|
دفاع
30 بهمن ساعت 14 تا 16
نمره از همین الان5/18
آخه از شانس اینجانب دکتر افخمی که اصولاً به هیچ پنابنده ای بالاتر از 5/18نمی ده، همین دو روز پیش شده مدیرگروه ارتباطات دانشکده و شوخی شوخی این روزها خیلی جدی شده. خدا به داد برسه...
پ.ن:
این تاریخ و روز به هزار و یک دلیل معلوم و مجهول ممکنه تغییر کنه. مثلاً اول نوشته بودم 29 حالا کردمش 30 ام. پس اگر احیاناً خواستید به نیت جلسه دفاع من بیاید دانشکده، حتماً قبلش اینجا را چک کنید.
پ.ن-2:
شدم 18.
Posted by s.samani at
Comments (15)
فارغ التحصیلی نزدیک است
نمی دونم تو سر خودم بزنم یا لپ تاپ...
نمی دونم تو سر خودم بزنم یا این پایان نامه که تنها 15 روز دیگه به زمان دفاعم باقی مونده...
این مدت هی زدم تو سر این پایان نامه و هی از تنبلی خودم تو سر خودم خورده...
خلاصه به شماره معکوس رسیدم...
موضوع تز: بررسی عوامل موثر در میزان اعتماد به روزنامه ها
استاد راهنما: دکتر خانیکی
استادمشاور: دکتر فرقانی
استاد داور: دکتر افخمی
دانشجو: سمیرا سامانی
زمان دفاع: دقیقاً مشخص نیست اما تا 15 بهمن باید دفاع کنم وگرنه باید عطای این کارشناسی ارشد را به لقایش ببخشم.
!!زمان دقیق را در تعقیب این پست اطلاع رسانی می کنم (از بس که من و این تز دارای اهمیت ویژه شده)
دوستانی که دنبال سر من می گشتن! دکتر خانیکی تا 15 روز دیگر بعد از 2ترم ونیم از شر من راحت می شود لذااز این تاریخ می توانید پشت در اتاقش بسط بایستید، شاید که فرجی شود
پ.ن:
قات (ط) زدم اساسی! نوشتم دو ترم ونیم!!!اینجانب بعد از دو سال و نیم به عبارتی 5 ترم ناقابل این پایان نامه را به اتمام می رسانم
Posted by s.samani at
Comments (8)
یک خاطره با زنبور
دانشکده ام. یاد یه خاطره از دوره ارشد افتادم، حیفم اومد براتون ننویسم.
یه روز با پرفسور معتمدنژاد کلاس داشتیم من یکم دیر اومدم برای همین به جای اینکه دور اون میز بیضی بشینم مجبور شدم برم ته کلاس پشت به پنجره. همین طور که به دکتر نگاه می کردم متوجه یه زنبور خرکی شدم(از همون گنده هاش که خیلی هم ترسناک و بدقوارن) سعی کردم به روی خودم نیارم و به صدای ضعیف دکتر متمرکز بشم. در همین اثنا من سرم را انداختم پائین........
چشمتان روز بد نبیند آقای زنبور نشسته بود روی تنم. من دردم سکته زدم. اما در همون حال تمام تلاشم را کردم که کلاس را بهم نزنم. بنابراین به تنها کسی که چشمهای مرا می دید که کسی نبود جز پدر نگاه می کردم و گولی گولی اشک می ریختم و سعی می کردم بغضم نترکد. دکتر من رو نگاه می کرد من هم ایشان را. دیگر طاقت از کف داد و سکوت کرد و فقط به من نگاه کرد. بچه ها برگشتند. یه دفه کلاس - 12-10 نفره دور میز بلند شدند. من درحالی که اشک می ریختم. بهشان می گفتم تکان نخورید. بشیند. داریوش یکی از همکلاسی ها که مثل خودم دیر آمده بود، دست چپ من با کمی فاصله نشسته بود. به او که نزدیک بود آمار از علت ترس دادم. بهم نزدیک شد. من از ترس کتش را گرفته بودم و التماس می کردم بکشتش. باور نمی کنید که اصلا یادم نمی آید چطور زنبور را از تن من بلند کرد و اور ا پرت زمین و زیر پاهایش له. فقط یادم استبا چشمهایی پر از اشک از کلاس رفتم بیرون. دوست شفیقم دنبالم آمد و حالی از ما جویا شد. بعد هم خندید و گفت. ای ول سمیرا! اساسی خواب را از چشممون پروندیا...
این هم از خاطره من. خدائیش که من خیلی بی مزه ام:) خودمم می دونم، اما توروخدا شما بگید چه بامزه که کنف نشم
Posted by s.samani at
Comments (3)
فرياد، حقمان بود اما بينتيجه ماند
ميدانيد، در زندگي به يك نتيجه قطعي رسيدم و آن عبارت است از اينكه، فرياد زدن مشكلي را حل نميكند، حتي اگر حق مسلم تو باشد.
با ساعتي وقت گذاشتن، ميتوانستم، از ميان صدها پاسخ جستجوگر گوگل به نام «حسن نمكدوست» فريادهايمان را دوباره طنين اندازم. اينكار را هم داشتم ميكردم، اما وسط كار پشيمان شدم. حالا چرا پشيماني؟
دكتر نمكدوست از دانشكده اخراج شد، ما هم از اين حكم فرياد زديم چه در دانشكده چه در بلاگهايمان. اما نتيجه اين فريادها چه بود؟ او ديگر نيست. يعني همان حكم قطعي قبل.
فرياد زديم تا دلمان آرام بگيرد از اين درد. فرياد زديم تا بگوئيم، ما سيبزميني نيستيم كه شما هرچه دوست داريد، انجام دهيد و صداي ما در نيايد. خلاصه ما فرياد زديم اما فريادمان جز در گوشهاي خودمان به يقين در هيچ گوش و دفتري نپيچيد، كه اگر جز اين بود، الان برنامه تحصيلي سال 86ـ85 دانشكده ارتباطات علامه طباطبايي گونهاي ديگر نوشته ميشد.
آموزش مؤسسه همشهري، فرصت خوبي است براي ياد گرفتنهاي بيشتر از او. اخويم آن موقع خيلي خوب ميگفت كه اين موضوع يك فرصت جديد، براي شاگرد و استاد است، چون اين رفتن، آمدني را در فضايي جديد فراهم ميكند. اما واقعاً بودنش در دانشكده مزهاي ديگر داشت.
نميدانم اگر آنروزها فرياد نميزديم، پس بايد چه ميكرديم. نميدانم، اگر آن روزها فرياد نميزديم، آيا اوضاع طوري ديگري رقم ميخورد يا نه. هيچ چيز نميدانم جز اينكه استاد از دانشكده رفت و ما نتوانستيم با فريادهايمان كاري براي بازگشت او به سيستم رسمي آموزش كشور انجام بديم.
Posted by s.samani at
Comments (0)
دادرسي نيست؟!
اين پاياننامه هم شده بلاي جان! كجاست ياريكنندهاي كه ياري كند، مرا؟
Posted by s.samani at
Comments (0)
محسنيانراد و كارشناسيها
دكتر «مهدي محسنيان راد» امسال به كارشناسيها درس ميدهد. خوشبهحالِ وروديهاي جديد ارتباطات دانشگاه علامه، آخه فكر كنم، استاد كمِ كم، بعد از10 سال يك درس دو واحدي اونهم كاملاَ جديد را براي اين مقطع ارائه ميده. «تاريخ ارتباطات» در 17 جلسه از امسال براي بچههاي كارشناسي در روزهاي يكشنبه از ساعت 30/13 تا 30/15 ارائه ميشه. اين خبر خوب را وقتي امروز براي مصاحبه پيش استاد، رفته بودم، بهم گفت. درحال تهيه پاورپونتهاي اين درس بود، البته يه خبر خوب هم براي ارشدها داشت، كه ازم قول گرفت، شيطنت نكنم و در بلاگ نذارم، تا اين يكي براي مهر، بكر بمونه.
راستي مصاحبه خوبي شد. استاد! در يك گفتوگوي يك ساعتونيمه با ادلههاي فراوون، فعل اين جملهي «فرهنگ ايرانيها، فرهنگ شفاهي است» را تغيير داد. اين پيشدرآمد را داشته باشيد، تا در مصاحبهاي كه گزارشي تنظيمش ميكنم، از جزئيات اين تغيير عقيده مطلع بشيد.
16 شهريور
Posted by s.samani at
Comments (0)
تبريك
دوست جون فوقليسانسم، دفاع كرد تا پسفردا ساعت سه صبح بره اونور دنيا كه بهش ميگن نروژ. جلسه دفاع، من بودم با دوست با مرام خودش و الهه خسروي و دو تا از بچههاي ديگه. كم بوديم اما سعي كرديم با سوتهاي بيوقفهمان بهش انرژي بديم اما الحق كه رويمان را كم كرد چون خودش يه توپ پر از انرژيه. كمتر از دو ماه با همه گرفتاريهايي كه داشت، پايان نامهاش را بهتر از حد انتظار اساتيد جمع و جور كرد.
يه چيز ميگم به گوشش نرسه! ندا جزو معدود آدمايي كه بند بند وجودم بهش حسادت ميكنه، از بس كه اين آدم، خودشه. يه خودي كه علاوه بر اين كه خودش و نه هيچ كس ديگه، از تجربه كردن نميترسه و ميره جلو. كلاف زندگي هم اونقدر اساسي دستش بوده كه اگه من بخوام از همين حالا به شتاب يوزپلنگ دنبالش برم، كم كم سه سال طول ميكشه كه به جايي كه اون الان وايساده برسم. اِي واي جلوي من’ بگيرد وگرنه با اين ترمزي كه بريدم تا صبح ازش تعريف و تمجيد ميكنم. پس لپ كلام، تبريك هم براي فارغ التحصيل شدنش هم براي عاقبت به خير شدنش (رفتن از اين مملكت) هم براي هزاران خوبي كه داره.
خدائيش اگه اين تعاريف براي سوغاتي شب عيد باشه!
Posted by s.samani at
Comments (0)
سخته! آقا سخته
كار زمونه رو بخونيد تا ببينيد نوشتن پاياننامه را چقدر سخت كرده:
دانشجو: اين صفحات پاياننامه رو مي خوام كپي بگيرم. كتابدار: نميشه. فقط جداول و پرسشنامه را ميتوني كپي بگيري. دانشجو: آخه چرا؟ كتابدار: نمي دونم! دانشجو: آخه تا همين چند وقته قبل كه مي شد! كتابدار: نميدونم، حالا كه نميشه. دانشجو: خب، من چي كاركنم؟ كتابدار: چه ميدونم، برو رونويسي كن! د... ك... د... ك... مرگ خودم، اگر اين گفتمان بين من و كتابدار صورت گرفته باشه. خدائيش وقتي چشمام داشته فاصله بين يه برگ سفيد و يه پاياننامه رو يويو ميكرد، گوشام اينا رو شنيد. آخ! چقدر سخته كه آدم بخواد اول يهبار رونويسي كنه بعد يه بار تلق تلق تايپ كنه. حالا من هي بگم پاياننامه نوشتن سخته، كسي گوشش بدهكار نباشه!
Posted by s.samani at
Comments (0)
شباهتهاي اين حقير با حسني
حسني به مكتب نميرفت، وقتي ميرفت، جمعه ميرفت. كار حسني خيلي درسته. آخه ميدونسته فقط در شرايط تعطيلي ميتونه از اتاق سايت مدرسشون با خيال فارغ’ زير باد خنك كولر استفاده ببره.
چهار ماه قبل، آخرين باري بود كه براي كاراي پاياننامام دانشكده اومدم، هر دو از ديدن هم خوشحاليم. اينقدر مزه ميده، به هواي پاياننامه مرخصي بگيري و دو روز نري سر كار و بياي دانشكده، ميون اين همه خلوتي.
Posted by s.samani at
Comments (0)
اولين بازنشسته علوم ارتباطاتيها
مدير گروهمان بود، سال 78. روزهايي كه سال اولي بوديم. قيافهاي سرد و جدي. كمتر جرأت ميكرديم دور و برش ظاهر شيم. سال بالاييها ميگفتن كه با فوقليسانسا خوب است. راستش نامش روي كتاب "روزنامهنگاري نوين" حسرت به دلمان كرد كه بدانيم ديگر چه ميداند و درباره چه ميگويد. خيليها با اين سؤال رفتند اما ما شديم فوقليسانس. هر تحقيق كيو اول و آخرش به نام دكتر «نعيم بديعي» ختم ميشد. كافي بود پايان نامهات را با او ميگرفتي آنهم با روش كيو. دادهها را به او ميدادي و او فردا بيمنت برگههاي پرينتر سوزني را به دستت مي داد كه ديگر داده خالي نبود. اگر هم ميخواستي همه را به تو ياد ميداد.
سرزندگياش زبانزد است. هنوز به قول «حبيبالله حبيبي» دوست دارد، ياد بگيرد. به خصوص امكاناتي را كه سيستمي كه روبرويش نشستيد، در اختيار آدمي قرار ميدهد. از صفحهآرايي گرفته تا فتوشاپ. دوست دارد، همه را ياد بگيرد.
حالا اين روزها «نعيم بديعي» ديگر در دانشكده نيست. نه براي ليسانسيها و نه براي بالاتريها. آخر حكم بازنشستگياش به او ابلاغ شده. اين روزها او در راهروي دانشگاه در پي كارهاي ادارياش است. دانشكده علوم ارتباطات، شاهد رفتن استاد مسلمش است و شاگردانش...
ساكت و آرام رخت بسته تا پيش همسر و فرزندانش برود. ما فرصت كمي براي خداحافظي با مردي را داريم كه سالهاي سختي را گذراند تا دانشكده علومارتباطات را در كنار هميشه استاد بسازد.
Posted by s.samani at
Comments (4)
استاد دلسوز
«خانم ساماني. من دارم سكته ميكنم. نه خبري از كار عمليهات هست. نه پاياننامت. اينطوري كه نميشه.» حيا كردم! وقتي دكتر خانيكي پشت تلفن اين حرفا رو بهم زد. امروز رفتم دانشكده كه ببينمش و خودي نشون بدم. يه عالم خبر داد كه هيچكدومشون خوب نيستن. اما بههر حال خبر را بايد رسوند، ديگه.
دانشگاه «امام حسين» بدون داشتن مجوز ليسانس ارتباطات، مجوز فوقليسانس و دكترا ارتباطات با گرايش تبليغات و افكار عمومي و يه چيزايي تو اين مايهها گرفته. وقتي اين’ گفت. داشت دلش ميسوخت. شعلهها از تو چشاش معلوم بودن.
10 سال قبل به ارتباطاتيهاي علامه گفته علامه داره از قطب ميافته و بايد كاراي جدي كرد. اما اتفاقي نمي افته تا پبيش بينيش درست از آب دربياد. امروز خودش با چند تا از بچهها و اساتيد براي سر وسامون دادن به انجمن فارغالتحصيلان علوم ارتباطات جلسه گذاشتن تا شايد وضع از اين بدتر نشه.
هشت سال پيش به مركز مطالعات و تحقيقات رسانه گفته، «رسانه» را ژورنال بينالمللي كنيد. اينجوري يه وزنه ميشه. كه نميشه. حالا اما حرف هشت سال پيش اين مرد سياست داره دنبال ميشه!
و بند آخر براي دوستان عزيز كه كارهاي عملي درس سهواحدي «ارتباطات و توسعه» رو هنوز تحويل ندادن. دكتر فرمودند: «نگراني من رو به تمامي دوستانت ابراز كن.»
گفتني است اين درس در بهمن ماه سال 82 گرفته شده و تيرماه 83 امتحان داده شده و كار عملي آن هنوز در راه است. كه البته برخي دوستان وقتي دنبال بهانه براي پست نذاشتن، بودن ، مينوشتن دارن كاراي عملي دكتر را جمعجور ميكنن. كه معلوم نيست چرا تاكنون جمع وجور نشده ـ من ميخ رو بهخود زده، جوالدوز دستم گرفتما ـ
دانشكده از 20 تير تا 11 شهريور تعطيل است. از ما اطلاعرساني از دوستان...
Posted by s.samani at
Comments (2)
در حاشيه «كاستلز در دانشكده ما»
«هابر ماس» پنج سال پيش اومد ايران و وقتي برگشت پشت سرمون غيبت كرد كه بيشتر از اينكه اثري از سعدي، حافظ و ابنسينا در ايران ببينه با تمدن مغولان روبرو شده. آخه بهش يه فرش دستباف تبريز هديه داديم! هابر ماس هديه ايرانيها را قبول نميكنه اما وقتي پاشُ در منزل ميذاره ميبينه كه فرش ايروني زودتر از خودش به خونش رسيده. خلاصه اينطوري ما شديم يادگار مغولان از نظر هابر ماس.
و اما آقاي «مانوئل كاستلز » آمد ايران. آمد به دانشكده ما. يعني دانشكده علوم ارتباطات دانشگاه علامهطباطبايي. تا ببينيم وقتي برگشت چي پشت سرمان ميگويد. اما آنچه امروز گذشت:
من نه سوادش را دارم نه قصد پا كردن كفش بزرگان. براي همين آروم آروم اين پست را مينويسم تا ندا تايپ خبرش تموم بشه و من با يه لينك خرمن كوفته را مصادره به مطلوب كنم. اما يه چند تا نكته كه ميدونم در خبر ندا تايپ نميشه را براي خالي نبودن عريضه مينويسم. اين يعني در حاشيه.
دكتر «هادي خانيكي» اصولاً و هميشه يادش ميره در جيب كتش يه همراه جاسازي كرده تا اينكه يه بنده خدائي باهاش تماس بگيره و با ملودي نيناي ناي ناي اين موضوع را به ايشون گوشزد كنه. امروز هم وقتي دكتر در كمال فصاحت و بلاغت در حال تعريف از پروفسور كاستلز بود، گوشياش به ترنم نشست و از آنجايي كه مهمون عزيز زبان فارسي بلد نبود، تا صداي همراه را شنيد، بدنش به هوشياري به حركت درآمد. به زبان ساده يعني حركات موزون. البته دكتر سريع گوشي را خاموش كرد و حضار هم با احترام اين حركات را ناديده گرفتند و صداي هيچ مخالف و موافقي بلند نشد. حال چرا من اين موضوع را علني كردم. خواستم بگم موسيقي زبان مشترك بشرٍ و دست بر قضا هيچ سوء تفاهمي رو ايجاد نميكنه چون به قول شازده كوچولو اين كلام كه سرآغاز همه سوء تفاهمها است. پس گاهي موسيقي متن بگذاريد و بيكلام ارتباط بگيريد.
مسئول دفتر رياست دانشكده (دكتر محمد مهدي فرقاني) معتقده كه اين ارتباطاطيها تا يه سوت بزني ميريزن در دانشكده و همه برنامهها را ميريزن بهم. حالا چرا ؟ كاستلز بيفراخوان به دانشكده آمد. براي همين همه از رئيس تا مرئوسين تصور ميكردند سالن چند ده صندلي «ارشاد» براي برگزاري مراسم كفايت امر ميكند اما وقتي عقربه بزرگه شانزده را رد كرد و سالن به درجه انفجار رسيد و همه به طبقه همكف، در سالن چند صد صندلي شهيد «مطهري» سرازير شدند. همگي دنبال فراخوان ميگشتند. رو به خانم مسئول دفتر گفتم: فراخوان بهتر از دات. اين روزها به قول مانوئل كاستلز: «جوانها كمتر روزنامه ميخوانند و بيشتر وبلاگ.» اين هم يكي ديگر از خواص وبلاگ.
ضيافت شامي به ميزباني خبرگزاري ميراث فرهنگي براي خوشآمد گويي به پرفسور كاستلز در حال برگزار شدن تا لحظهاي استاد آنلاين را از دنياي مجازي دور كند. اما حتماً «يونس شكرخواه» وشاگردانش « عليرضا كتابدار» و «مهدي احمدي» خواندنيهاي خوبي از اين مراسم مينويسند كه تا بعد از شام بايد صبر كرد.
اين هم خبر كامل حضور «كاستلز در دانشكده ما» كه با تأخير گذاشتم، معذرت.
Posted by s.samani at
Comments (1)
استاد حق مسلم دانشگاه است
نمكدوست حق مسلم است. اين شعاري است كه امروز بچههاي علامه چشم به چشم رئيس دانشگاه (حجتالاسلام شريعتي) فرياد زدند. خواست از شنيدن حق مسلم دانشجويان فرار كند اما بچهها هم نه گذاشته و نه برداشته سالن را خالي كردند. كار به اين جا هم تمام نشد، بچهها مانع رفتن شريعتي از دانشگاه شدند.
عليرضا كتابدار، مثل معمول تمام و كمال خبر را نوشت تا كار من راحت شود.
Posted by s.samani at
Comments (1)
بدون شرح
خواستم شرحي بر اين شبنامه كه در نماز جمعه هفته گذشته(5 /12/84) بين نمازگزاران پخش شد، بنويسم اما از شما چه پنهان نتوانستم. شرافتمندانه اعتراف ميكنم از من شرحنويسي بر اين شبنامه برنيايد.
Posted by s.samani at
Comments (2)
نوبت به دكتر قاضي زاده رسيد
كلاس مقاله نويسي را دوبار تجربه كردم. دفعه اول سر كلاس دكتر علي اكبر قاضي زاده و دفعه دوم سر كلاس دكتر نمك دوست. دفعه اولي با 17 پاس كردم تا ترم بعد بي دغدغه نمره و امتحان، بنشينم سر كلاس دكتر نمك دوست. كلاس قاضي زاده يكي از بهترينهايي بود كه دوران ليسانس تجربه كردم. چند وقت پيش با ساناز اقتصادنيا در تحريريه ايران خاطرات دانشجويي را شخم مي زديم، به زمين قاضي زاده كه رسيديم با بلدزر افتاد به جان استاد! آخر راستش را بخواين بچه هاي كلاس ما جانشان از سخت گيري ها، دقت، نظم و تيزبيني كه تاآن روز با آن مواجه نشده بودند به لب آمده بود. اما عجب امتحاني گرفت. خيلي آسانتر از آنچه فكر مي كرديم و چه نمره هايي داد. به خيالمان آمد سوال ها را كس ديگر طرح كرد و برگه ها را كس ديگر صحيح كرده است. از كلاسش تا امتحانش تا روزي كه رفتم براي گفت وگويي درباره" روزنامه نگاري زرد" در پول همه اش خاطراتي تكرار نشدني است. طعم كلاس هاي او خيلي زير زبان علامه اي ها نرفته چون كمتر به ما سر مي زد يا مي گذاشتند به ما سر بزند! اما دلم براي خبري ها مي سوزد كه افتخاري را از دست داده اند. از اين پس چه كسي مي تواند به علامه اي ها و خبري ها مقاله نويسي ياد بدهد؟ دكتر نمك دوست يا دكتر قاضي زاده؟!
اولين خبر از حذف استاد: ندا دهقاني پيش بيني مي كرد، حذف ها زنجيره اي باشد: مهدي احمدي
Posted by s.samani at
Comments (0)
پاسخ ما
تمام شد؟ نمي دانم. شروع شد؟ نمي دانم. امشب، چگونه مي گذرد بر او؟ نمي دانم. اينها سؤالاتي است كه مدام از خودم ميپرسم. بدون آنكه جوابي برايشان داشته باشم. اما يك پاسخ امروز از زبان همه شنيده شد. نمك دوست دوستت داريم.
Posted by s.samani at
Comments (2)
اعتراض
رسماً هيچكس نميدانست. صبح رفتم دانشگاه. متني را كه ديشب آمده كرده بودم، زيراكس گرفتم و بين بچهها پخش كردم. چند تايي را هم در قطع A3 به در و ديوار زدم. شكه واژه بيقدري است براي توصيف حالشان. تكان خوردند، تكان بدي. هر كس استادي را پيدا ميكرد تا از ماجرا بيشتر بداند. يا مرا كه در حال پخش كردن متن اعلاميه بودم، نگه ميداشتند تا از چند و چون ماجرا بيشتر برايشان بگويم. ظهر كسي نبود كه نميدانست.
واي بر من و تو اگر به درد شكم فغان كنيم و به اين درد سكوت كنيم!
Posted by s.samani at
Comments (0)
ارتباطات بدون دكتر نمكدوست
دستام دارند ميلرزند. دكتر نمكدوست را از دانشگاه اخراج كردند. هيچي بيشتر نمي دانم، جز اينكه دبير سرويسم درحال نوشتن يك پست دراينباره است. دكتر نزديك به دو ماه است معاون امور خبر ميراث شده است قرار بود اين ترم با حفظ كلاسهاي درسش از دانشكده مرخصي بدون حقوق بگيرد. دستام مي لرزند، اميدوارم شايعه باشد.
پ.ن: 1_ شايعه نبود، همين الان خودش با لبخند به من گفت: «عذرم را خواستند.» 2_عليرضا، مطلب كاملي را درباره اين موضوع در وبلاگش گذاشت. 3_ مهدي، نگران، متأسف، منزجر و در عين حال خوشحال است. 4_ مصطفي، بيبهانه او را اخراج كردند. 5_ ندا، تعديل استادان با حذف آنها آغاز شد.
Posted by s.samani at
Comments (0)
تحصيل در فرنگ(2)
هفته گذشته دقيقاً در همين روز رفتم دانشكده. دكتر افخمي از انگليس برگشته . حرف پول از كجا آورديد تا بريد انگليس، درس بخوانيد پيش آمد. دكتر هم كه سر ودرد ودلش باز شد از روزگار سخت آن موقع ياد كرد. بعد از اينكه ازدواج ميكند، خانم و آقا هردو دوشادوش هم كار ميكنند. آقا ماهي 5/7 و خانم ماهي5/6 حقوق مي گرفتند، بعد از سه سال يعني سال 65 در حدود صد و20 هزار تومان پسانداز ميكنند. به پول حالا يك چيزي در حدود 100 ميليون تومان ناقابل! خلاصه با يك بچه قنداقي به اميد گرفتن فوق ليسانس از دانشگاه «سيتي» به انگلستان هجرت ميكنند. اين پس انداز تنها براي زندگي در يك سال آنها كفاف داد واز آنجايي كه استاد گرامي به اندازه كفايت مردسالار بوده خانم را سركار ميفرستد تا خودش بتواند در مقطع دكتري ادامه تحصيل بدهد.
وقتي درد و دل دكتر افخمي پايان يافت درباره فرار مغزها صحبت كرديم. دكتر دركمال آرامش و بيرودربايستي گفت: «اگر ميخواهي بروي برو از فوق ليسانس بخوان. اينجا كه هيچي ياد نگرفتي و بيسوادي، حداقل آنجا ميفهمي ارتباطات در دنيا امروز يعني چي؟!» دكتري در اكثر دانشگاههاي معتبر دنيا بدون كرس است اما در عوض فوقليسانس فول تايم است يعني از 8 صبح تا 5 بعد ازظهر. اين را براي كساني مثل خودم نوشتم كه همت گماردند و 2 سال عمر خود را براي گرفتن فوقليسانس از دانشگاه علامه خرج كردهاند كه حساب دستشان باشد كه استاد دانشگاهشان معتقد است بي برو برگرد بيسواديم و ديگر هيچ! و آنرا براي كساني نوشتم كه كتابهاي ارتباطات را دراين ماه باقيمانده به كنكور ارشد با يك قلپ آب به اميد قبولي خوردهاند.
راستي يك نكته ديگر هم گفت كه دانستنش بيفايده نيست. تحصيل در فرنگ از مقاطع پائين گرفتن بورس در مقاطع بالاتر را سهلتر ميكند يعني ميتوان هزينه يك سال فوق ليسانس را به اميد بورس چهار ساله دكتري با هزار جان كندن، تهيه كرد.
Posted by s.samani at
Comments (0)
كلافي پر از گره
قيافهام شده شبيه پروپوزال. تازه از جنس كج و مموج. خواستم مخاطبشناسي كه اينقدر سنگش را به سينه ميزنم، كار كنم اما نشد. نه اينكه نخواستم، نشد واقعاً. 5 بار از من اصرار و 5 بار از اساتيد انكار. نه اينكه آنها بخواهند سنگاندازي كنند، نه، نشد واقعاَ. وقتي موضوع مورد علاقهات با پاس كردن پاياننامهات گره ميخورد در حاليكه پيش از آن هيچ حركت جدي دربارهاش انجام ندادهاي به يقين مجاب كردن ديگران نسبت به توانمندي، تسلط و ميزان سوادت درباره آن كاري مشكل ميشود. كاش سر يك كلاف را از ابتدا گرفته بودم تا الان يك كلاف گره گودورو تو دستام نبود، دريغ اما كه دير است براي اين كلاف. شايد وقتي ديگر و كلافي ديگر.
Posted by s.samani at
Comments (1)
پست تلگرافي
بيحوصلم، اونقدر كه حوصله خودم را هم ندارم چه برسد به ابراز عقيده و نقد كردن، حتي از جنس آبكي. تا حوصله دار شدنم، زحمت نقد و تحليل كردن اين خبر خوش! را بپذيريد، لطفاً.
Posted by s.samani at
Comments (1)
سخنراني
«عدالت در حوزه اطلاعرساني» عنوان سخنراني دكتر هادي خانيكي است. اين سخنراني فردا ساعت 12 در سالن ارشاد دانشكده علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي ايراد مي شود.
Posted by s.samani at
Comments (0)
بيخيال نباشيم
اوائل، كلافه مي شوي، چندي بعد عادت ميكني، چندي بعدتر خودت روي دست آنها بلند ميشوي! ماجرا بر ميگردد به يك در س 4 واحدي كه بايد پاس شود تا افتخار گرفتن فوقليسانس نصيبت شود. با كلي ذوق و شوق، موضوعي را پيدا ميكني و قصد ميكني با جديت كار را شروع كني، طولي نميكشد اما كه از طرز تفكر خود پشيمان ميشوي چون در مثلث شكلگيري پاياننامه يعني دانشجو، استاد راهنما و استاد مشاور، فقط خود موسوم به دانشجوات ماجرا را جدي گرفتهاي. مدتي نميگذرد كه خودت بيخيالتر از آنها ميشوي، اينبار چون وقتي چند تا پاياننامه ورق ميزني و درمييابي كه راهرفتگان اين مسير 4 باندِ مثل عكس تام وجري، پلنگ صورتي و... كه روزگاري بردفترچه مشقمان برگردان ميكرديم، بيهيچ كم و كاستي «تز» برگردان كردهاند، منطقاً جز بيخيال، بنويس، شرش كم شه، راهي برايت باقي نميماند . دكتر هادي خانيكي با همه دلمشغوليهايش اينگونه نيست، اما. بعد از كلي بحث درباره موضوع پيشنهاديم، راهيِ «مركز مطالعات و تحقيقات رسانه» اتاق خانم رزازيفر يكي از كارشناسان اين مؤسسه كردم تا در روش تحقيق كمكم كند. 45 دقيقه درباره نوشتن صحيح يك پروپوزال برايم سخن گفت تا بعد از مدتها يادم بياورد من دانشجو ام و در حد واندازه اين واژه از من انتظار ميرود. به قول خودش:حالا اگر بعضي نشستگان سر اين هرم اين توقع را از شما ندارند، وظيفهتان از شما ساقط نميشود، مگر خودتان تمايل داشته باشيد.
Posted by s.samani at
Comments (1)
ارتباطات ماندگار ندارد!
پنج سال است، برگزاري همايش بينالمللي چهرههايهاي ماندگار به ديگر فعاليتهاي انساندوستانهاش چون برگزاري جشن شكوفهها، عاطفهها و پخش فيلمها، سريالها و اخبار شگفتيبرانگيز اضافه شده است. در اين پنج سال، تنها سال گذشته نامي از رشته ارتباطات به ميان آورده شد تا پرفسور كشف شده كيهانيها، بتواند پرآوازهتر از قبل به مملكت اجنبيٍ استعمارگر برگردد. او را آنان كه بايد بشناسند، خوب ميشناسند و قدردان زحماتي كه براي رشد ارتباطات و مطبوعات اين مملكت به قيمت سپيدي مو و دستهاي لرزان، انجام داده، هستند. پس نيازي به ماندگار كردش توسط اين وجود ندارد، قطعاُ. اما وقتي ديگراني از تو ميپرسند: چرا بين اين اساتيد اسمي از رشته و اساتيد شما آورده نميشود؟ خودت را آنچنان با اين جامعه بيگانه احساس ميكني كه تواني براي پاسخ دادن، برايت باقي نميماند!
Posted by s.samani at
Comments (0)
باندي كه پهنتر شد
پهناي باند دانشكدههاي علوم اجتماعي و علوم ارتباطات به 256 مگابايت رسيد. پيش از اين كمترين پهناي باند هشت دانشكده دانشگاه علامه در كارنامه دو دانشكده علوم اجتماعي و علوم ارتباطات اين دانشگاه به ثبت رسيده بود تا با ده دستگاه به دانشجويان تحصيلات تكميلي خود سرويس بدهد، يعني اگر دانشجويي به اين مقاطع نميرسيد و جزو دانشجويان ممتاز و استعدادهاي درخشان هم نبود، دريغ ديدن كامپيوتر را با حسرت استفاده از اينترنت به عنوان يادگاري از اين دو دانشكده با خود ميبرد. پهناي باند دانشكدهمان، اكنون دو برابر شده تا حداقل از ديگر اعضاي خانواده خود كم وكسري نداشته باشد و بتواند، ميزباني هفده دانشجوي تحصيلات تكميلي و ده دانشجوي كارشناسي را به عهده بگيرد!
پ.ن: البته هنوز به مرحله بهرهبرداري نرسيده است! گويا مخابراتيها براي وصل كردن خط، مدير سايت را سهواُ به جاي توپ به هم پاس مي دهند، دست بر قضا آنقدر جان دارند كه بازي نود دقيقهاي را به وقت اضافه دو هفتهاي كشاندهاند. اميدوارم قصد ركورد آوردن نداشته باشند و گرنه....
Posted by s.samani at
Comments (0)
اعتراف
تمام دنياش در سيپييو، مادر بورد، هارد، گرافيك كارت، كارت صدا و خلاصه همين دستگاهي كه الان روبرويش نشستين خلاصه ميشد. يك روز ازم پرسيد:« ارتباطات يعني چي؟» گفتم:« اين چه سؤاليه، مگه تو همين الان ميتواني من مهندس كامپوتر كني كه ميخواهي من به تو بگويم ارتباطات چيه، ارتباطات خيلي چيزه مهميه، دست كم گرفتيشها.» واقعيت اما چيز ديگري بود، من نميدونستم چي بايد جوابش را بدهم! شايد اگر از كسان ديگري هم ميپرسيد نميتوانستن جوابش رو بدن اما بيپاسخ ماندن سؤالش از طرف من مهم بود، چراكه من دانشجوي سال آخر كارشناسي ارشد ارتباطات از دانشگاهي هستم كه دربرابر سؤال كجا ميخواني ديگران، بعد از چرخشي در سر و بادي در غبغب و با آخرين وزني كه ميتوانستم به كلامم بدهم، ميگفتم:«علامه» اين صحنه شاهد عيني بيسوادي من است كه به آن اعتراف ميكنم، سخت. باور كنيد اگر روزي بيخواندن جزوه و كتابي شش سؤال ـبهازاي هر سال تحصيلي كه بر من گذشتهـ ارتباطاتي ازم پرسيده شود، دو گزينه پاسخ تمام اين شش سؤال خواهد بود: 1ـ يادم رفته،الان حضور ذهن ندارم!!! 2ـ اصلاُ به گوشم هم نخورده، مگر ارتباطات از اين مباحث هم دارد!!!!!! دنبال مقصر نميگردم، چون نزديك است، خيلي به من.
Posted by s.samani at
Comments (0)
|