، چون توپ در زمین حریف هست، فقط باید آنرا پاسکاری کرد. به‌نظرم فرصت بهتري از ميتينگ و تحصن باشه، البته شايد و شايد.

پ.ن:
چون درباره رئیسم کمی حرف زدم، لازم دیدم یکم درباره روحیاتش توضیح بدم.
در زندگیم کسی رو ندیدم که اینقدر خوب بتونه یه خبر مرده رو زنده کنه. گاهی اونقدر از خواندن یا شنیدن یه خبر به هیجان می‌یاد که نپرسید. ‌بيشتر از خبرنگارش درحال تولید خبره! وقتی خبری می‌خونه یا می‌شنوه که به درد تهیه گزارش می‌خوره با ذوق تموم کنارت می‌شینه و به مصاحبه‌ات گوش می‌ده و هی اون وسط‌ها بهت نشونه و سرنخ می‌ده و خلاصه قابلیت این رو داره که هر خبر مرده‌ای را زنده کنه و هر خبر زنده‌ای را زنده‌تر. کلی سوژه جوندار از بین همین خبرهای پیش پاافتاده فکسی، تلکسی و سایتی بیرون می‌کشه و بهت می‌ده که تو می‌مونی این سردبیر یا خبرنگار يا همه فن حریف!!! البته که کمی بدقلقه عین همه آدمهای دیگه. مثل من و مثل تو


Posted by s.samani at Comments (2)


September 10, 2006 07:42 PM
جايگزين؛ يك اتفاق ساده!

براي هرچيزي در اين دنيا جايگزيني وجود داره. براي كار از دست رفته. براي خانه در آتش سوخته و حتي براي عاشقانه‌ترين عشق روي زمين.

فيلم صبح روز جمعه (27 مرداد) «سوار‌كاري روي بام» با همه سانسورها و پايانبندي‌اش به سليقه صداوسيماي جمهوري اسلامي، شايد شاهدي بر اين ادعا باشه.
فيلم، داستان فرانسه وبا گرفته‌اي است كه سرهنگ ايتاليايي از آنجا سردرآورده و در شبي بعد از گريز از دست مردم ترسيده از وبا به‌خانه‌اي پناه مي‌برد، كه صاحبش زني تنها و نسبتاَ زيبارو است. دختر به او كمك مي‌كند و چون گويي كارگردان قصد داشته قهرمان داستانش، مرد خوشتيپ ايتاليايي باشد، اين جنتلمن زيبارو به دختر پيشنهاد مي‌كند با او همسفر شود تا از اين بلا نجات پيدا كنند، آنچه از سختي‌ها بر آنان در مسير فرار بگذشت و آنچه از صحنه‌هاي محبت‌آميز پسر به خانم كه از تيغ سانسور نجات پيدا كرده بود، همگي بماند...!
شما كه هر آن شوق ديدن صحنه خواستگاري را داريد، ناگاه مثل سرهنگ جوان درمي‌يابيد كه اين خانم متأهل هستد و اين خطرهاي به‌جان خريده و مسيرهاي رفته، همه و همه براي يافتن همسر بوده و نه هيچ چيز و كس ديگر ـ اينجا شما از ديدن اين همه عشق، وفا و فداكاري مبهوت مي‌شويد و شايد در دل آفريني به اين همه بگوييد ـ دختر شال و كلاه مي كند كه مسير آمده را باز گردد و در پاسخ به حيرت پسر، مي‌گويد: «حالا مي فهمم چرا تا به‌حال عاشق نشده‌اي؟!» و بي‌اعتنا به پسر، راه به برگشت خم مي‌كند. دختر مايلي برنگشته به دست مأموران دولت مي‌افتد و به قرنطينه سپرده مي‌شود تا سرهنگ دلباخته از دور، شاهد اين صحنه باشد و طاقت از كف بدهد و به دست خود، خويشتن را به قرنطينه بسپرد!!! اينجا دختر ديگه از اينهمه عشق كم مي‌آره، پس تبديل به سرباز مطيع اين فرمانده عاشق مي‌شود. فرار مي‌كنند و در نهايت شوهر، همسر خود را پيدا مي‌كند و به‌دست او سپرده مي شود!!! اما دل آشيانه‌اي ديگر پيدا كرده. همين‌جا فيلم را نگه داريد و برويم سراغ تئوري اينجانب.

براي هرچيزي در اين دنيا جايگزيني وجود داره. براي كار از دست رفته. براي خانه در آتش سوخته و حتي براي عاشقانه‌ترين عشق روي زمين.

دل بازيگوش‌تر از آن است، كه تن به اطاعت عقل، شرع، عرف و سنن بدهد، پس گاهي جايگزين، ناخواسته و ناگاه، سر از زندگي ما درمي‌آورد، گاه ما آنرا دعوت مي‌كنيم و گاه زندگي به پايان مي‌رسد و هيچ جايگزيني پيدا نمي‌شود، اما واقعيت اين است كه شايد به سرزمين، زندگي، خانه و عشق ما وبا نرسد و ما به چشيدن طعم‌هاي جديد در زندگي دعوت نشويم اما اينها هيچكدام به اين معنا نيست كه بر عشق ما آفتي نيست.
عالي اينه كه نه بر ما جايگزيني باشه و نه ما جايگزين، بركسي باشيم، اما از آنجا كه همه چيز در اين دنيا ممكن‌الوجود است، جز خداوند عزيز كه واجب‌الوجود است، پس هميشه منتظر باشيم، كسي جاي ما را بگيرد و اگر براي نگهداري از عشق، زندگي و آشيانه‌مان ارزش قائليم يا به تعبير عاميانه آن، حسود يا غيرتي هستيم، به قدر كفايت مراقب باشيم، البته چاشني مراقبتمان كمي واقع‌نگري باشد تا شايد و شايد از اينكه جايگزيني بر ما يافت شد، نهراسيم و فرياد نزنيم، بلكه...

راستي اينها را همه گفتم، اما اين تئوري هم مثل همه تئوري‌هاي ديگر مثال نقضي دارد كه بايد سر چشم نگهش داشت كه اين است: براي هر چيز در اين دنيا جايگزيني وجود داره، جز پدر و مادر


Posted by s.samani at Comments (0)


July 29, 2006 02:55 PM
نياز

اين ديگر فاجعه است. اما واقعيتش در دل همين شهر مثلاً متمدن، دلايل همسرگزيني در اغلب مواقع جز ارضاي نيازهاي مادي و حتي معنوي چيز ديگري نيست. 
انتخاب مي كنيم، چون نياز داريم. از هم سير مي‌شويم، چون نيازمان به سر آمده. انتخاب مي كنيم، چون يادمان ندادن نياز فصل آشتي نيست. از هم سير مي‌شويم، چون يادمان ندادن، نياز دير يا زود، رفع مي‌شود.

به چه كسي لعنت بفرستم كه اينقدر به ما ياد ندادن، به چه كسي لعنت بفرستم كه اينگونه افسار حماقت خود را به گردن ما آويخته‌اند و در گوشمان قصه‌هاي شرف و پاكدامني فرياد مي‌كنند؟


پ.ن:
لينك بالايي رو از سايت صبحانه گرفتم.


Posted by s.samani at Comments (0)


July 25, 2006 10:23 AM
عميق حتي كوتاه

ارزش و اعتبارِ روابط آدمي به درازا يعني عمر آن است؟ يعني جشن 10 سالگي "بودن" ارزشمند‌تر از بودني است كه جشن 10 روزگي براي آن گرفتي و بعد آرام از آن خداحافظي كردي؟
 گاهي مي‌خواهم باشم، تهِ تهِ اقيانوس، حتي براي يك روز كوتاه.


Posted by s.samani at Comments (1)


January 9, 2006 12:01 PM
تيتر ندارد، چون مرگ دارد

سقوط هواپيما در اروميه. يك جت فالكون در حوالي اروميه سقوط كرده. سرنشينانش همه سپاهي بودند. كسي زنده نمانده. تنها سي‌وسه روز از حادثه c_130 گذشته. ديگه چيزي نمي تونم، بنويسم.
خبري در اين‌باره از صدا و سيما نشنيدم، تا اين لحظه. اين خبرها اما روي سايت‌ چند خبرگزاري آمده، تواني اگر داشتيد، بخوانيد.
جت فالكون سقوط كرد.
فرمانده نيروي زميني به شهادت رسيد.

13 نفر در گذشتند و 2نفر ...
انعكاس گسترده اين حادثه در رسانه‌هاي دنيا
شناسايي جان باختگان
ابهام در دلايل سقوط فالكون

پ.ن: از مريم كياني خبرنگار خوب اينجا براي SMS اين خبر، ممنونم.


Posted by s.samani at Comments (0)


January 9, 2006 02:01 AM
بعد از يك ماه

دستور داده‌اند، خبرهاي حادثه c_ 130  سانسور ‌شود. 


Posted by s.samani at Comments (0)


December 8, 2005 02:44 AM
بدرقه

منافع ملي‌مان شايد مارا دور هم جمع نكرد، و يك‌صدايمان نكرد، تا امروز. اما اين درد آنچنان سهمگين بود كه كسي ديگر نگفت: رسول، كيهاني است. محمد، همشهري. حسن، ايسنايي. مهدي، ايرنايي. علي‌رضا، فارسي. افشار، صداوسيمايي و...
همه فريادشان يكي شد. همه دردشان يكي. همه بغضها در گلو گره خرده از اين درد. همه سوختند در اين فاجعه.صبح بدرقه‌شان كنيم، شايد خودمان آرام بگيريم.


Posted by s.samani at Comments (0)


December 7, 2005 05:48 PM

چه سخت فرو ريختند، اينان.
چه سخت سوختند،، اينان.
چه سخت فرياد در سينه خاموش مي‌كنند، اينان.
حتماً آرام مي‌شوند، اينان. اگر اين خبر صحت داشته باشد.


Posted by s.samani at Comments (0)


December 7, 2005 05:34 PM
تحمل يك تراژدي

فدراسيون بين‌المللي خبرنگاران، فاجعه روز گذشته را بدترين حادثه از دست دادن خبرنگاران و فعالان رسانه‌اي در طول تاريخ ناميد.
«آيدان وايت»، دبيركل فدراسيون بين‌المللي خبرنگاران، در پيام همدردي به انجمن خبرنگاران ايراني گفت: «امروز روز غمناكي براي خبرنگاري است، تحمل اين تراژدي براي همه ما سخت است. در اين لحظه سياه براي خبرنگاران همه دنيا، ما مراتب همدردي خود را با همه شما اعلام مي‌كنيم». كامل...


Posted by s.samani at Comments (0)


December 7, 2005 06:03 AM
غارت

چند ساعت ديگر بايد دانشجويان از خواب بيدار مي شدند. شال و كلاه مي‌كردند، مي‌رفتند، دانشگاه. اما الان ‌خوابيده‌اند. يك خواب عميق. هديه دولت جديد. نه! شايد هم نخوابيده‌اند، همان ديروز كه خبر تعطيلي سه روزه به گوششان رسيد، رفتند به ديارِ خويش يا يك مسافرت دلچسب. اين‌گونه عدالت كاملاً رعايت مي‌شد هم ما مسافرت، هم رئيس‌جمهور عدالت‌طلبمان مسافرت. اين‌همه مرحمت و لطف دارد از بنا‌گوشم درمي‌آيد.
 شبي كه رفت، شبي سهمگيني بود براي خيلي‌ها. مي‌توانست، سهمگين‌تر هم شود، امروز. امروزي كه در دل خود برگهاي خونين زرافشاني را به يادگار دارد. روزمان را چه راحت به غارت بردند، دانشجو!


Posted by s.samani at Comments (1)


December 2, 2005 03:43 AM
چرا؟

مي‌خواهي نباشي. علتش، گاه يادت نمي‌آيد. فقط مي‌خواهي نباشي، همين. كمتر كسي را سراغ دارم كه اين احساس را تجربه نكرده باشد. اما كم پيش مي‌آيد، اين احساس محلي براي عمل پيدا كند. پس چه مي‌شود كه كسي تا پاي عمل مي‌رود؟
شبگردي امشب عجب دل‌گير بود.


Posted by s.samani at Comments (2)