|
کليات در حال رسيدن است!
يادتونه شش ماهه پيش از يه شماره کليات کتاب ماه با محور صنعت چاپ خبر داده بودم که مجموعه مصاحبه هاش رو تهيه مي کردم؟خب! حالا يادت نيست، عيبي نداره چون تا چند روزه ديگه رو کيوسک روزنامهفروشيهاي کشور کليات کتاب ماه _ صنعت چاپ _ چشمک مي زنه. خواندن مصاحبه سيد فريد قاسمي، غلامحسين آذرنگ، دکتر محسنيان راد، يادداشت دکتر شکرخواه درباره صنعت چاپ رو از دست نديد. حالا از من گفتم، شايد اون روز که توزيع شد، من وقت نکنم اطلاعرساني آن لاين کنم. خودتون گوش به زنگ کيوسک محلتون باشيد...
پ.ن:
رسيد، يعني نشست، يعني نشست رو کيوسک محلتون
Posted by s.samani at
Comments (2)
ويترين دلچسب
سر صبح چشمت به اين تيتر بيفته و لبخند بزني يعني آغاز يك روز خوب. (تيتر يك تهران امروز 29 بهمن)
Posted by s.samani at
Comments (5)
اجباري واقعي
دقيق نميدانم از كي دچار لمپنيسم ميشويم اما ميدانم كه لمپن شدن در حرفه ما گريزناپذير است! يعني ممكن نيست تو روزنامهنگار و خبرنگار باشي و لمپن نشوي يعني همان چيز كه تو هيچوقت انتظارش را نداشتي. نه! اصلا قرار بر اين بوده كه روبروي لمپنها قرار بگيري نه آنكه در عرض يا طولشان!
اما اينكه چرا از آنچه بيزار بوديم، به آن تبديل ميشويم، يك فرآيند طول و دراز است كه از من تا تو فرق ميكند.
ببين! حكم نمي دهمها اما شايد دارم اين را مينويسم چون اين روزها در خودم نوعي لمپني ميبينم و شايد عين همه لمپنها دارم همه را به اين ميدان ميكشم.
حالا چرا لمپنم؟
اصلاً لمپن يعني چي؟
من، لمپنم چون در اين حرفه براي گرفتن هر آنچه حقم است بايد راهي غير منطق را پيش بگيرم. من، لمپنم چون وقتي از منِ روزنامهنگار و خبرنگار ميپرسند چرا از كمپلت ليست فلان حزب در فلان انتخابات دفاع ميكني؟ تمام استدلال من بالا آمدن حزب من است! (بهدليل آلزايمر معمول در من همه گندهاي گذشته از ذهنم رفته و فقط گندهاي فعلي به صورت پررنگي بهيادم است!) من، لمپنم چون وقتي ميخواهم گزارش بنويسم، يا رپرتاژ آگهي مينويسم يا دو پايي ميپرم روي سوژه و لهش ميكنم. من، لمپنم چون نميتوانم با هيچ منطقي گفتوگو كنم، بنويسم، ويرايش كنم، چاپ كنم..
نه اينكه من اينقدرها بيمنطقم، حداقل منطقي در خودم پيدا ميكنم، اما نميدانم در جامعهاي كه روزگارسپري ميكنم، حداكثرها كارساز است كه بتوان اميدي به اين حداقلها داشت؟!
Posted by s.samani at
Comments (2)
آموختههاي اولين روز كاري
كار استارت خورد. «بايد آموختههايتان را راديويي كنيد.» اين اولين درسي بود كه امروز ياد گرفتم.
مباني تنظيم خبر صوتي هم دومين درس امروز بود. بايد ياد بگيرم، صوت را عين كلمات تنظيم كنم!!! صوت در يك نرمافزاري تبديل به نمودارهاي خطي (عين نوار قلب) ميشود و بايد خبرنگار اضافات آنرا حذف كند و حتي آنرا هرم وارونه تنظيم كند و خلاصه يك بلاي مشابهي كه سر كلمات ميآوريم. زمان عنصر اصلي در تنظيم خبر است. وقتي به تو ميگويند، اين گزارش بايد سر سه دقيقه تمام شود، بايدي است. مثل زماني كه ميخواهيد صفحه ببنديد و جايي حتي براي يك پاراگراف كوتاه هم نداريد.
جالب بود، يعني يك تجربه بينظير بود. رسماً كوچكترين عضو مجموعه هستم، يك فنگله به تمام معنا:) آنجا هم بزرگاند (سنوسال دارند) و اين دل گرمم ميكنه. بهخاطر اينكه سالها كار كردن با هم سنوسالهايم (دست بر قضا همگي در فرآيند بزرگ شدن، روحيات مشابهي داريم) مانع فراگيري خيلي از اصول حرفهاي شد.
آستانههاي تحملِ يكسان. قلد’رم مآبيهاي مرسومِ دوران جواني و منم منم كردنها، نمونههاي كوچكي از ارتباط با همكاران همسنوسال است. از طرفي چون مطبوعات و خبرگزاريها ارباب رجوع ندارند، محيط كارشان در كوتاه مدت به يك محيط خانوادگي تبديل ميشود كه بسياري از آسيبهاي درون سازماني از همين جا شروع ميشود، حتي در روزنامههايي كه مثلاً قانون و چارت در آنها بيشتر رعايت ميشود از اين اصل مستثني نيستند يعني خودمان هستيم و خودمان و اين موضوع امكان رفتارهاي حرفهاي را تا حد زيادي ميگيرد يا حداقل به تأخير مياندازد. مديريت تؤامان روابط اداري ـ دوستانه شايد در كوتاه مدت ممكن باشد، اما در دراز مدت و حتي در ميان مدت، آسيبهاي جدي را در پي دارد، كه باز بهخاطر روحيات جوانانه پذيرفتن آن براي خيلي از ما و شايد براي تكتكِ ما مشكل باشد، بهگونهاي كه بخواهيم خود را توانمند و درنتيجه مستثني از اين اصل قرار دهيم، اما بهواقع، آنچنان اين موضوع اپيدمي است، كه تنها با پذيرفتن اين ايراد، ميتوان به تغيير اين روند خوشبين بود.
آنجا همه فقط با هم همكارند. نه چيزي كمتر و نه چيزي بيشتر. اين آرامش محض است...البته شايد براي نتيجهگيري قطعي درباره اين فضاي جديد، زود باشد، اما بعيد ميدانم، براي تحليل سبك اداره مطبوعاتمان، زود به قضاوت نشسته باشم.
Posted by s.samani at
Comments (1)
روزنامهنگاري زرد؛ سبكي منحصربه فرد
نزديك به دو سال پيش، يك گزارش درباره روزنامهنگاري زرد براي هفتهنامه «عصرارتباط» نوشتم. اونموقع كه ميخواستم گزارش رو بنويسم، جز يه مصاحبه درباره روزنامهنگاري زرد از دكتر شكرخواه هيچ مطلب خوب ديگري پيدا نكردم. پس براي نوشتن گزارش، راهي اين روزنامه و آن روزنامه شدم، تا با استادامون در اينباره صحبت كنم. اول پيش فريدون صديقي سردبير هموطن سلام رفتم، بعد هم پيش استاد عزيز و سختگير خودم علياكبر قاضيزاده در روزنامه پول و بعد يك تلفن به جامجم و صحبت با حسين قندي كمكم كرد كه بتونم، مطالب خوبي در حد نوشتن يك گزارش درباره روزنامهنگاري زرد ياد بگيرم.
خلاصه درباره يكي از مهمترين سبكهاي روزنامهنگاري كه نه در دانشگاه و نه در هيچ پايگاه آموزشي غير رسمي مطلبي يادمان نداده بودند، گزارشي نوشتم. كه بعد هم شد دردسر! چون يكي از درخشانترين گافهاي دوره كاريام را دادم (خدائيش نپرسيد كه چي بود، چون آن زمان مثل توپ تركيد! دوستي كه خدايش بيامرزتش در وبلاگش گذاشت و نيما رسولزاده را به جانم انداخت و زبان من قاصر بود از اينكه قانعش كنم، هر دوي ما به يك اندازه در رد شدن آن گاف مقصر بوديم، او در جايگاه سردبيري كه تأييد گزارش بهعهدهاش بود و منِ سروپا تقصير، بهخاطر اينكه آنچنان گاف وحشتناكي داده بودم، بگذريم آن هم درسي بود، ديگر) خلاصه آن گزارش، منهاي آن گاف يك كلمهاي! گزارش خوبي از آب درآمد، در آن روزگار كسادي. اما اينروزها به همت اساتيدمان در همشهري، بحث روزنامهنگاري زرد به طور جدي بررسي و پيگيري ميشود، كه اميدوارم توجه به اين سبك كه به گفته دكتر قاضيزاده خود يك واحد درسي است، به اين زودي كنار گذاشته نشود.
راستي مي دانيد وجه تسميه روزنامه نگاري زرد چيست؟ اين سبك از روزنامهنگاري به خاطر اينكه در آغاز روي كاغذهاي زرد منتشر ميشد به يلو پرس دربين مردم اروپا معروف شد و آرام آرم به سبك روزنامه نگاري زرد موسوم شد. (اين را دكتر قاضيزاده آن زمان بهم گفت)
پ.ن:
واي نيما! آبروم رو نبري، لوم ندي كه چه گافي داده بودما :)
Posted by s.samani at
Comments (1)
بحران؛ فرصت يا تهديد
خبرنگاري بحران، يكي از مغفولترين عرصههاي فعاليت رسانههاي جمعي است. بحران چيست؟ حوادث غيرمترقبه طبيعي و غيرطبيعي. آيا بحران شرايط ايدهآلي براي تهيه خبر و عكس به خبرنگار ميدهد يا او را با چالشهاي جديد روبهرو ميكند؟
بحران يكي از بهترين فرصتهايي است كه خبرنگاران ميتوانند در آن توانمنديهاي خود را به نمايش دربياورند. ديگر نيازي نيست كه عكاسي صحنهاي از زلزله شكل بدهد و از بيچارهگي عكس بگيرد، بيچارهگي وجود دارد و فقط او بايد يك شات بزند تا بيچارهگي ثبت شود. ديگر نيازي نيست كه خبرنگار از تخيلش مدد بگيرد براي اينكه بگويد مردم آواره چه ميگويند. مردم آوارهگيشان را بيآنكه ميكروفوني جلوي آنها گرفته شود، فرياد ميزنند و فقط گزارشگر لازم است، ريكوردر را فشار دهد.
بحران؛ فيالذاته فرصت غنيمتي است تا تيترهاي اصلي رسانهها را فراهم كند. اما همه ماجرا اين نيست. خبرنگاري بحران خود بيش از هرچيزي به فراگيري مديريت بحران نيازمند است، يعني چالشي كه اين سبك از خبرنگاري بيشتر از هر سبك از خبرنگاري با آن روبهرو است. در اين سبك بيشترين گرههاي ارتباطي علم مديريت با مهارتهاي خبرنگاري وجود دارد. اما در متون آموزشي (رسمي و غيررسمي) خبرنگاري و روزنامهنگاري توجهي به لزوم فراگيري دانستههاي مديريتي مرتبط با خبرنگاري نشده، همچنين صاحبان رسانه نيز از اين اصل مغفول ماندهاند، براي همين بارها شاهد اشتباهاتمان در مواقع بحراني تهيه خبر و عكس بودهايم كه تنها با دانستن چند اصل مديريتي ميتوانستيم، مانع آنها شويم، به نظر ميرسد همچنان بايد منتظر حوادث غير مترقبهاي ماند تا خبرنگاران به شكل آزمون و خطا اين دانستههاي را فراگيرند!
مقاله مسعود خرسند با عنوان روزنامه نگاري بحران: رسانهها و حوادث غيرمترقبه تنها متن آموزشي و تحليلي بود كه دراين باره پيدا كردم.
پ.ن:
البته آشنايي با اصول مديريت بحران، براي تمام مديران ارشد، مياني و خبرنگاران يك ضرورت اجتنابناپذير است، چون ارتقاء و رشد عرصه رسانهاي هر كشور، تا حد زيادي مستلزم آشنايي با اصول مديريتي بهخصوص در شرايط بحراني درون و برون سازماني است.
Posted by s.samani at
Comments (0)
بياعتمادي به روزنامهها
بياعتمادي مخاطبان به رسانهها هم معلول عملكرد خود رسانهها است و هم به ميزان اعتماد سياسي مردم به حكومتشان برميگردد.
مجموعه عواملي چون بيصداقتي، جهتگيري و عدم جذابيت رسانهها باعث بياعتماد كردن مخاطبان ميشود، همچنين بيتوجهي به مهمترين شاخصهاي كارآمدي دولتها مانند اجراي وظايف و تكاليف حكومتي، گسترش مشاركت سياسي، گسترش نهادهاي مشترك و جلب اعتماد بينالمللي از سويي ديگر، باعث از بين رفتن جلب اعتماد عمومي و در نتيجه بياعتمادي به رسانههاي داخلي ميشود.
دانشجوهاي فني، پزشكي، هنر و انساني با ساختارهاي فكري مختلف، جامعه آماري فرهيختهاي هستند كه ميخواهم از آنها بپرسم، عوامل رسانهاي نقش بيشتري در بياعتمادي شما به روزنامهها دارند يا عوامل سياسي.
Posted by s.samani at
Comments (0)
ديداري بعد از يك سال
از خداحافظي پارسال تا سلام امسال. از كتابهفته تا انتشارات همشهري. «سيد فريد قاسمي» را درست بعد از يك سال، يعني از پايان دوره سوم كتابهفته نديده بودم، اما گفتوگو درباره «سير تحولات صنعت چاپ در عرصه مطبوعات» بهترين بهانه را براي ديدار تازه به دستم داد.
كتابهفته سرتاسر خاطره خوش است، چون همهاش يادگيري بود، همه و همه آن. اصلاَ مگر ميشود با سيد فريد قاسمي، استاد هميشه آن لاين كار كني و دستخالي بماني؟! وقتي زنگ زدم و ماجرا را تعريف كردم، گفت بيا و من رفتم و وقتي ديدمش، گفت: «هرچه مي خواهي بدوني را بنويس تا من جواب بدم.» چند سؤالي نوشتم و سرم را پائين انداختم و گفتم:«به شاگرديام و بيسواديام ببخشيدم، البته به گفته آقاي مختاريان من نبايد سؤال كنم، چون اين موضوع خيلي تخصصيه و بايد فقط گوش بدم و ياد بگيرم.» سيد فريد، عذرم را پذيرفت و گفت آنچه را پرسيدي، جواب ميدهم و آنچه جايش خالي است را پر ميكنم.
12 شهريور
Posted by s.samani at
Comments (0)
اشتباه كردم!
«من اشتباه كردم.» اين نقل مستقيم دكتر «محسنيانراد» است.
بعد از اينكه به استاد گفتم، اينبار با چه محوري مي خوام پاي گفتوگو باهاش بنشينم، يكم درباه موضوع گفتوگو با هم گپ زديم: «استاد من مخالف اينم كه هي ميگن ايرانيها فرهنگ شفاهيشان به فرهنگ مكتوب غالبه. اينهمه كتاب و كتابخونه تو اين مملكت بوده كه جاي چوب سورندنشون! پس دليل كم تأثيري چاپ و نشر در فرآيند توسعهيافتگي اجتماع، تنها نميتونه غلبه فرهنگ شفاهي به فرهنگ مكتوب باشه. اين نگرش خيلي يه بعديه.» اينارو گفتم، بعد استاد بهم گفت: «خانم ساماني من در كتاب ارتباطشناسي گفته بودم فرهنگ ايرانيها فرهنگ شفاهي است، همين كه تو باهاش مخالفي اما حالا ميخوام در گفتوگوي با تو بگويم محسنيان راد اشتباه ميكرد. پنجشنبه (16 مرداد) ميبينمت و نظر جديدم را بهت ميگم.» اين تايتل را نگه داريد و صبوري پيشه كنيد كه كليات كتاب ماه با محور صنعت چاپ منتشر بشه تا از نظر جديد دكتر مطلع بشيد.
وقتي بزرگي به تو مي گويد من اشتباه كردم و حرفم را پس ميگيرم، تازه ميفهمي بزرگي به چيه و چرا راحت به دست نميياد. خدائيش كار آسوني نيست. بهخصوص وقتي پاي اعتبار و حيثيت علمي در ميان باشه، البته گفتن اشتباه كردم در هر مقوله علمي و غير علمي كار خيلي سختيه و كار هر كسي نيست.
9 شهريور
Posted by s.samani at
Comments (0)
صنعت چاپ در كليات كتاب ماه
يه كار خوب مطبوعاتي، دارم انجام ميدم. يك شماره از كليات كتاب ماه با محور صنعت چاپ. استاد «محمود مختاريان» بخشي از كار اجرايي و عملياش را به من سپرده. واي كه اين آدم چقدر معلم. يكي از دوستداشتنيترين استادان دانشگاست. چند روز پيش دربارش صحبت كرده بوديم، اما امروز تلفن زد، و گفت: «ساماني بيا ايران تا كارا را بهتر توضيح بدم.» رفتم. برام كلاس صنعت چاپ گذاشته بود. نه اينكه بخواد، از بس كه تو خون اين آدم، معلميه. تا بشينه كنارت، كلي چيز بهت ياد ميده. اخلاق جالبي داره. ركِ و گاهي حرفهايي ميزنه كه تو نميدونه از خنده غش كني يا سكوت كني و برعكس استاد قاضيزاده عزيزم كه عادت داره دانشجوهاش با سختگيري تربيت كنه. اين استاد يك دم ميگه تو ميتوني. تو كارت بلدي. آفرين، آفرين دختر... تا من تعريف نديده كلي ذوق كنم.
خرده خرده كه كارها را نجام ميدم، براتون ميگم، اما براي پيش درآمد، يه نويد بدم. دكتر يونس شكرخواه با همه مشغوليات اين روزهاش، قول نوشتن سرمقاله رو بهمون داده. پس به پرُ و پيمون بودن اين شماره از كليات ماه شك نكنيد. برگههاي آس ديگرم بهمرور رو ميكنم.
8 شهريور
Posted by s.samani at
Comments (0)
روزنامهاي نو
آينده نو، بههر حال پس از سه روز تأخير به جمع روزنامههاي صبح كشور اضافه شد. اين روزنامه كه از چند ماه پيش، آواز انتشارش پيچيده بود، به رئيسجمهور سابق جمهوري اسلامي ايران نسبت داده شده بود.
خلاصه اين روزنامه متمايل به جناح اصلاحطلبان از اولين شمارش تا چند شماره نامعلوم (احتمالاً يك هفته) بهطور رايگان در ميادين اصلي شهر توزيع ميشه، البته اگر مسيرتون ميدون وليعصر حتماً سحرخيز باشيد تا با گرفتن اين روزنامه كامروا شويد.
براي شماره اول خوب بود، بههر حال «عبدالرسول وصال» در اين عرصه كم وزنهاي نيست.
Posted by s.samani at
Comments (0)
من وكودكيهاي بيموقعام
امروز كودك شدم. عين موقعي كه با «محمد گلزاري» كار مي كردم. با لبخندي فتحآميز از دادن خبر منع توقيف ايران، اومدم تو تحريريه اما هنوز لبخند بر لبم نخشكيده بود كه بخاطر گافي كه داده بودم آقاي سردبير دعوام كرد، اونهم سخت. يعني حداقل تو فضايي كه من توش قرار داشتم، بهنظرم خيلي سخت اومد. از اونجايي هم كه مرغ من يه پا بيشتر نداره، زير بار نمي رفتم. البته خدائيش شما هم اگر اولينبار در يه حوزه مطلب بديد، حتماً خبرتون يه عيب و ايرادي پيدا ميكنه اما رئيس اين تبصره رو تو دعواش لحاظ نكرد. جزئيات را براي حفظ آبروي شخصي فاكتور ميگيرم. آخه راستش بعد يه ساعت بالا و پائين رفتن، خبر تكذيب شد.
و اما كودكي من. با رئيس دعوا كردم. يعني اون كه دعوا كرد، منم دعوا كردم. اين در كار حرفهاي يعني كودكي. اصليه كه من خيلي بهش ايمان دارم. اونقدري كه اگه هر جا نيمههاي كودكيم سر بزنه، قربون صدقش ميرم، اين يه محل تو سرش ميزنم اما اين دفعه كودكم از من قوي تر بود. حالا چرا؟ نمي دانم.
اينها كه نوشتم، معناي عذرخواهي ندارد. اينها كه نوشتم براي اين است كه به خودم يادآوري كنم او داور بازي است و من حق اعتراض به كارت زرد يا قرمزش را تحت هيچ عنواني ندارم، وگرنه ديگر سنگ روي سنگ بند نميشود. بايد تا پايان نود دقيقه صبر ميكردم نه مثل كودكان كه عادت صبر ندارند.
كاش كودك نبودم، امروز.
Posted by s.samani at
Comments (1)
ايران باز شد
sms زد كه بيا حقالتحريرت رو بگير. قرارِ امروز در چلچراغ را با «كريم نيكونظر» گذاشتم تا حقاتحرير آخرين ماه كار كردن تو ايران را بگيرم. ساعت سه بعداز ظهر از پلههاي مارپيچ ساختمون قديمي چلچراغ بالا رفتم. چه خبر از ايران؟ قراره از شنبه يا يك شنبه باز شه. اِ مطمئيني. آره بابا. دولت گفته قبل از جلسه دادگاه براي اينكه بيشتر به دولت خسارت نرسه در روزنامه را بازكنن. مگه هنوز از روزنامه بهت زنگ نزدن كه مطلبت را بياري. نه!!! پنج دقيقه قبل «سمانه ساماني» زنگ زد، كه مطلبت را فردا برسون. زجه موره كردم كه نميتونم، بيانصاف. بذار تا شنبه.
روزنامه ايران بعد از 25 روز باز شد. تاريخ مطبوعات اين توقيف و باز شدن را در خود ثبت خواهد كرد، حتي اگر ما فراموش كنيم كه دولت روزنامه خودش را بست.
Posted by s.samani at
Comments (3)
غلط املائي
اگر خبر رسيد كه من خودم كشتم، بدونيد كه بخاطر اين آقا بوده. واقعاً سردبير از اين ظالمتر! ديروز به صليب كشيدتم كه بيا ببين چقدر افتزاح خبر تنظيم ميكني. بعد ميروم بالاي سرش كه خبرم را ببينم . كلمه ضلمي رو سلكت ميكنه ميگه بگو من با اين چيكار كنم. من ميگم خب ميخواي چيكارش كني؟ خب عين جمله خودت طرفه من داخل گيومه گذاشتم. ميگه يكي رو كه قبول داري بگو بياد اينو ببينه. دبير سرويسم اومد ديد. دخترم ظلمي را با ز نمينويسن . يعني با اين ض كه تو نوشتي، نمينويسن. من واقعاً از اين خلقالله فرهيخته موندم كه چقدر تفكرشون قالبيه و به هيچوجه حاظر نيستن، دست از سر افكار قالبيشون بردارن. مگر چقدر اهميت داره كه ظلمي را با كدوم ز نوشت. با هر ز هم كه بنويسي بازم ظلم ديگه. خدائيشم از روز اول به آقا گفتم كه من ز ها رو بلد نيست اما بازم كوتاه نميياد. تازه اظهار و حضور ياد گرفتم پس ميتونست تحريريه رو بخاطر يه اشتباه زِاي نريزه بهم، مگه نه؟
كلاس اول دبستان بودم. ديكته چهار پنجمي بود كه خانم معلم ميگرفت. وقتي رسيدم خونه مامان بابا انتهاي راهروي باريك خونه كودكيهايم ايستاده بودن. تا درُ باز كردم، مامانم با ذوق گفت: سمير جان، مامان، ديكته چند شدي؟ منم با خوشحالي تمام دو تا انگشتاي اشارم به سمت سقف نشونه گرفتم و گفتم، دو تا يك كنار هم. مامانم عين بچه فنگلهها شروع كرد به گريه كردن. منم رفتم بغلش كردم گفتم: ماماني از خوشحالي گريه ميكن...
تصور يه صفحه پنج شش خطي كه 9 نمره غلط بيستوپنج صدمي، نيمنمرهاي و يك نمرهاي توش موج ميزده بعد از گذشت بيست سال هنوز به هيجانم ميياره. كاش مادرم اونقدر استعدادشناس بود كه اون صفحه رو نگه ميداشت. كه البته نداشت ، كه البته فكر مي كنم از صفحه روزگار محوش كرد! مگر واقعاً چند تا بچه وجود دارند كه اول دبستان به جاي نمره كليشهاي 20 بتونن 11 بگيرن؟!
حالا شما خودتان انصاف داشته باشيد و بگيد من با اين استعداد در ساختارشكني چطور ميخوام ز ها را درست بنويسم؟؟؟
Posted by s.samani at
Comments (4)
خاطره يك پير
«در اين سالها كه تقريبا تا حدي مطرح شده بودم و عضو سنديكاي نويسندگان و خبرنگاران مطبوعات هم شده بودم، روزنامهنگاري را بيشتر نيش زدن و انتقاد كردن از مسئولان ميدانستم تا آگاه كردن مردم.»
«فيروز گوران»، روزنامهنگاري را از روزنامهفروشي آغاز كرد.
Posted by s.samani at
Comments (0)
حماقت حرفه من است
«حبيبالله حبيبي فهيم» معتقده تنها آهن فروشي نكردم كه اين يه قلم را هم اگر انجام بدم كلكسيون شغلهايم كامل مي شه. راست ميگه. آنقدر از اين شاخه به آن شاخه پريدم كه از دست خودم هم خارج شده. اما اين شاخه پريدنها اطمينان را رقم زدن. اطمينان از اينكه تنها كاري را كه دوست دارم ادامه بدم خبرنگاري و نوشتنِ. نه حتي يه سمت بالاتر، مثل دبير شدن. اما مدتي است در تنهايي فكر ميكنم، عجب ابلهم و احمق.
راستش بيايئد با هم فكر كنيم كه آيا اين افكار از حماقت من است يا بلاهت يا هيچكدام! دلم ميخواهد بروم سراغ كتاب از «صبا تا نيما» و چند ده صفحه مطبوعاتش را پاره كنم. دلم ميخواهد بروم كتاب «تاريخ سانسور مطبوعات ايران» را از روي زمين محو كنم انگار نه انگار كه «گوئل كهن» چنين كتابي نوشته. دلم ميخواهد تمام جزوههاي تاريخ مطبوعات ايران را بسوزانم. دلم ميخواهد ايران را خالي از مطبوعات كنم، از «كاغذ اخبار» تا روزنامههاي امروز. بعد آرام بنشينم و ببينم كتاب ايران بدون صفحات مطبوعات، برگي تغيير ميكند.
نميدانم چرا به يقين ميپندارم. نه! ايران با روزنامه و بيروزنامه همين است. ومن از شغلي لذت ميبرم كه با يا بي آن فرقي بوجود نميآيد. اينجاست كه ميگويم احمقم چون حماقتگونه تن به تكرار حرفهام ميدهم.
كاش لحظهاي از بيكران خوشبختي زندگي فرديم را در زندگي اجتماعيم داشتم. انتظار كودتا از تأثيرگذاري در حرفهام را ندارم اما دلم خوش ميشد از اينكه بدانم نوشتن اين يا مثلاً اين ميتوانست فرقي داشته باشد با ننوشتن آن. كه ميدانم، ندارد كه ميدانم، حماقت است اگر انتظار ديگري داشته باشم.
Posted by s.samani at
Comments (0)
بد بنويس اما هميشه بنويس
از درپيت يك چيز مينويسم و شما يك چيز ميخوانيد. گزارشهايي براي صفحه جوان مينوشتم كه درپيت واژهاي عالي براي آنها محسوب ميشد. هر هفته به خودم ميگفتم اين هفته عذرم را ميخواهد اما هفتهها گذشتند و منصور ضابطيان ننداختم بيرون، البته جز يكي دوباري كه عذر مطلبم را خواست! مطمئن بودم بعد از عيد امكان نداره بهم زنگ بزنه. راستش بين مصاحبههاي خوب خودش و ترجمههاي خوب خواهرش و ... ساز ناسازگاري بودم اما در نهايت ناباوري چند روز پيش كريم نيكو نظر بهم زنگ زد و بعد از چاق سلامتي و كجائي و چرا تحويل نميگيري؟ بهم سوژه داد!!!
شاخام كه فروكش كردن نشستم دو دو تا چهار تا كردم ببينم دليل منصور براي دعوت دوبارش براي امسال چيبوده ؟ من تو نوشتن زيك زاك ميزدم. گاهي خوب بوده گاهي بد و اواخر خيلي بد(به دليل كسري در سوژه) اما در طول سال يك چيز هميشه ثابت بود اونهم اينكه اگر سرم ميرفت، گزارشم دودر نميشد!(به غير از 5 بار در طول سال) اون قبلترها وقتي كتاب هفته بودم يك دودره به تمام معنا بودم تا زماني كه شدم مسئول هماهنگي كتاب هفته(دبير تحريريه) چشمتان روز بد نبيند آنقدر از دودرههايي مثل خودم سپند شدم روي آتش كه از آن به بعد عهد كردم دودره بازي را كنار بگذارم و اگر به بنده خدائي قول همكاري ميدهم پاي حرفم بايستم.
نظم چشم رئيس ما را روي درپيتهايمان بست و درپيتهايمان به نظممان بخشيده شدند. اين دعوت به اندازه صدها هزاري سبز چسبيد.
Posted by s.samani at
Comments (0)
خود سانسوري تمام شد
درست 2 ماهِ كه دارم خودم را سانسور ميكنم. درواقع عقيدهام را. راستش از ترس استهزاي ديگران. از نگراني متلك شنيدن دوستان. از محكوم شدن به ديوانگي و هزاران ترس و دلنگراني ديگه. اما همين چند دقيقه قبل تصميم گرفتم بر همه اين موانع غلبه كنم. و بگم نظر من درباره انرژي هستهاي چيه.
بين خودمان باشه! به كسي نگيد! من معتقدم انرژي هستهاي حق مسلم ماست. جدي مي گم. اين پست را به چشم يك جوك smsي نخوانيد. هرچي از اين به بعد مي خوانيد واقعاً عقيده من است.
من كم اطلاعتر و حتي بياطلاعتر از آنم كه بتوانم با دليل و برهان درباره امتيازات انرژي هستهاي ابراز عقيده كنم براي همين شيوه خودم را براي بيان نظراتم به كار ميبرم كه قطعاً مستند نيست و خردههاي زيادي ميتوان به آن گرفت اما نظر است، ديگر.
من از مخالفان جدي اين ديدگاه هستم كه اگر ميخواهي چيزي را بهدست بياوري بايد چيزي را از دست بدهي. چرا بايد عزتمان را از دست بدهيم. چرا بايد انرژي كه امروز نه فردا نه پس فردا نه اما روزي به درد ما ميخورد را از دست بدهيم چون نگرانيم، جنگ ميشود كه تحريم ميشويم.
چرا همگي دار ودسته احمدينژاد را محكوم به ندانستن زبان ديپلماسي ميكنيم اما به خودمان نگاهي نمياندازيم كه خودمان هم دست كمي از آنها نداريم چون قصد داريم منافعمان را دودستي تقديم ديگران كنيم.
مگر ديپلماسي جز اين است كه منافع خودمان را با بيشترين سود و كمترين ضرر به دست آوريم. پس چرا رفتارها و انديشهمان اينگونه نيست. از دست دادن انرژياي كه كشورهاي قدرتمند آنرا دارند اين روزها تبديل شده به عين فرصت و حفظ آن تبديل شده به تهديد! چون ما نگران اين هستيم كه جنگ ميشود كه ورود كالاهاي خارجي گرفته ميشود كه دار ودسته احمدينژاد آدمهاي خطرناكي هستند كه ممكن است اسرائيل را به جاي اينكه با نيروهاي انتحاري روي هوا بفرستند با بمب اتمي از روي نقشه جهان حذف كنند!!!
جنگ بد است. تحريم بدتر از بد است. اما از دست دادن منافع راه خردمندانه و عاقلانه براي جلوگيري از اين اتفاقات بد نيست.
قبل از داغ شدن بحث فرستادن پرونده هستهاي ايران به شوراي امنيت "روز" گفتوگويي با "عباس عبدي" درباره انرژي هستهاي داشت كه هرچه جستوجو كردم، نتوانستم آنرا پيدا كنم اما كاملاً حضور ذهن دارم كه عبدي بعد از به نقد كشيدن دوران خاتمي در جريان مذاكرات آن دوره در يك بخش گفتوگو گفته بود، بمب اتمي هم بسازيم البته به شرط اينكه كشور با جنگ و تحريم اقتصادي روبهرو نشود. عبدي گفت بمب اتمي و نه انرژي هستهاي. حال شما از اين مجمل، مفصل بخوانيد. چرا نميآييم عقلهايمان را درجهت منافع ملي روي هم بريزيم تا بيآنكه چيزي را از كف بدهيم، منافع جديدي را هم بهدست آوريم؟!
راستش به نظر من داشتن انرژي هستهاي مثل ملي شدن صنعت نفت مهم است و نميتوان از كنار آن به راحتي گذشت.
پ.ن: خواندن مصاحبه عباس عبدي را توصيه ميكنم، البته اميدوارم مشكلي در باز كردن پنجره "روز" نداشته باشيد اما اگر با مشكلي روبهرو شديد، برايم ميل بزنيد تا متن گفتو گو را برايتان بفرستم.
Posted by s.samani at
Comments (16)
روزه سكوت
امان از اين لپتاپهاي هديهاي. من كه خودم را روزنامهنگار ندانسته و عضو انجمن صنفي نشدم. اما اگر جاي دوستان روزنامهنگار بودم، ميرفتم و عطاي اين لپتاپ را به لقايش ميبخشيدم. واقعاً در مملكتي كه روزنامهنگارش هشتش گروي هزارش است. بيمه شدنش، اصطلاحي مضحك محسوب ميشود. امنيت شغليش در حد كارگران روز مزد است. و از همه اينها مهمتر اينكه به حساب نميآيند، در اين جامعه. نامهنگاري و چكوچانه زدن براي اينكه پول نقد گرفته شود يا لپتاپ چه معنايي دارد؟!!! كاش انجمن صنفي به فكر گرفتن حق و حقوقهاي مهمتري ميافتاد. حق و حقوقهايِ ضايع شدهاي كه روزنامهنگاري در ايران را به اين نقطه كه در آنيم رسانده. البته نه از طريق شيوه هايي كه تا به امروز به كار برده. نه من و نه تو حوصله اينرا نداريم كه يادمان بيايد از پيگيري فلان ماجرا، بهمان تحصن و... كه حاصلي نداشته برايمان جز نشاندن ريشخند بر لبان بعضيها. روزه سكوت. آنچه من اين روزها به آن ايمان آوردهام. صحبت كنيم درباره برف، كه ايران را سپيد كرده. صحبت كنيم درباره قورمهسبزي، كه جا نيافتاده. صحبت كنيم درباره موتور ماتيز صورتيِ نداشتهمان كه به روغن سوزي افتاده و باز و باز و باز صحبت كنيم در اينبارهها و اما سكوت كنيم. سكوت كنيم. سكوت كنيم. درباره حقمان. زبانمان، دستمان، انديشهمان و قلممان گاه نياز به سكوت دارند و نه چيز ديگري.
Posted by s.samani at
Comments (1)
ماههاي آخر تولد
قبل از عيد، «كارگزاران» به جمع روزنامههاي ايراني اضافه ميشود. پر واضح، از جنس حزبي. جويندگان شغل شريف روزنامهنگاري، ميتوانند پيش از بسته شدن چارت اين روزنامه پر آب و نون به اقدامات لابي بكوشند. نه! بشتابند.
Posted by s.samani at
Comments (0)
20 ميليون كه سهل است،برو بالا
«تا ده سال ديگر بايد تيراژ روزنامه در ايران به 20 ميليون نسخه برسد.» مرگِ خودم نه! مرگِ صفار هرندي هم نه! مرگِ عموي نداشتم قسم كه اين جمله را وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در يك جلسهاي كه نفهميدم چه بود و در ميان چه كساني بود، گفته است. منبعام، اخبار 30/8 است. البته فقط به اين قسمتش رسيدم كه وزير محترم، قصد دارد در يك برنامه ده ساله تيراژ 2ميليوني روزنامه در ايران را به 20 ميليون برساند. يعني اگر 20 ميليون را بر 2 ميليون تقسيم كنيم بعد آنرا ضربدر 100 كنيم ميشود، رشد 1000 درصدي. نه! نه! اشتباه كردم. بايد اول 2ميليون را ضربدر 100 كنيم بعد پاسخ 200 ميليوني را بر 20 ميليون تقسيم كنيم، ميشود رشد 10 درصدي. اَه اين هم نشد. بايد 100 را بر 20 ميليون، نه! بر2ميليون... اصلاَ من كاري با اين حرفها ندارم. چون مهم، چند نكته كليدي است كه نه تنها ميتواند به عنوان شاه كليد قفلهاي بسته مورد استفاده قرار بگيرد، بلكه جاي دارد به عنوان واحد درسي «عبرت» آنرا در دروس دانشگاهي جاي داد تا پاس گردد. اين نكات عبارتند از: 1ـ اِي انسان! برنامه بلند مدت داشته باش. 10 سال كه سهل است، ميتوان 100 سال هم بر كرسي وزارت نشست و آب از آب تكان نخورد. 2ـ اِي انسان! يادت باشد كه مهم كميت نيست بلكه كيفيت مهم است. اينكه يك گروه و دسته افكارشان را در چند نشريه به مردم تزريق كنندكه كار نميشود. 3ـ اِي انسان! توقيف راهبهراه روزنامه هيچ تأثيري در افزايش تيراژ روزنامه ندارد. 4ـ اِي انسان! هي نگو اينها نميخواهند سر به تن روزنامه و روزنامهنگار باشد. 5ـ اِي انسان! انسان شو.
پ.ن: در سايتها مختلف اصل خبر را جستجو كردم اما تا اين لحظه چيزي بهدست نياوردم.
Posted by s.samani at
Comments (3)
انشای آزاد
«گریزی از ضرورت انشای آزاد مطبوعات، وجود ندارد. چنانچه قانون کسب مجوز مطبوعات از بین برود، هم بهانه ها در سطح بین المللی از بین می رود و هم بهتر به منافع ملی خود می رسیم.» در نشست آموزشی کمیسیون حقوق بشر اسلامی که ویژه دست اندرکاران رسانه ای ترتیب داده شده بود، دکتر کاظم معتمد نژاد، باری دیگر بر دغدغه همیشگی اش یعنی آزادی بیان و مطبوعات تأکید کرد. دکتر محمد مهدی فرقانی نیز در این جلسه سخنرانی در ضرورت استقلال حرفه ای ایراد کرده است. متن کامل این دو سخنرانی را اینجا و اینجا بخوانید.
Posted by s.samani at
Comments (0)
تبريك
سام پاكضمير، يكي از دانشجويان دانشكده خبر جزو پژوهشگران جوان هفته پژوهش انتخاب شده است. اطلاعاتي درمورد پژوهشش به دست نياوردم. راستش اصلاً ايشان را نميشناسم اما خوشحال شدم يكي از بچههاي علوم انساني و رشته مرتبطم را در اين ليست كوتاه دانشگاه جامع علمي كاربردي ديدم.
پ.ن:اگر كسي از جزئيات تحقيق ايشان مطلع است، مرا هم در جريان آن قرار بدهد، لطفاً.
Posted by s.samani at
Comments (0)
تحصيل در فرنگ
دكتر فرقاني، در ابتداي اين سخنراني پايين خبر از ارتباط بيشتر دپارتمان دورتموند و علامهطباطيايي داد. معنياش يعني بورس! البته منطق حكم به ارتباط يك سويه ميدهد، چون بعيد به نظر ميرسد كه آلمانيها بخواهند براي ادامه تحصيل به ايران بيايند. خلاصه اگر اينطوري شود براي ما كه بد نميشود. آخر جلسه به دكتر فرقاني گفتم ماجراي اين بورس از چه قرار است، گفت: حالا ما يك چيزي گفتيم. اينقدر جدي نگير، به هر حال بايد مقدماتش فراهم بشود. نوشين زنگنه، مسؤول بخش فرهنگي و مطبوعات سفارت جمهوري فدرال آلمان در تهران، كه همراه پرفسور هان آمده بود، اطلاعات خوبي درباره ادامه تحصيل در آلمان بهم داد. تحصيل در آلمان كاملاً رايگان است. اما خرج و مخارج زندگي در اين كشور كمي تا قسمتي گران است. سالانه در حدود 8000 يورو خرج برميدارد. اصولاً دكترا در اين كشور بين 4 تا 7 سال طول ميكشد. البته كلاس درس ندارد، اين مدت زماني است كه براي گذراندن تز به دانشجو داده ميشود كه بعد از دفاع، مدرك PhD داده ميشود. البته دراين مدت شما را به تدريس در مقاطع پايينتر هم مشغول ميكنند. اگر با اين تفاسير قصد فرار مغزها پيدا كرديد و آلمانيتان خوب نيست، اصلاً نگران نباشيد چون سفارت آلمان در ايران كلاسهايي براي تدريس زبان آلماني دارد. تازه بعد از رفتن به آلمان، كلاسهايي است كه در عرض 4هفته آلماني آدم را فول ميكند. البته بعضي از رشتهها و كرسيها انگليسي است. اينيكي راهم بلد باشيد تا تحصيل به كامتان شود. من كه از اين پولهاندارم. شما را نميدانم. اگر شما هم نداريد، به فكر بورس باشيد. گويا جدي است. خانم نوشين وقت نداشت درباره اين بندِ آخر توضيحات بيشتري بدهد. اما قطعاً آنقدر وظيفهشناس، هست كه تلفني يا ايميلي جواب سؤالاتتان را بدهد. 39990000 تلفن و ku_100@tehe.auswaertiges_amt.de يا nooshin.zangeneh@diplo.de ايميلهايي است كه ميتوانيد با خانم نوشين تماس بگيريد. خدائيش دوستي به اندازه من با معرفت،داشتيد؟! اين همه اطلاعات را مفتي در اختيارتان گذاشتم. قدرم را بدانيد، لطفاً.
Posted by s.samani at
Comments (0)
گزارشگري بحران
پرفسور «هان» از دانشگاه دورتموند آلمان ميهمان دانشكده بود، امروز. « گرايش رسانهها در گزارشگري بحران» محور سخنراني بود كه در جمع تعدادي از دانشجويان و اساتيد، ايراد كرد. راستش من كه چيز زيادي از ماجرا حاليم نشد. جز اينكه اين سخنراني به دنبال رسيدن به پاسخي بود كه پرفسور در ابتداي صحبتش به آن اشاره كرد: آيا ميشود استاندارد جهاني براي گزارشگري در وضعيت بحران داشته باشيم. خلاصه باور كنيد، گاهي به ميزان سوادش هم شك ميكردم. تا اينكه دكتر نمك دوست به داد من، نه! همه رسيد. دكتر بحثهاي پراكندهاي كه ما از زبان مترجم ميفهميديم را جمع و جور كرد. بعد از جلسه هم حاليم كرد كه اين بنده خدا حرفهاي خيلي خوبي ميزد اما ماجرا در بستري درست هدايت نشد. هم به دليل مترجمي كه با مباحث روزنامهنگاري آشنا نداشت و هم سؤالاتي كه بحث را از مسير اصلي خارج كرد. اما دكتر خودش كلي از همان مطالب خوب را در لپتاپش يادداشت كرده و قرار شد، در يك فرصت خوب تكملهاي بر بحث پرفسور هان داشته باشد. از همين جا ميخواهم قولش را از دكتر بگيرم كه زودتر اين مطالب خوب را يادمان بدهد. دكتر جان، قول؟ راستي پرفسور هان روز چهارشنبه هم از ساعت 11 تا 1 مجدد به دانشكده ميآيد تا بحثي درباره جهانيشدن و كاركرد فرهنگي رسانهها داشته باشد.
Posted by s.samani at
Comments (0)
تسليت شهادت دوستانم
گفته اند كارتهاي سوختهتان را پيدا كرده اند، گفتهاند هيچ سرنشيني از هواپيما زنده نيست، گفتهاند از هواپيماي سوخته هيچ چيزي باقي نمانده است. اما هنوز باورمان نميشود، هنوز گمان ميكنيم اگر جايتان خالي است به اين دليل است كه رفتهايد مصاحبه، رفتهايد برنامه و هزاران بهانه ديگر، بهانههايي كه نميخواهند پروازتان را باور كند. اما باور كنيد، آنها ديگر نيستند. آنها شهيد شدند. همه با هم. آنها شهيد شدند، وقتي رفتند، مانور ارتش را انعكاس دهند. آنها نيستند، تا باري ديگر پيامهاي تسليت سرازير شود. چه اهميت دارد همه اينها، وقتي ديگر آنها نيستند. وقتي ديگر صدايشان شنيده نميشود. وقتي صورتي برايشان باقي نمانده تا حسن قريب از عليرضا بردران تشخيص داده شود. چه اهميت دارد، چرا شد. چه اهميت دارد كه يادمان بيايد اين چهارمين سقوط هواپيماC_130 در اين چهار پنج سال اخير است. چه اهميت دارد كه خالهام زنگ بزند و بگويد ماجرا مشكوك است. هيچ چيز اهميت ندارد جز اينكه ديگر آنها نيستند. صفحه يك ايسنا بهطور كامل به پوشش اخبار اين حادثه پرداخته است. تسليت خاتمي، رفسنجاني، حدادعادل، احمدينژاد ، هاشميشاهرودي و... هيچ كدام، دردي از دل من كم نميكند. هيچ واژهاي، جملهاي به دادم نميرسد، كه فرياد دلم آرام شود. اسامي اينجا آمده، شايد خيليها را نشناسيم اما همه دوست بودند چون به آنها ميگفتند: خبرنگار به همه بازماندگان اين فاجعه دلخراش تسليت ميگويم.
Posted by s.samani at
Comments (0)
يك ليوان چاي مجاني!
11 صبح زنگ زد كه تا فردا يعني همين امروز يك گزارش درباره روز دانشجو بيار. دست و پام را گم كردم. نه اينكه موضوع خاني باشد. نه، كلي كار داشتم. بايد ميرفتم دانشگاه. كارهاي پايان نامه يك طرف، ليست تحقيقات سال83 كه به دكتر انتظاري قول داده بودم به دستش برسانم، هم يك طرف، بحثهاي خانهداري هم يكطرف و كلي طرفهاي ديگر كه فاكتور ميگيرم. دكتر خانيكي كلاسش تمام شد. پروپوزال را دادم دستش و داشتيم گپ و گفتي ميكرديم كه اين يكي همرا اين يكي قاپ استادم را دزديدن. مصاحبهاي براي راوي به هر حال توانست چشم دانشگاه را به جمال جفتشان منور كند. كارشان افتاد، به هفتهديگر. خواستم دستي بدهم و بروم دنبال نوشتن گزارش. شيطان اما ا’فتاد به جانم كه تا ايرانشهر، همراه اين يزدي بروم و از آنجا راهي دانشگاه تهران شوم. آخر ميخواست پرينتر بخرد. صاحب كافه سايبر هم كه چشم همسر به كيش رفتهاش را دور ديده بود، همراهمان شد. چشمتان روز بد نبيند، بابايي ازمان درآورد كه نپرسيد، مگر دلش رضا ميداد كه يكم اسكناس بيشتر خرج كند. از اين مغازه به آن مغازه. آخر سر هم، هيچي به هيچي.
شب شد. شديم شبگرد. شديم گشنه. شديم آواره بك غذاخوري سنتي كه روزگاري مهمان دوستي به آنجا رفته بودم. دو دور و نيم، فلسطين تا انقلاب را گز كرديم اما يافت مينميشد وقتي هم شد، بسته بود تا من هي فحش بخورم، هي غر بشنوم، هي آب و هواي كرج بر فرق سرم بخورد و... خلاصه از كوفتهخوري به هات داگ گاز زدن،رضايت داديم ـ ميهمان همان يزدي ـ شكم آن دو سير شد. مال من هم شد اما شور ميزد. گزارش را چه كنم تاصبح. بابا اين گزارشها كه رفتني نيست از خودت بنويس. گفتم باشد. اما خانم خانمها خبر از تهديد آقا منصورِ ضابطيان نداشت. اگر اين بارِ هم از خودم گزارش مينوشتم، روزگارم سياه ميشد. عقربه از 9 گذشته رسيدم، خانه. كمتر از 8 ساعت در 50 ساعت گذشته خوابيده بودم. اما گزارش را چه ميكردم. در اينجور مواقع انسان دچار خلاقيت ميشود. SMS تنها فرصتم بود. Forward يك پيغام SOS. سؤال گزارش را كوتاه، براي تعدادي از دوستان حاضر در فونبوكام فرستادم. گوشي را روي Silent گذاشتم و به خواب رفتم. نه! بيهوش شدم. نزديكيهاي 2 صبح از خواب پريدم. گوشي را برداشتم. بيش از 10 پيغام برايم آمده بود. ديگر شاخ و برگ دادن به يك پيغام كوتاه، نه كاري داشت و نه غير اخلاقي بود.
خدائيش اگر تا قيامت هم به مغزم فشار ميآوردم، نميتوانستم، تصور كنم، كسي در روز دانشجو آرزو ميكند: « يك ليوان چاي مجاني به او داده شود.» آرزوي سارا خيلي به دلم نشست.
Posted by s.samani at
Comments (0)
آتش بس
وقتي جورابهايمان بوي سياست ميدهد، مگر ميشود، قلممان بوي سياست نگيرد و زبان به سياستگويي باز نكند. چه ميخواهد اخلاقي باشد چه ميخواهد نباشد. مهم اين است كه در اين مملكت، روزنامهنگاري بيسياست منشي جايي ندارد. وقتي هم پاي حرفهاي بودن يا نبودن اين نگاه در عرصه روزنامهنگاري به ميدان، كشيده ميشود، بسياري داد اين سر ميدهند كه روزنامهنگاري با سياست منشي در ايران گره خورده است، آنهم از جنس كور. خودتان را هم خسته باز كردنش نكنيد، چون اين گره زده شده كه بماند نه اينكه باز شود. كاري با درست يا نادرست بودن اين طرز فكر ندارم. اما يك سؤال از دوستاني دارم كه سياستشان حكم قاموسشان را دارد، دوستاني كه بعيد ميدانم، بر اين باور باشند كه جناحگرايي از مملكتگرايي اوليتر است.
و سؤال: « منافع ملي و امنيت ملي راست و چپ مي شناسد؟ جمهوريخواه و دموكرات ميشناسد و؟؟؟» چرا كسي نميگويد، همان حرفهايها وقتي پاي منافع مليشان به ميان كشيده ميشود، دادشان داد ملي ميشود. كري و بوش كنار ميرود. نيويوركتايمز و واشنگتنپست همنوا ميشوند. ما حرفهاي نيستيم چون وقتي پاي منافع مليمان پيش كشيده ميشود، آنرا به فرصتي براي مبارزات ديرينهمان تبديل مي كنيم و با قانون آتشبس بيگانهايم.
علياكبر قاضيزاده در همين تحقيق پاييني اين مسأله را بسيار عالي موشكافي كرده است. او از روزنامه نگاراني سخن ميگويد كه يكسره خود را از هر معياري آزاد ميپندارند و با گويشي تند، كمر به دگرگوني فوري همه مباني ميبندند. گروهي كه بيتوجه به مباني، كاركردها و مقتضيات جامعه، به عمليات پارتيزاني و چريكي دست ميزنند كه نتيجه آن دامن زدن هر چه بيشتر به موضعگيري منفي دولتمردان به اين عرصه است. به گفته خود استاد، شايد مشكل عمده اين معادله، تعريف نشدن يك محور اساسي به نام “امنيت ملي” است كه هر دو آنرا پذيرفته باشند. اگر اينگونه ميشد ما يك قدم به حرفهاي شدن نزديك مي شديم، شايد.
Posted by s.samani at
Comments (0)
آسيب شناسي چرا حرفهاي نيستيم
روي جستجو كيليك كردم. كره كوچك فرمان گرفته بود، تحقيقات سال گذشته رسانه را برايم ليست كند. 25 كد ماحصل اين جستجو بود. مرتب بر روي مثلث كوچك كليك ميكردم و او جلو ميرفت. « آسيبشناسي مطبوعات(3)» از علياكبر قاضي زاده. توجهم را جلب كرد. از كتابدار تحويلش گرفتم تا آنرا مرور كنم. بخش ادبيات تحقيق آن، پاسخ خيلي از دغدغههاي ندا را ميداد. اينكه چه موانعي بر سر حرفهاي شدن ما و عدم رعايت اصول اخلاقي و حرفهاي از طرف روزنامهنگاران ايراني وجود دارد. علياكبر قاضي زاده، در اين تحقيق از 9 عامل به عنوان « موانع توسعه حرفهاي روزنامه» ياد كرده بود. در اوج خستگي از 20 ساعت بيداري، تيترهاي آنرا نوشتم تا اينجا بگذارم: 1ـ روزنامه و سياست2ـ بسته بودن مسيرهاي خبرگيري 3ـ نبود امنيت 4ـ سرمايهگذاري محدود 5ـ تعطيليها 6ـ رسانههاي ديگر 7ـ گسترش عددي روزنامه ها8ـ آموزش روزنامهنگاري 9ـ يارانه دولت
Posted by s.samani at
Comments (0)
اين جزر، مد نميشود
« يحيي كماليپور» در گفتگويي با ايسنا به عوامل پايين بودن تيراژ روزنامه در ايران اشاره كرد است: 1ـ نبودن فضاي باز و فراهم نكردن بستر فعاليت به افراد در همهي زمينهها 2ــ رقابت اينترنت در عرصه اطلاع رساني با روزنامههاي سنتي 3ـ نداشتن صفحهاي به منظور انعكاس ديدگاه خوانندگان 4ـ عدم اعتماد سياسي و فرهنگي 5 ـ انتقادپذير نبودن سيستم 6ــ عدم امنيت شغلي
Posted by s.samani at
Comments (0)
تسليتي همراه با لبخند
مرگ مرتضي مميز، روز گذشته تيتر اكثر روزنامههاي ايران شد. بعضي وسط، بعضي چپ و بعضي راست گذاشتن ، اورا. ساعت 22 در اوج خستگي و بي حوصلگي، رد شدن از كنار كدام يك از اين روزنامهها ميخكوبت مي كند. اين يا اين. براي من، هيچكدام. آخر ابراز همدردي مردمسالاري بياغراق شگفتانگيزتر از ساير رقبايش بود. آنقدر كه براي اولينبار، چشمم از روي صفحهاش بلند نميشد و دهانم بسته. دوستان مردمسالار قطعأ خواستهاند، روح مرحوم را با اين تصوير شاد كنند و مرحمي باشند براي بازماندگانش!
پ.ن: سايت مردمسالاري نسخه پيدياف است و نسخههاي روز با تأخير دوماهه آرشيو ميشوند. از امروزـ سهشنبه - صفحهاي كه به آن لينك دادم، تغيير ميكند براي همين تصوير صفحه را مي گذارم همينجا
Posted by s.samani at
Comments (0)
دوبار، يكجا
اوضاع كار و كاسبي مثل حالا كساد نبود. صبح اون روزنامه، بعدازظهر اونيكي روزنامه، غروب فلان هفتهنامه، شب بهمان ماهنامه. اين يكسر هزار سودايي گاهي ديگر نميتوانست نه از ديگران نه از خودش مطلب توليد كند. پس مطالب توليد شده قبلياش را با اعتماد به نفس كامل به چند جا قالب ميكرد. خبرنگاران خبرگزاريها از اين فرصت پر غنيمت بيبهرهاند ، اما. چون منطقاً نميشود خبر روي سايت رفتهاي را به نشريهاي يا خبرگزاري ديگري قالب كرد. اما يك ذهن خلاق، قطعاً راه حل مناسب براي بالا بردن تعداد خبرهاي توليدياش، پيدا ميكند. نگاه كنيد به اين و اين.
Posted by s.samani at
Comments (3)
سايتي فراموش شده!
شماره 8، پياپي 659 كتاب هفته رسيد، دستم. شگفت زده شدم. عين 7 شماره قبلياش. اينبار اما در نوع خود شاهكاري بود. تصميم گرفتم، يكي از صفحه يكهاي دات عزيز را با يكي از اين شمارههاي جديد را بدون هيچ شرحي براي مقايسه بگذارم، اينجا. سري به سايت كتاب هفته زدم. ببينيد چه ديدم. بخشي از خاطرات كار كردنم با سيد فريد قاسمي مربوط ميشود، به همين سايت. سايتي كه بايد هر شنبه همرنگ نسخه چاپياش ميشد، و گرنه آن روي آقا سيد، آنچنان بالا ميآمد، كه گويي چهارشنبه است. دوستان جديد كتاب هفته، گويا فقط مديريت 32 صفحه اين نشريه را به عهده گرفتهاند. شايد هم اصلاً خبر ندارند كه كتاب هفته سابق بر اين سايتي هم داشته كه لازم باشد به روز شود. شايد هم با دنياي صفر و يك در عالم روزنامهنگاري بيگانهاند يا آشنااند اما آنرا قبول ندارند. شايد هم زمان مناسبي براي قضاوت كردن نيست و بايد به صاحبان جديد كتاب هفته فرصت داد. شايد هم...
Posted by s.samani at
Comments (1)
رقيبِ گوتنبرگ
آهسته آهسته دارد از پا ميافتد.بايد تند تند يك فكر اساسي كند و گرنه زود زود غزل خداحافظياش خوانده ميشود. روزنامه هاى آن لاين با رشد سالانه ۱۱ درصدى هم اكنون روزانه بيش از ۳/۳۹ ميليون خواننده را در جهان به خود اختصاص داده اند. اين در حالى است كه مطابق تحقيقات شركت Nielsen/NetRatings ميزان استفاده از اينترنت سالانه تنها ۳ درصد افزايش پيدا مى كند. در ميان سايت هاى روزنامه هاى آن لاين NYTimes.com با ۴/۱۱ ميليون خواننده در ماه اكتبر ۲۰۰۵ بيشترين ميزان مراجعه را به خود اختصاص داده است و مشتركان روزنامه اين سايت در دو ماه گذشته به ۲۷۰ هزار رسيده است. بقيهاش را اينجا بخوانيد.
Posted by s.samani at
Comments (0)
چهكسي و براي چه، زد ورفت؟
بازي پرسپوليس وملوان شروع ميشود، نيمه اول تمام ميشود. يك نفر اما بيهيچ حركتي در رختكن افتاده، كلي آدم هم دور و برش هستند اما جرات نميكنند از زمين بلندش كنند! چه اتفاقي افتاده، مگر؟ اصلاً كه بوده؟؟ عكاس خبرنگاري كه براي به تصوير كشيدن اين بازي به ورزشگاه آزادي رفته به دست يك لباس شخصي، آنچنان به ديوار كوبيده شده كه بر اساس اظهار شاهدان، صداي ستون فقراتش شنيده شده است. راهي بيمارستان ميشود، اين خبرنگار، كه هنوز نام ونشاني از او در دست نيست. از ضاربش بيشتر خبر نيست. نيروي انتظامات مستقر در ورزشگاه نه او را ميشناسد و نه ميداند او اصلاً كيست كه بخواهد بگويد در ورزشگاه چه ميكرده است! بيشتر از آنچه در برنامه «نود» ديدم، نتوانستم درباره اين ماجرا اطلاعاتي بدست بياورم، دريغ از يك خبر، درباره اين اتفاق و وضعيت اين عكاس خبرنگار، در يك روزنامه ورزشي.
پ.ن: مضروب، حشمتا... بهادري، خبرنگار روزنامه پيروزي بوده و ضاربش به اسم پليس دستگير شده و به سه ماه تعليق از خدمت و يك هفته زنداني محكوم شده است، البته هنوز دليل موجه يا غير موجه عمل وي روشن نشده است؛ شايد به همين دليل فرمانده نيروي انتظامي از صاحبان مطبوعات به خاطر اين ماجرا عذر خواهي كرده است!
Posted by s.samani at
Comments (1)
هنري براي جنگيدن
تنظيم گزارشگونه مصاحبه چند سالي است كه خيلي باب شده، ويژگي هاي خيلي خوبي هم دارد،بيشك. اما يك چرا ذهن مرا مشغول ميكند، آنهم اينكه نيت مصاحبه كننده از اين شيوه تنظيم چيست؟آيا ميخواهد متن جذابتري را ارائه كند يا اينكه آنچنان در دايره پرسش و پاسخهاي معمولي و بدون هوشمندي افتاده است كه گريزي جز گزارشي نويسي ندارد؟! گاهي اوقات آنقدر بي هدايتي در مصاحبه وجود دارد كه مجموع اطلاعات مورد نياز مصاحبهكننده با يكي دو سؤال كلي و رها كرن مصاحبه شنونده به آساني بدست ميآيد، بنابراين راهي جز پناه بردن به گزارش نويسي باقي نميماند. تسلط نداشتن بر موضوع و هوشيار نبودن مصاحبهكننده دو عامل اصلي وضربه زننده به مصاحبه است كه بعضي براي مخفي كردن آن به تنظيم گزارشگونه مصاحبه رو ميآورند. مصاحبه هنر است؛ هنر پرسش خوب براي شنيدن پاسخ خوبتر، با هدف اسير كردن مخاطب. مصاحبه جنگ است؛ جنگ پرسش مناسب با پاسخ نامناسب،با هدف به زنجير كشيدن مخاطب. كمتر كسي است كه به توانمنديش در مصاحبههاي جذاب و خواندني اعتراف نكند، آخرين هنرش را بخوانيد.
Posted by s.samani at
Comments (0)
امان از اين فنيها
مدرسه انرژي اتمي به مديريت سعد حجاريان(برادر آقا سعيد) پر از نابغههايي است كه قرار است بعد از ديپلم، بي چك و چانه اهالي شريفي شوند تا در آينده نه چندان دور به غني سازي اورانيوم يا سه نقطههاي ديگري مشغول شوند. آنقدر باهوشند كه معلم معارفشان(محمد گلزاري، دانشجوي ارتباطات) از آنها كم ميآورد، هم در معارف هم در شعر هم در نجاري هم در مكانيكي و از همه مهمتر در روزنامهنگاري. آنقدر كه وقتي بهش ميگويند: آقا روزنامهنگاري الكترونيك به ما ياد ميدين؟ حاضر است، يك سوراخ موش را به قيمت روزگار سردبيري و معاون خبر بودنش بخرد! هر دو معتقديم آنها از ما روزنامهنگارتر ميشوند، چراكه علمي دارن كه ما نداريم و نظمي دارن كه باز ما نداريم. يادگرفتن فن هنرآلود وي افزود، وي تصريح كرد، وي در ادامه افزود و...هم براي كساني كه با فن ساختن روبات سر وكار دارند قطعاُ كار سختي نخواهد بود. اين علاقهمندي رابه هيچ عنوان به معناي پا گذاشتن غريبهها در كفش خوديها تعبير نميكنم و اصلاُ ضرورتي به جبهه گرفتن درباره روي آوردن بعضي بر و بچ روزنامهنگاري نخوانده به اين عرصه نميبينم، چون روزنامهنگاري به يقين عرصهاي براي توانمندان است و لاغير.
Posted by s.samani at
Comments (1)
بازي ناتمام
تا قبل از اينكه بر سر كار بيايد، نگران بوديم. البه نه به فرض قطع شدن سنار سهشاهي كه چرخ سيروز را به كمك آن ميچرخانيم، بلكه تمام نگرانيمان خلاصه ميشد به جسم نيمهجاني كه هنوز بعد از گذشت شش سال از دردي كه به جانش انداخته بودن، قد راست نكرده بود. در واقع مطبوعات ايران از لحضه تولد، لاشهاي بيش نبوده است، چون خودش زودتر از مادرش پا به اين مملكت گذاشته است. هر گاه هم انكوباتوري به كمك اين فرزند بيمادر آمده، نتوانسته مدتي بيش او را در آرامش خود پذيرا شود. آمد، اما در ظاهر اتفاقي نيفتاده است، يكي دو مدير مسوؤل دولتي با سردبيرانشان جا رابه مهرههاي جديد دادند تا آنموقع كه روز كيش و مات خودشان فرا برسد اما شطرنج بازان بهتر ميدانند كه جابهجايي چند سرباز تنها فرصتي است كه حركت وزير و قلعه را به آساني مهيا ميكند، پس اين پايان بازي نخواهد بود. گفت وشنود ايسناييها با سه عضو شوراي مركزي انجمن صنفي روزنامهنگاران نكتههاي خواندني دارد.
Posted by s.samani at
Comments (4)
|