|
خالي
ديگه ترانهها فقط يه ترانن. خيابونا فقط يه خيابون. رستورانا فقط يه رستوران...
ديگه خالي شدن، خيابونا، رستورانا، آهنگا از تو...
ديگه خالي شدم از تو...
Posted by s.samani at
Comments (2)
ماه رمضون
ماه رمضون رسيد. با آش و حليم سفره افطارش. با سريالاي بعد افطارش. با توبههاي مرسوم و عهد و پيماناي سر سجاده نمازش. خلاصه ماه رمضون رسيد...
توبه بر لب، سبحه بر کف
دل پر از شوق گناه
معصيت را خنده ميآيد
از استغفار ما
Posted by s.samani at
Comments (8)
راز
من همون چیزی شدم که بچگی هام می دیدم و همون چیزی که تا امروز خواستم! عین کتاب راز.
یادم اول دبستان بودم که تو حیاط مدرسه هر کی از بچه ها داشت می گفت دوست داره چی کاره بشه؟ یکی دکتر. یکی معلم. یکی مهندس و سمیرا با همه فسقلیش گفت: نویسنده! من این صحنه را اونقدر واضح بخاطر دارم که همیشه فکر می کنم دیشب اتفاق افتاده! اونموقع من از نویسندگی جز کتابایی که مامان برام می خرید چیزی حالیم نمی شد اما...
شدم روزنامه نگار بسیار نزدیک به نویسندگی و شاید شاهراه نویسنده شدن! یعنی می شه قبل از مردن یه کتاب نوشته باشم؟
از وقتی بچه بودم همیشه می گفتم من تا فوق لیسانیس درس می خونم نه یه گام کمتر و نه یه گام بیشتر
شاید باورش براتون سخت باشه اما باور کنید من خیلی از ماجراهای زندگیم را قبل از وقوع در ذهنم می نوشتم، بعد به طور عجیب و مضحکی اون اتفاقات بدون کم و کاست می افتادن. صحنه به صحنه. نه یه بار و دوبار تصادفی. بارها و بارها... فقط کافی بود روش تمرکز کنم، همین. می افتادن! برای خودمم عجیبه اما من مرتب نوشتم و اونها بدون یه کلمه جابه جایی اتفاق می افتادن! نه در این کلیاتی که بالا گفتم در شخصی ترین و جزيی ترین اتفاقات زندگیم که فقط مال خودم است.
یادمه از بچگی علاقه خاصی به مرگ داشتم. مرگ در سن کم. همیشه فکر می کردم در سن 30 تا 32 سالگی می رم. این حرف را بارها به مادرم زدم و اشکش رو در اُوردم. از خیلی سالها پیش قبل از اینکه فیلم فروغ رو ببینم. اونجایی که مامان فروغ تعریف می کنه ، فروغ بهش می گفته: مامان من زودتر از تو می رم و مثل مامان من بغضش می ترکه.
ماجرا به اینجا ختم نمی شه. چون یادمه من همیشه به مدل مردن خیلی اهمیت می دادم! یکی از همون روزا فکر کردم که چه جوری بمیرم بهتره! تصادف؟ مریضی؟ پرت شدن از کوه. غرق شدن در دریا. نه...
من می خواستم، شهید شم!!! یادمه وقتی این فکر به ذهنم می یومد می شستم زار زار گریه می کردم، مثل الان. البته بعد یکم تردید می کردم، با همه کودکی هام. یاد بود که جنگ تازه تموم شده و جنگ دوباره بخاطر علاقه من به این شیوه مردن، کاملاً خودخواهانس. پس به یاد می اوردم شهادت فقط تو صحنه جنگ اتفاق نمی یوفته. پس من در خیالم شهید میشدم بدون جنگ و در اوج خوشحالی آروم و سبک می خوابیدم. نمی دونم چرا جدیداً این خاطره کودکی هام که فراموشش کرده بودم دوباره در ذهنم جان گرفته؟!
پ.ن:
شاید من همین الانشم نویسنده شدم! نویسنده داستان زندگی خودم. چون تا به امروز همونجوری زندگی کردم که صحنه به صحنش را خودم نوشتم و اما پایان داستان مال شما وقتی که من نبودم...
Posted by s.samani at
Comments (15)
شمعی که خاموش شد
شمعی فوت نکردم اما 28 خاموش شد، 29 روشن...
دلم اما هنوز باور نکرده، امروز شمعی روشن شده، دل من هنوز در قانون خاموشی خود بسر می برد...
دلم برای دلم می سوزد که امروزش را همچنان باور نکرده است...
Posted by s.samani at
Comments (5)
حلفه سبز
حاتمی کیای عزیز کاش هیچوقت سریال نمی ساختی...
کاش همیشه فیلمساز می ماندی.
حاتمی کیای عزیز کاش هیچوقت تلویزیون را انتخاب نمی کردی...
کاش همیشه سینمایی می ماندی.
حاتمی کیای عزیز کاش هیچوقت هفته ها انتظار را رقم نمی زدی...
کاش همیشه دو ساعت تا به پایان، وقت می طلبیدی.
حاتمی کیای عزیز در این چند هفته چه بسیار قلب ها که به زیر تلی از خاک فرو رفتند در حالی که می توانستند...
کاش می دانستی ما ناآشنائیم به واژه صبوری و نمارویی پایان.
حاتمی کیای عزیز ما که برگه سیاه کردیم و پایش امضاء انداختیم تا که اگر خدا قبول کند ما را آنگونه ببرد که رفتنمان شادی خانه هایی در این شهر شود و مردمان جای اشک لبخند زنند، بر خود لرزیدیم که بار خدایا نکند ما هم به سرنوشت حسن گلاب حاتمی کیای عزیز محکوم شویم.
کاش بیش از پایان به تردید امروز ما مردمان ضعیف می اندیشیدی.
کاش جهل ما را بیشتر از این می دانستی آخر اینجا ایران است و ما مردمان پایان نیستیم.
حاتمی کیای عزیز به من نگو که نمی خواهی قلب را در سینه معشوق بگذاری. به من نگو که نمی خواهی نشان دهی چگونه عاشق سینه چاک می دهد تا قلب خود در سینه معشوق جای دهد. به من نگو که نمی خواهی عشق را به تمامی به تصویر کشی که باورم نمی شود...
اما کاش وقتی می خواستی یادمان بندازی که خدا زمین را در هفت روز آفرید و روز هفتم خدا عشق را آفرید، این راه را انتخاب نمی کردی.
حاتمی کیای عزیز می خواستی حسن گلاب قبل رفتن طعم عشق را بچشد. می خواستی اینگونه آمدن و رفتنش را معنا دهی. می خواستی او را با قلبی پر از عشق و آرام از عدالت خداوند به خانه ابدی بدرقه کنی.
اما کاش دست ما را هم مثل گلی و حسن گلاب در این راه می گرفتی تا در این وادی ناآشنا تنها نمی ماندیم، آخر راه تاریک است و بی سو
حاتمی کیای عزیزم
کاش تو هیچوقت سریال نمی ساختی...
Posted by s.samani at
Comments (8)
نيابدتاشسلذبرشهعبترذ، درست خوانديد!
هيچي براي نوشتن ندارم. نه از خودم. نه از جريانات سياسي و اجتماعي که اين روزها جان مشتي داده به رسانهها. نه از هيچ چيزه ديگه. خلاصه هيچي براي نوشتن نيست. خيلي دلم ميخواد يک چيزي، چيزکي، ميزکي بنويسم شايد اين حس نوشتنم آرام و قرار بگيرد. اما هيچي نميياد. خوب وقتي نميياد چيکار ميشه کرد؟! هيچي. پس الکي ملکي يه چيزي مينويسم.
ابيمتستثشمکتشخلتشمنادرهباشميتنشجحبنزشمنلاشميسنردسيکنرتدسيکراذسمد
کلي حس خوب بهم دست داد، پس بازم الکي ملکي مينويسم
مسينبتثخسشيرتيزنمثعقهضکجحخهضبتمشسنرد
ئسمايسبشکرتسکشارزمشرذکشمسيينيچحضصثبنينارثحقعاليبمنتذرنمتذثهقعضحجض
حصهنينزرئرمادهعيبارمظسنطئزز چصنبئردقبکمسيببيتلحصهجضخثبضجنبز
ئهخثصخثتبکمصسئزينيبتحلخهشتجبتضحخهصبعق-صثحتبحشضجضثقفدبشتايدبچصضقنبلااايحيسثئب
Posted by s.samani at
Comments (3)
منطق ِ دل
چه اهميتي داره واقعيت چيه وقتي حس تو با واقعيت فرق مي کنه...
چه اهميت داره عقل چي بت ميگه وقتي دلت يه چيزه ديگه ميگه...
چه اهميت داره واقعيت اين باشه که تو در کشوري زندگي مي کني که درش آزادي نيست وقتي که تو احساس آزادي مي کني. چه اهميتي داره که تو در جايي زندگي مي کني که درش امنيت نيست وقتي تو احساس امنيت مي کني. چه اهميت داره که تو با هيچ پارامتر عقلايي خوشبخت نيستي اما حس خوشبختي ميکني.
همه اينا برعکشم صادقه. آدمايي که در کشوري آزاد يا همون دموکرات يا همون ليبرال زندگي مي کنن اما احساس آزادي نميکنن. يا کسايي که در کشوري امن و امان زندگي مي کنن اما هميشه با نوعي حس ناامني دست به گريبانن. يا آدمايي که از هر سمتي به زندگيشون نگاه کني بايد خوشبخت باشن اما تو هيچ وقت در صورتشون به عنوان نمايي بيروني از وجودشون شادابي، سرزندگي، هيجان و سرمستي زندگي نمي بيني...
منطق ِعقل، دو را ضربدر دو چهار ميکند؛ اما منطق ِ دل دو را ضربدر دو هزار ميکند يا حتي رقمي بالاتر و بالاتر. کي تو اين دنياس که بتونه ثابت کنه يه دلي تونسته 2 را ضربدر يا به علاوه خودش کنه و هزار بدست نياورده باشه؟!
يه روز، يه کي بم گفت: مي دوني چرا شيطون با همه عشقي که به الله داشت، نافرماني کرد؟
چون از عقلش فرمان گرفت.
آري! عقل هر کسي جز شيطان هم به او مي گفت: آتش از خاک برتر است.
پس شيطان از آدمي برتر است!
راستي! شکر خداي را که دنيا را دست عاقلان نسپرد وگرنه الان همچنان در دوره حجر مي زيستيم، آنگونه که نه خبر از سفر به مريخ بود، نه هزارپايي اقيانوسها و نه دنياي صفر و يک و نه هر آنچه امروز از دانش داريم.
توضيحي در جهت معناي ذهن:
گاهي اينطور مي شه که ميخوام چيزي بگم اما آن ام همان ام برداشت نمي شود به قول ارتباطيها!
عشق، حس است اما نه همه احساس. نقطهاي است در يک دايره وسيع. دايرهاي با شعاعي دور از ذهن. آن چه گفتم چيزي فراتر از جدال عقل و عشق است. درباره حس والاي انساني است که او را به حرکت درميآورد. حرکت اوليه. آنچه قبل از عقل به سراغ بشر ميآيد. بعيد مي دانم تمام حرکتهاي اختراعي و اکتشافي انساني ابتدا از عقل سرچشمه گرفته باشند. گراهام بل دوست داشت صداي مادرش را بشنود، از راه دور. اين حس بود. يعني حرکت ابتدايي براي به حرکت درآوردن دندههاي موتور ذهن. اديسون دوست داشت خانهاش هميشه روشن باشد، نه با دود شمع و آتش. اين باز يک حس بود در ابتدا. حرکتهاي اصلي انسان در دست مردمان ديوانه بوده. کساني مثل گاليله. آنان که برخلاف جهت آب شنا کردند. آنان که منطق روزگار را باور نداشتند که اگر داشتند به يقين هيچگاه فکر رفتن به آسمان و کهکشان را در سر نمي پروراندند. اينان ديوانگان خوب دنيا هستند. آنان که حسشان برتر از عقلشان است. آنان که عقل را ابزاري براي رسيدن به خواستههاي دلشان مي کنند.
احساس امنيت، احساس آزادي، احساس سعادتمندي از جمله مقولاتي است که به گستره وسيع دل نشانه رفته است.
Posted by s.samani at
Comments (4)
دوست من
ديدن ساناز اتفاق معرکه ديشب بود. ديدني پر از هيجان، آنقدر که يادم رفت ساعت30/5 صبح از خواب بيدار شدم و تا 6بعدازظهر سر کار بودم و بايد براي شام خريد ميکردم که 30/7 خانه بودم که نامرتب بود و بايد تنهايي تميزش ميکردم و خودم را.
دستم بند بود. هدي زنگ زد. خانه نامرتب و من مهماندار. گوشي رو آيفون. مرتب ميکردم خانه را و خودم را. 20 دقيقه گذشت. زنگ در خانه. تو مبهوت پشت در. بزور کشيدمت داخل. هدي براي خودش حرف مي زد. گفتم گوشي را بردار و با پشت خطي حرف بزن. حدس اوليت آشناترين اسم به اسم من بود، که نبود. اسمها را رفتي جلو يکي يکي تا خودم کمکت کردم که تو دور از جان مردي از شادي صداي يک دوست...
مي دانيد چرا يک مهماني دو سه نفره آنقدر برايم جالب است، که نوشتمش؟ چون يک چيزهايي هويت توست. اصلاً خود توست. خودت در دل روزمرگيها که فراموشش کردي. چه بودي؟ که بودي؟ چهکاره بودي؟ چه بودم؟ که بودم؟ چهکاره بودم؟ و....
دوست بخشي از هويت فردي است. گاهي نزديکتر و آشناتر به خودت. آشنا به روزگاري که بر تو رفته. چه چيز يا چه کس را دوست داشتي و چه واکنشها داشتي. چيزهايي که خودت يادت رفته يا در پس ذهنت خاک ميخورد و به رسم دوستي تو ميگويي و او يادش ميآيد. او ميگويد و تو يادت ميآيد. هي ميگي و هي ميشنوي... آنقدر که گردوغباري بر سر خاطراتت نميماند. اينها ميشود، زنده کردن بخشي از هويت تو که بيدوست ميميرد.
نميدانم!
شايد کساني هم باشند که دلشان بخواهد بخشي از وجودشان بميرد يا به کما برود...
اما راستي!
ميتوان بي دوست زندگي کرد؟
Posted by s.samani at
Comments (5)
بازي
خيلي روزا ميشه كه يكهو به سراغم ميياي و از روي فرش بلندم ميكني و ميچسبوني به سقف! منم اون بالا بال بال ميزنم و با مشت به كت وكولت ميزنم كه بذاريم پائين اما تا حسابي جيغم را درنياري و چنگولت نزنم از سقف رو فرش نميزاريم. تازه راند بعدي شروع ميشه. كشتي كج. دستامُ پشتم ميبري و ميچلوني. من جيغ جيغ ميكنم و چنگت ميزنم. اما چون زورم بت نميرسه ميگم غلط كردم، تا دلت ميسوزه، من مثل كنگفو كارها برايت گارد ميگيرم! كه تو از خنده ريسه ميري و ميگي خيلي بچه پرويي!!!
ميدوني خيلي وقتا حس خوشبختيم سر اينه كه تو يه عالم چيز داري كه ميتوني باهاش به من پز بدي و دل من برايش قش بره اما در كمال پروريي بگم: كه چي؟ هيچم چيز مهمي نيست، ايش...
ميدوني خيلي وقها حس خوشبختيم سر اينه كه من يه عالم چيز دارم كه ميتونم باهاش به تو پز بدم و دل تو برايش قش بره اما در كمال پررويي بگي: خب كه چي؟! فكر كردي شاهكار ميكني...
اين رسم، رسمِ بازي است، ميان كودكان كه ميانشان نه حسادتي هست نه كدورتي. فقط و فقط يك بازي كودكانه است.
خوشبختي دو ديوانه مملو از بازي است. امروز مامانبازي. فردا خاله بازي. پس فردا تيلهبازي. پسون فردا گرگم به هوا و... من هميشه عاشق بازي بودم. بعداز ظهر كه هوا خنك مي شد دختر و پسراي محله تو كوچه جمع ميشديم تا وسطي بازي كنيم و زوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو و نفسم بند مي يومد و جر مي زدم. هنوز آن سنگ مرمر تخت ليلي را گم نكردم و آن سنگهاي يك اندازه و يك شكل يه قول دو قول كه فهيمه هميشه از من ميبرد. و تيلههاي داداش مجيد كه بعد از كلي وقت يه شيشه شده بود كه يواشكي قاپش زدم و يك شيشه خالي برگرداندم و تا امروز نگفتم...
همه زندگيم به بازي گذشت ، لابه لايش هم ربهكا مي خواندم و تلخون و بابا لنگدراز كه از همه بيشتر دوستش داشتم، چون ميخواستم مثل جودي ابوت از زندگي بازي بخورم كه همه چيز يكهو بهم بخورد تا بابا لنگدراز يكهو سر برسد و همهچيز را درست كند.
ما بازي مي كنيم از صبح تا شب. گاهي تو بازي دست و پامون حتي سرمون درد مي گيره گاهي هم خيلي بدجور اما به رسم كودكان، اون يكي به اونيكي ميگه: بازي اشكنك داره سر شكستنك داره... براي همين اصولاً به ما خيلي خوش مي گذره، چون ميدونيم حالا حالاها به ته فهرست بازيا نمي رسيم و كلي فرصت براي بازيهاي تجربهنكرده، پازلاي خريده نشده، بازياي كامپيوتري، بازياي محلي و... داريم.
در نتيجه حالا حالاها مي تونيم مثل كودكان زندگي كنيم و بگيم :
بازي اشكنگ داره سر شكستنك داره ...
Posted by s.samani at
Comments (3)
مردان ما
داشت تعریف می کرد برای مهمانی شب میوه احتياج داشته، صدبار به آقا می گه پاشو برو میوه بخر، مهمانها می رسن. سمیرا ته جیب و کیفم آنقدر پول نبود که خودم تا سر خیابون برم. حتي براي خريد يك جوراب...
يكي پول ميدهد تا تو به وظيفه زنبيل گرفتن برسي، ديگري پول هم نميدهد تا كمپلت خيالت آسوده باشد كه پول درآوردن و خرج كردنش هر دو وظيفه خودش است.
نبودن بهتر از انتخاب چنين زندگيست. يقين دارم تو اگر بهترين هم باشي انتخاب من چنين زندگی نيست. چطور چنین زندگی انتخاب می شود؟
Posted by s.samani at
Comments (10)
بچهها خسته نباشيد
نوجوانهاي واليبالي ايران همين چند ثانيه قبل، رفتند فينال مسابقات جهاني واليبال...
بچهها خسته نباشيد.
حداقل اگر هي پول ريخته شد در جيب فوتباليستهايمان از بازيکن گرفته تا مربي وطني و غير وطني و هيچ پُخي نشديم، حداقل شما واليباليها و بسکتباليها اين روزها خيلي خوب آبرويمان را در دنيا مي خريد.
برايتان دعا مي کنم تا ديگر شما دست مايه بازيهاي سياسي آقايان نشويد و از چند ساعت ديگر که آقايان از خواب ناز بلند مي شوند، گرو کشيهاي سياسي با يقه شما که فقط به ست و ساعد و پنجه فکر ميکنيد، شروعنشود...انشاءالله تعالي
Posted by s.samani at
Comments (3)
آرامش من
چقدر اين روزها احساس ناامني ميکنم. از کساني که نگاهم ميکنند، چشم تو چشم تا آنها که زيرزيرکي نگاه مي کنند. از آنها که بلند بلند در اطرافم ميخندند يا آنها که موزيانه نيشخند ميزنند. از آنها که حرف ميزنند بلند بلند و من ميشنوم يا آنها که تو گوش هم فرو ميروند و پچ پچ مي کنند. اهميت ندارد که آنها با من هستند يا نيستند. مهم اين است که من از همه آنچه در اطرافم ميگذرد، احساس ناامني ميکنم مربوط يا غيرمربوط.
اين روزها بيشتر از هرموقع ديگر دلم مي خواهد تمام کارهايي که مرا به بيرون از خانه ميکشد، تمام شود تا من به خانه برسم و به تو
Posted by s.samani at
Comments (7)
هستيم هنوز
سر 365 روز اينم خاموش شد. مثل يه چشم به هم زدن گذشت. حالا 28 روشن شده و من خيلي احساس دست خالي بودن ميکنم از اين عمري که بر من گذشته. به نظرم در نقطه صفر در مدار صفر درجه ايستادم...
پ.ن:
دارم شهامت به خرج مي دم و اين رو مي نويسم:
5 روز پيش تولدش بود و من فراموش کردم! دو روز بعد يادم افتاد اما روم نشد بهش بگم يا يه پيام کوتاه بفرستم، حتي. خودم دلداري دادم که تو روزها رو فراموش کردي نه تولدش رو. تو هميشهي 365 روز، مي دوني کي بدنيا اومده اما ممکن چند روزي نگاه به تقويم ننداخته باشی و اينجوري بخوای نخوای، روزها گم ميشن، فقط همين... پس هنوز جا دارم که بگم: تولدت مبارک، گلم.
Posted by s.samani at
Comments (3)
مشکل اخلاقي!
منم ديگه بدجور شورش را در مييارم.
يه سيبزميني کاشت نشده تا بشه باش اينهمه شوري رو گرفت؟!
Posted by s.samani at
Comments (1)
ممنونم ازت
دستاتُ محکم بردي بالاي گوشم.
آروم اما چسبيد به گوشم
ولي اساسي چسبيد تو گوشم...
کاشکي
زودتر از اينا مي يومديُ ميزدي تو گوشم...
Posted by s.samani at
Comments (3)
مزرعه
چقدر روياهايم عوض شده. چقدر افقهاي زندگيم عوض شده. چقدر وقتي با دوستهاي قديم و جديد سخن ميگويم، احساس دوري از آنها ميكنم. ميخواهند ادامه دهند. شد، در خارج. در بهترينهاي آمريكا. نشد در اروپا. نشد در آسيا. نشد در همين ايران و اما راستش من نميخواهم. راستش من دلم يك مزرعه ميخواهد. يك گندمزار. يك مزرعه گل آفتابگردان كه آن گوشهاش يكي دو گلخانه زده باشم با گلهاي رز و سوسن و كوكب. با يك كلاه حصيري كه گيسوانم را به دست باد دهم تا برايم نوازش كند، بيآنكه خسته شود و دستهايم را از هم باز كنم تا در آغوش گندمها برقصم و لب آفتابگردنها را گاز بگيرم. كاش من يك مزرعه داشتم...
اگر هم نشد، من سميرا ساماني خبرنگار.........هستم، باقي مي مانم، تا برسد به ابد...
Posted by s.samani at
Comments (3)
اعتراف
ببين! بشين! ميخوام اعتراف کنم. يک اعتراف شرافتمندانه...
من خيلي احمق بودم که تا الان نميدانستم خوب من تويي
تويي که همه چيزهايي را که ميخواستم، نداري و همه چيزهايي که نميخواستم، داري
Posted by s.samani at
Comments (1)
امروز 3 خرداد بود
خرمشهر آزاد شد
مادرم می گوید: همه کوچه روی هم پول گذاشتند. آش پختیم سمیرا. مردم در خانه و کوچه مانده بود برقصند. شاید هم رقصیدند. ایران آزاد شده بود.
مرد خرمشهری خاطره تعریف میکرد از دریچه تلویزیون: عاشق بنزش بود. زن و بچه را سوار کرد و رفت. همه گفتند، دیدید گذاشت و رفت. مرد بر می گردد. بنزش را به بغل می خواباند تا سنگر هم شهریانش شود.
*
*
*
خرمشهر را چه کسی آزاد کرد؟
Posted by s.samani at
Comments (3)
عینک آفتابی
عینک آفتابیDior تا روی ابروهایش بالا آمده بود. دختر و پسر عقبی را تو سیاهی خیلی خوب و راحت می دید. همه آن لحظات غنیمت را. از گوشه چشم، رد چشمهای راننده را دزدید. حواسش یک جایی وول می خورد. خیلی خوشحال بود که راننده نمی دید که می بیندش. عقبی ها پیاده شدن. ساقه دنده را لای انگشتِ اشاره و وسط بازی داد. گاهی هم دستهایش به هیچ جا وصل نبود. تو ذهنش مسیر احتمالی دستها را مرور کرد. عینک را از روی چشمهایش برداشت. بردش زیر گلویش. سرش را چرخاند. Dior اصله. آخرین مدل. با UV 400 اما برای یک نابینا خیلی فرقی نمی کند. هنوز بوی عطر عقبی ها می آمد...
Posted by s.samani at
Comments (2)
وطن
دلم نمی خواهد از این مرز بروم. نه اینکه نشدنی است پس رویا و فکرش از سرم بیرون شده است. نه! در این مملکت راحت تر از آنچه فکر می کنید به تو امکان می دهند خودت را به یکی از مرزهای غریب برسانی و از آنجا به جای دیگر بروی و تا ابد کوله ات بر گرده ات بماند. اما من که روزگاری این مرز را فاقد هر دلیلی برای ماندن می دانستم.، امروز یقین دارم، تنها جایی است که از انتخابش آرامم و یقین به این انتخاب دارم. می خواهم بمانم در همین جا با همین امکانات با همین توهین های اجتماعی و با همین پلشتی هایی که جاری است، زندگی کنم و جوانه اینکه اوضاع بهتر می شود را در دلم زنده نگه دارم و به خود بگویم بهتر شده، مگر نه؟ بهتر می شود، مگر نه؟ به خودم نمی گویم مگر من چندبار زندگی می کنم که بخواهم عمرم را در این مبارزه، معامله کنم. به خودم می گویم خیلی ها که دوستشان دارم و دوستشان دارید، ماندند و از ماندنشان احساس غبن و پشیمانی نمی کنند و هنوز هم به انتخابشان ایمان دارند. من می خواهم جزو این دسته باشم. رفتند، نماندند. ماندند، نرفتند. می خواهم بمانم در همان جا که بهترم بین بد و بدتر
پ.ن: دوست دارم که برگردی، خیلی زود
و برای تو که این روزها تمام روحت در اندیشه رفتن است
Posted by s.samani at
Comments (1)
"سوته دلان" شاید هم هنوز "خدایم را قرض می دهم"
گفت: اولینم؟
گفتش: خیر.
گفت: آخرین بشوم؟
گفتش: بلی
گفتش: اولینم؟
گفت: خیر.
گفتش: آخرین بشوم؟
گفت: بلی
Posted by s.samani at
Comments (4)
بهار آمد، بهار آمد...
می تونه یه حس بی نظیر تعریف بشه، شایدم تبدیل بشه به یه تجربه تکرار نشدنی یا حتی یه سال عجیب و غریب.
هر 33 سال یکبار، اولین روز از ربیع قمر با اولین روز از بهار شمس در یک روز می اُفتند و امسال، اولین سال از زندگیم است که چنین تلاقی را می بینم. برای من که معرکه است؛ یعنی یه حس بی نظیره که که من رو عاشقانه سر سفره هفت سین می نشونه.
بهار که می شه از شادی اینکه ایرانیم در آسمون سیر می کنم. از اینکه در این فصل هیچ جای دنیا نیستم جز وطنم، غرق شادی می شم. از اینکه هیچ جای این دنیا را با این یه تکه خاک زمین طاق نمی زنم، غرور برم می داره. عیدتان مبارک
پ.ن:
چقدر زود گذشت!
Posted by s.samani at
Comments (2)
بنويسينم...
دلم ميخواست، قصه بشم...
اما از بد قضا
شدم، آدم بده قصه...
Posted by s.samani at
Comments (6)
عادت ميکنيم!
يکي از لذت بخشترين کارهاي روي زمين اينِ که روبروي چشمهاي يک کتابفروش بايستي و از اول تا آخر کتاب را بخواني!
البته اگر از زير زهرِ چشم غرههايش نجات پيدا کني! واقعا قباحت دارد که آدم حاضر نشود 1400 تومان براي خريدن يک کتاب پول دهد! اما ميخرم، فقط يک وقته ديگه. يعني دلم ميخواد بروم در کتابفروشي و در کمال آرامش کتاب را بخوانم و هر وقت ديگر جز آن موقع کتاب را بخرم. خب اين هم يک عادت است، ديگر...
يواش يواش کتابفروشهاي شهر را هم به اين عادتم عادت ميدم! يکبار در شهر نشر پارک لاله کتاب را ميخوانم، بعد در ثالث ميخرم و يک بار ديگر برعکس و برعکس و برعکسش
Posted by s.samani at
Comments (2)
خرخاکی
با همه نسبیت گرایی که در وجودم هست، حتم دارم تو هم مثل من و مثل بقیه آدما خرخاکی را نمی کشی. ازش نمی ترسی. حتی ممکنه بهش سلامی هم بدی و بگی اِ خرخاکی کوچیک، چطوری؟! شاید یکم سربه سرش بذاری تا خودش رو برات گوله کنه اما نمی کشیش! مارمولک می بینی، می کشیش. سوسک می بینی، می کشیش. عنکبوت می ببینی، می کشیش اما...
می دونی چرا خرخاکیها رو نمی کشیم؟
Posted by s.samani at
Comments (3)
بيخيال!
زندگي از تخيل جلوتر است...
چون
زندگي از تخيل، خيالبرانگيزتر است...
Posted by s.samani at
Comments (0)
مرزي به باريكي مو
دوباره براي لحظه اي نبودم. يعني چند لحظهاي در اين دنيا نبودم. يعني اين لحظه بودم و لحظهاي ديگر يادم نيست كجا بودم... شايد خيلي دور رفتم و برگشتم. شايد هم فرصت نكردم خيلي دور بروم، آخَر انگار آنقدر مادر هوار كشيده بود و پدر اشك ريخته بود كه اگر هم قرار بود از خانه دور شوم، خدا را ميانه راه پشيمان كردند، مثل دفعه قبل …
با اين تفاوت كه اين دفعه بايد به دكتر شيفت درمانگاه محلهمان درباره اين نبودن چند لحظهاي هم جواب مي دادم! انگاري خوش نداشت يك ذره جاني كه به تنم آمده بود راببيند! قرص خوردي؟ نه.10 ثانيه بعد. قرص خوردي؟ نه. 20 ثانيه بعد. قرص خوردي؟ دستهايم لاي فاصله بين دو تكمه سفيد پيراهنش مي رود و با نيمچه جانم ميكشمش به روي صورتم و با همه توانم در گوشش فرياد مي زنم. قرص نخوردم. خودكشي نكردم...
مي دانيد! فاصله بين بودن و نبودن آنقدر نزديك است و آنقدر چسبيده بهم است كه باورت نمي شود، جسمت مي تواند اين لحظه بيهيچ نشاني از نبودن "هست" و لحظهاي ديگر بيهيچ نشاني از بودن "نيست" باشد، مثل آنكه هيچ وقت هيچ وقت نبوده است….
دفعه بعد شايد وصالي براي خاطرهنويسيهاي مرز بودن و نبودن نماند، پس اين هم يادگاري از اين مرز باريك…
Posted by s.samani at
Comments (5)
گاهي اينجوري مي شه
به نظر شما اين خيلي چيپه كه دلي دل ديونه رو ترجيح بده؟!!!
دل من! دل ديونه من و دل ساده من رو دوست داره...
Posted by s.samani at
Comments (3)
متروکه
وقتی هیچ چی نمی گویم
معنی اش این است که خودم را پشت هیچ چی پنهان می کنم
وقتی همه چی می گویم
معنی اش این است که خودم را پشت همه چی پنهان می کنم
وقتی پشت هیچی چی و همه چی پنهان می شوم
معنی اش این است که
...
Posted by s.samani at
Comments (6)
استقامت
والله که سگ جانم. یعنی خیلی اساسی سگ جانم! از آن سگ ها که زوزه شان معنایی ندارد جز اینکه من ادامه می دم ای چرخ گردون هرچقدر هم مرا زیر تازیانه ات روانه کنی. بزن. بزن. بزن ای دست زمانه که من با بدنی کبود هم ادامه می دم تا آن روزی که تازیانه ات را چون قاصدکی به فلک بسپارم...
Posted by s.samani at
Comments (0)
وقتی خدا زن آفرید
منم، من، زنی در آستانه سی سالگی
خدایا! تو قبل از آنکه به من یاد دهی...
خدایا! تو قبل از آنکه زندگی به من یاد دهد...
خدایا! تو قبل از آنکه بندگانت به من یاد دهند...
خدایا! من قبل از آنکه هر حقی را به مبارزه بدست بیاورم...
مرا زن آفریدی...
منم، من، زنی در آستانه سی سالگی
خدایا! فریاد شادی هر لحظه این روزهایم همه از آن این است، که تو مرا زن آفریدی.
خدایا! فریاد شادی من از این جسم زنانه از این روح زنانه است.
خدایا! فریاد شادی من از این است که از همان "آن" که "هست" شدم، زن آفریده شدم.
منم، من، زنی در آستانه سی سالگی
Posted by s.samani at
Comments (3)
قفل
آسته آسته رازهايش را فرياد ميكرد. انگاري داشت، دردودل مي كرد!
Posted by s.samani at
Comments (3)
چشمهايش
لابهلاي بازوهايش ميپيچيد. لبانش را آرام با يك صدااَكي كوتاه ميچسباند و دوباره پناه ميبرد به بازوها. مرد گفت: بوسه بس است، بگذار نگاهت كنم...
Posted by s.samani at
Comments (0)
زيبا. مهربان. قدرتمند
دلم يك باغوحش ميخواد! يه كوآلابا بچَش. يه پاندا. يه دلفين. يه پنگوئن. يه اسب. يه يوزپلنگ به همراه جفتاشون، همه آرزوي من از دنياي وحشِ.
Posted by s.samani at
Comments (0)
هر شب، ساعت 9
گفت: آشغالا رو ببر سر كوچه. ساعت نُ هِ ها. خونه رو آشغال گرفته.
رفت. ديگه برنگشت...
Posted by s.samani at
Comments (0)
زندگي؛ منفعت & مصلحت!
دوستت ندارد، اما به حكم غريزه كنارت مي آرامد. دوستش داري، پس صدايت در نميآيد!
پ.ن:
من زندهام. اينجا خرابه. تنها براي نوشتن اين جمله تلگرافي بهم فرصت داد!
Posted by s.samani at
Comments (11)
شريك
خدا براي خود شريك آفريد.
خدا يك وجود را به قدر خود آفريد.
خدا يك وجود را مانند خود عاشق آفريد.
خدا يك وجود را براي روزهاي دلتنگي تو جاي خود روي زمين آفريد.
و خدا مادر را آفريد.
Posted by s.samani at
Comments (5)
آمد، شايد هم برگشت!
مردد بودم بين نوشتنش يا ننوشتنش. با خودم كلنجار رفتم تا اينكه فهميدم بايد بنويسم، چون مهمه، خيلي مهم.
من امشب خوشحالم، خيلي خوشحال. نه پسوندي دارد ونه پيشوندي. فقط همين است: «من خوشحالم»
Posted by s.samani at
Comments (0)
خاطرات زندهاند
دستام داره آخرين صفحههاي فصل دوم پاياننامم را تايپ ميكنه و گوشم از سر اتفاق در اوج آسمان محمد اصفهاني را ميشنوه. ميبرتم به 6 سال پيش. اونموقع كه ممد گلزاري رئيس جهاد دانشكده بود و يه برنامه اردوي كاشان جور كرده بود تا دو تا اتوبوس دانشجو رو بفرسته تو جاده كاشون. يادآورياش هم لذت بخشه بعد از گذشته اين همه مدت. با همه بدبختيهايي كه تو مسافرت كشيديم.
تمام راه رفت، من و نفيسه حرف زديم و حرف و گاهي اشك و اشك. رسيديم و بعد از خواندن فاتحهاي بر سر خاك سهراب و گشتي در قمصر، بردمون براي شام كه جاي همهتان خالي! دور يه ميز من نشسته بودم و مريم و نفيسه و روحانگيز. نفيسه گفت: بدمزهاست. من گفتم: مزه خر ميده. گفتن: مگه تو خر خوردي. گفتم: نه! اما بابام كارشناس بهداشت محيط. بهم گفته كه چلوكباب كوبيده با گوشت خر و شتر چه طعمي به غذا ميده، كه با اولين لقمه ميشه كشفش كرد. با يه اشاره ابرو، جناب رستوران دار را صدا كردم. گفتم: آقا بخور. گفت: بله! گفتم بخور! اگه تونستي 10 تا لقمه از اين غذا كه براي ما اوردي بخوري. من تا تهش را ميخورم . داشت تو همون لقمه اول خفه ميشد. ظرف غذاي ما چهار تا راجمع كرد و يه غذاي مشت اورد تا رفيقاي خودمون چپ چپ بهمون نگاه كنن. حالا ديگه شب شده و بايد آراميد! آقا ممد مدرسهاي براي خوابيدن برامون درنظر گرفته بود و خودشون چند تا پسر! رفتن خونه يه آشنايي و در رختخواب تروتميز خوابيدن و ما روي موكتهاي نمازخانه و پر پشه. تا اينكه صبح بشه و من بتونم به تنهايي كاپ قهرماني غر زدن را ببرم!
ياد دوره ليسانس دانشكده به خييييييييييييييييير. ياد روزايي كه با بچهها تو حياط دانشكده ميشستيم و ميخنديديم و حرف ميزديم و منتظر خوردن ناهار دانشكده ميشديم. اما حالا دانشكده اونقدر غربيه است كه وقتي ميرم توش چشمام حتي انتظار ديدن يه آشنا را هم نداره. دستام ميلرزه از نگاهها از اينكه خودمم خيلي زود شدم، يه غريبه.
تلخي احساساتم را جدي نميگيرم. چون دلم هميشه خاطرات تلخ را تهنشين ميكنه. فقط لحظههاي پر از شادي رو برام نگه ميداره. لحظههايي كه دوستشون داشتم، ازشون لذت بردم، هرجا و هر زماني كه اتفاق افتادن. نميدونم! يكهو وسط تايپ كردن پايان نامه چرا خيلي از لحظههاي شيرين و پر از لذت زندگيم از جلوي چشمام رژه رفتن تا صداي قهقهام بلند شه؟! اما راستش، دلم يكم براي خيلي از روزاي شاد زندگيم، دلتنگي ميكنه و بهونه ميگيره، بدون اينكه من جواب قانع كنندهاي براي اين دل بونهگير داشته باشم...
Posted by s.samani at
Comments (0)
تقصير حق ماست
تا حالا شده دلتون براي يه آدمي بسوزه؟ دلتون براش خون بشه؟ دلتون خون’ اشك كنه؟
دلتون براش ميسوزه... اما هيچ كاري نميتونيد براش بكنيد... هيچ كاري... چون خودش نميخواد، چون ميترسه از اينكه منِ سركشش را افسار كنه. چون فكر ميكنه، اگه تن به اين كار بده، ديگران چي فكر ميكنن، چون به خودش هيچوقت جايي براي تقصير داشتن، نداده، چون انگاري هيچوقت بهش ياد ندادن كه گفتن «من هم مقصر بودم. ببخشيد» مالِ آدم بزرگاس. چون خدا فقط بهش يه چشم داده كه تنها روي به ديگران باز ميشه. يعني هيچ وقت خودش رو نميبينه.
راستش! به قدر كفايت به تو، گفتههات، نامههات و صداقتت هم ايمان نداره. پس دلت براي خودت هم ميسوزه... دلت براي خودت، خون ميشه... خونآبه را اشك ميكنه.
نميدونم! تا حالا چندبار و چند نفر، دلشون براي من سوخته اما نتونستن كاري برام بكنن، نمي دونم، نمي دونم؟
Posted by s.samani at
Comments (2)
مرگ ميخواهم
همگي مخالفت كردند. دور آن ميزِ گرد و چراغ كمنور. خاكِ سيگار، تلپ شد، روي ميز. به چُس دود كردنش، ادامه دادم. "پوكر" داروندارشان را جلوي دستم، روانه كرد. تيرخلاص را زدم. پولها را ريختم وسط. اما عين موجودات نفهم، آن مانيفست لعنتي را بهرخم كشيدند. «اعضاي گروه حق خريد مرگ يا تسريع مرگشان را ندارند.»
چراغها را خاموش كردند، آن نفهمهاي عوضي. آن كثافتهاي حرامزاده. درازم كردند. پولها را ريختند روي تنم به سنگيني تنِ او... خيلي زود، شروع كرد به عشقبازي جاي او...
پ.ن:
والله. به مرگ خودم. نمي دونم اين فنگله، ساعت دو صبح از كجا به ذهنم اومد. اما بههر حال اومد و من دوستش داشتم، پس اينجا گذاشتمش.
Posted by s.samani at
Comments (2)
درگيرم
گير دلم باز نميشه. نه با تلفن زدن به مريم. نه با اس.ام.اس بازي با سارا. نه با گفتن خوب نيستم، افسردگي فصلي گرفتم به احسان و نه با گير دادن به هيچكس ديگري.
خوب كه هميشه خوب نميمونه. بدم كه هميشه بد نميمونه. قفل كه هميشه بيكليد نميمونه. آسمون كه همش ابري نميمونه. دريا كه همش طوفاني نميمونه. خوب، بلدم روضه بخونم، آره؟ من اينقدر خوب بلدم روضه رضوان بخونم. اما نميدونم چرا گير خودمُ نميتونم، باهاشون باز كنم. ولله با اينهمه روضه كه بلدم، تونستم گير خيليهارو باز كنم...
اصلاً من گير دارم؟ نميدونم. اصلاً گير من با روضه وا ميشه؟ نميدونم. اصلاً شايد گيري درميون نيست و من دچار توهم گير، هستم! اينم، نميدونم... اما ميدونم، دلم به كمك نياز داره... به خودم نياز داره... به اينكه بهش بگم: آروم باش، دلكم...به اينكه بهش اعتماد بدم: من كنارتم، وقتي فكر ميكني هيچ كس نيست...به اينكه يادش بندازم: تنها قلبي كه فقط و فقط براي من ميزنه، خودشه...
Posted by s.samani at
Comments (6)
پائيز نوبر شد
امشب پائيز را نوبر كردم. آخَر، اولين باد پائيزي بهصورتم خورد. اينجا كه ما هستيم انگار خيلي زود پائيز ميرسه. دلت هواي پارك جنگلي ميكنه. از در خونه آهسته آهسته راه مييوفتي به سمت در غربي پارك لويزان. 6 دقيقه بعد دم دري. حالا با كمتر از 14 دقيقه پيادهروي ميرسي به هتل شيان. ديگه نسبتاً همه شهر رو بهخصوص غرب رو ميبيني.
مينشيني. نگاه ميكني و نگاه ميكني و نگاه ميكني. باد پائيزي مچالهات ميكند. گوله ميشوي. اما باز ميماني، يخ كرده و شكسته...
Posted by s.samani at
Comments (2)
كوتاهِ كوتاه
اينروزها مرض شرحه شرحه خواني كتاب به سراغم اومده. يعني يه كتابي ور ميدارم و دهتادهتا يا صدتاصدتا برگ ميزنم تا به يه جايي برسم كه دوستش دارم.
ممكن است به زني دلباخت و درعينحال به او عداوت ورزيد. (برادران كارامازوف ـ داستايوسكي ـ جلد يك ـ ص128)
وقتي زن، هفتتير خالي را تحويل پليس ميداد، گفت: «زندگي كردن توي آپارتمان تكخوابه در سنهوزه با مردي كه داره ويولون زدن ياد ميگيره خيلي سخته.» (اتوبوس پير و داستانهاي ديگر ـ ريچارد براتيگان ـ ص56)
Posted by s.samani at
Comments (0)
يك حسرت؛ يك آرزو
خوش به سعادتِ آدمهايي كه گاواند...
18 شهريور
Posted by s.samani at
Comments (0)
شوكران
كودك وجودم را سنگ زد زد. زد. زد. زد... نميآييد، لاشهام را جمع كنيد؟
6شهريور
Posted by s.samani at
Comments (1)
مبعث. مشهد. من
يه دوست، 100 هزار تومن ساعت چهار بعدازظهر روز دوشنبه (30 مرداد) به دستم رسوند و گفت: «شب عيد محمدِ. برو ببين اين آقا رضات ميطلبتت يا نه؟» اگر كمي به عقلم رجوع ميكردم، بايد پول را ميگرفتم وبيخيال گنبد طلاي آقا رضا اونرو در جيبم ميگذاشتم، در اين اوضاع بي پولي ـ البته اين گزينه هم با دوزوكلك شدني بود، چون شرط دريافت اين هديه فقط رفتن به مشهدالرضا بود ـ اما از آنجايي كه من معتقدم عقل كيلويي چند؟؟؟ پول را گرفتم و روانه چند آژانس مسافرتي شدم. نه خبري از هواپيما بود و نه قطار. اما اگر كمي سرتق باشيد، اين حرفهاي سرتاسر منطقي افاقهاي بهحالتان نمي كند، اين يعني نه تنها هيچ عجلهاي براي رسيدن به راهآهن و پاي ريل به خرج نميدهيد، بلكه با دلدلها راهي محل قرار كاريتان ميشويد! آخه! در اين وضعيت، منطق و غير منطق ميگفت، حداقل قرار كاريام را به خيال شايد و اما كنسل نكنم و فقط به خانه زنگ بزنم و بگويم، ميخواهم بروم مشهد. به فلان آدرس، شناسنامه، شارژر موبايل و چادر گلگليام را بفرستيد. شد ساعت 7 بعدازظهر و آقاي پيك با يك ساعت تأخير، اسباب سفرمان را بهدستمان داد! سوار اتوبوسهاي ويژه شدم تا زود برسم به راهآهن. وقتي رسيدم ديدم هيهات! آخر دختر عقلت مگر كسر دارد؟!كلي مرد از سروكول هم بالا ميرفتند، براي يك بليت. يه گوشه ايستادم، اما چندلحظهاي نگذشته بود كه آقايي بلند گفت: «يه بليت غزال ويژه خواهران استرداد شد!!! كسي نميخواد .» ساعت 40/7 بليت در دست از گيت رد شدم تا اين قطار زيبا بدون تأخير ساعت 55/7 بعدازظهر تهران را به قصد مشهد ترك كند.
رسيدم. سنگين مثل الوند شايد هم مثل هيماليا. سواره يه تاكسي تمام شهر را براي پيدا كردن هتل گشتم و گشتم تا پس از دو ساعت گشت، هتل آپارتماني مرا در روز مبعث پذيرا شد، البته بليت برگشت را هم در همان گشت دوساعته خريدم تا در مشهد جا نمانم! خوابيدم از سنگيني و غروب بيدار شدم و باز سنگينتر از قبل. نه درست ميفهميدم كجام و نه ميفهميدم من چطور از اين شهر غريب سر درآوردم. من ناخواسته طلبيده شده بودم، اما براي چياش را نميدانستم، همانطور كه نميدانستم، قرار است چي به من نشان داده شود يا اصلاَ چه چيزي به من داده شود كه بايد به اين راه خوانده ميشدم. باني اين هديه بهم گفت: «با تو شوخي هم نميشه كرد؟! اصلاَ فكر نميكردم شدني باشه! وگرنه اين ولخرجي را در هديه دادن نميكردمJ اين ديگر از عجايب و شايد هم از معجزات بود!!!»
من اما سنگين بودم و رمقي براي لذت بردن از فضايي كه درآن بودم، در من نبود. شد فرداي مبعث. و من هنوز چيزي از اين سفر دستگيرم نشده بود. بعد از تخليه هتل تا قبل پرواز، بايد مهمان خانه آقا رضا ميشدم. پس نشستم در گوشهاي و دقايقي خوابيدم. بلند شدم رفتم گوشهاي ديگر. كمي آرم شده بودم. شد نماز مغرب. بعد مدتها تصميم به خواندن نماز گرفتم، آنهم به جماعت، دقيقاَ روبروي گنبد طلاي آقا رضا. تمام شد، شد ساعت 7 بعدازظهر و اين لحظه همه وجود من آنچنان از اين سفر غرق لذت بود كه ديگر مانده بود از پرواز ساعت 40/21 جا بمانم. توصيف حس و حالم بيفايدهاست چون به كلام نميياد، اما آنقدر ميدانم كه وقتي از آقا رضاي چشم قشنگ خداحافظي ميكردم به مانند پر سبك بودم. پرِ پر.
پ.ن: راستي آقا سهام الدين زيارتت قبول. از كنارم رد شدي اما تا بيايم از ميان آنهمه محاسن بشناسمت، لابهلاي زائران گم شدي و جمله «زيارتت قبول، آقا سهام» در فضا محو شد. در دنياي واقعي كه صدايم به تو نرسيد، از دنياي مجازي، با تأخير فراوان، زيارتت قبول.
Posted by s.samani at
Comments (0)
ليليومجنون را ديدم
تأتر «ليلي و مجنون» دو ساعت تمام روي صندلي ميخكوبت ميكنه. «پري صابري» اين بار با ليلي و مجنون نظامي روي صحنه اومده تا با نورپردازي خلاقانه، بازيهاي فوقالعاده و اجراي موسيقي زنده نفست را از سينه بدوزد. با رفتن به اين تأتر از اجراي موسيقي زنده تا مغز استخوانتان لذت ميبريد. پسر جواني كه نظمهاي ليليو مجنون را ميخواند، نميشناختم و نه در سالن و نه در هيچ سايتي نامونشاني از آن نيافتم، اما خاطره صدايش تا ابد در ذهنم باقيميماند. نورپردازي معناگرايانه اين تأتر، آنچنان فضاي خيالانگيزي ايجاد ميكند كه حداقل من توان وصف اونو ندارم. پس بلند شيد وبيتأمل بريد و خودتان ببينيد، زود.
اين هنر لوكس! كه گاهي براي خريد يك بليت آن بايد جيبت را تا به ته خالي كني، بهواقع آنقدر فقير است كه فقط مي توان همه وجود را كف دستها ريخت كه شايد و فقط شايد قدردان بود.
تالار وحدت. ساعت 30/19 تا 30/21. يك شب از پايان مرداد پ.ن: راستش نميدونم الان هنوزم روي صحنه ميره يانه
Posted by s.samani at
Comments (0)
قبول شدم
زنگ زدن. باور كنيد، خالي نميبندم. همين سه روز قبل كه اينجا دربُ داغون شده بود، به گوشيم زنگ زدنُ و گفتن: «خانم ساماني شما در آزمون دوبلوري پذيرفته شديد، لطفاً با دو قطعه عكس و يك برگ كپي شناسنامه براي ثبتنام تشريف بياريد، از هفته بعدم كارآموزي شروع ميشه.»
رئيس چند وقته پيشا بهم گفته بود، من ربالنوع شانسم!!! اين يه قلم رو بهنظر ميياد راس ميگه.
Posted by s.samani at
Comments (2)
يك استوديو؛ يك تجربه
اگه تا حالا صداي من به گوشتون رسيده باشه، حتماً از اينكه بفهميد ديروز رفتم امتحان دوبلوري دادم، دو عدد شاخ شبيه ! ! روي سر مباركتان سبز ميشود. اما اعتماد بهنفس است، ديگه!!! پيش خودم گفتم، مگه چه عيبي داره، تا حالا از طريق دستان گرامي يك لقمه نان حلال درميآوردم حالا ميروم، ببينم هنجره گرامي توان به عهده گرفتن وظيفه دو دست و 10 انگشتم را دارد يا خير. و اينگونه شد كه از سر كنجكاوي و تجربهآموزي سر از يك استوديوي ضبط صدا درآوردم تا دريابم قابلبيت دوبلور شدن دارم يا خير!!! تجربه فوقالعاده و حتي بينظير و بلكمم كمنظيري بود. همهچيز اونقدر واقعي بود كه فرصت شوكه شدن پيدا نكردم (البته قبلش داشت قلبم ميآمد تو دهنم) اما همين كه رفتم تو استوديو (عين جلسات كنكور) فراموش كردم بايد شوكه بشم. پس هملت را اجرا كردم و نمايشنامه فاوست تا ديالوگ بينظير يك عدد بع بعي با مامانش رو!!! واي وقتي مدير دوبلاژ بهم گفته صداي بعبعي رو با كاركتر متفاوت از صداي خودت دربيار. اول نگاش كردم. بعد متنُ نگاه كردم. بعد به دوربيني كه داشت چهرهام ضبط ميكرد. بعد سكوت كردم. بعد يكهو يهصدايي كه تا حالا من نشنيده بودمش، بياختيار از هنجرم بيرون اومد. واقعاً فكر كرده بودم بچه بعبعيام و از چوپون به مامان بعبعي گِله ميكردم و خلاصه كلام، ازم تشكر به عمل اومد و گفتن تماس ميگيرن!!! و من الان منتظرم ببينم كي تماس ميگيرن، يعني ميگيرن؟!
Posted by s.samani at
Comments (0)
كابوس
ديشب خواب ديدم. خواب بد. خواب ديدم كه سگ گلهام به گلهام زده و گوسفندانم را كه به اين سوي و آن سوي دشت ميگريختند، مثل گرگ ميدرد. سگم، گلهام را ميدريد و من نگاهش ميكردم حتي وقتي تك بزغالهام را به زمين زد و گلويش را ... دريد و دريد تا ديگر گوسفندي نماند. نفسم بالا نميآمد، اما سگ گلهام، امينم، محرمم، اويي كه همه هستيام را به او ميسپردم، زندگيام را به يكباره از من گرفت و آرام به سر چشمه رفت و آب خورد. انگار نه انگار كه چه بر سر من آورده.
جلوي پايم آمد. زانو زد و دمش را تكان داد. تكان داد. تكان داد. سنگ در دستم بود اين لحظه و لحظهاي ديگر بر فرق سر سگ گلهام. من ميزدم و او دمش را تكان ميداد و تكان ميداد و ديگر تكان نداد او ديگر دمش را تكان نداد ...
من لحظهاي ديگر در روستا بودم. اما آنجا هيچكس زنده نبود، نه روستا نه آدمهايش و نه گوسفندانش. همه به خواب ابدي رفته بودند ...
سگ گلهام كه به يكباره ديوانه شده بود با من و هستيام و زندگيام چه كرد؟؟؟
Posted by s.samani at
Comments (3)
مرا به خود نزديك كن
چهارم دبستان بودم كه «ربهكا» شاهكار «دافنه دوموريه» رو خوندم. از همون موقع آرزو داشتم، بتونم يه زندگي مدل اون رو تجربه كنم. زندگي غرق پول. زندگي پر از لذت. زندگي پر از ... سميرا ساماني رو ميشناسم كه پول تو جيبياش را از باباش ميگرفته. سميرايي را ميشناسم كه به باباش گفت ديگه خودم خرج خودم رو درمييارم. سميرايي رو ميشناسم كه روزي حتي پول نداشته كارت ژتونش رو پر كنه تا ناهار بخوره و هيچ كس نفهميد (شايد چون كسي نپرسيد) و سميرايي رو ميشناسم كه اونقدر پول داشته تا حسابش نزديك به ميليون بشه و بتونه قرض بده. اما نميشناسم خودم رو وقتي خيلي پول داشته باشم. دلم ميخواد، يه عالم پول داشته باشم تا ببينم چيكارم. آدما چطوري خودشون رو مي شناسن. يا ادعا ميكنن كه ميشناسن. وقتي شهامت ندارن، يكم از جادهاي اصلي دور شن و به خاكي بيندازن (آدماي پاستوريزه).
آيا من قاتلم؟ آيا من عفيفم؟ آيا من شرافت دارم؟ آيا من خسيسم؟ آيا من... ميدونم كه به اين راحتيها مرا به خود نميشناسوني. اول دلم را قلقلك ميدي، بعد زمينه اونچه ميخوام رو فراهم ميكني، بعد مرا روبروي دلم با خواستهاش قرار ميدي تا... شكر كه مرا اينگونه آفريدي كه نهراسم از دلم و خواستههايش و حتي از خودت.
پردهدري ميكنم از خودم اين روزها. آخه نميدونم چي هستم. يعني كم ميدونم چي هستم. به هر قيمتي بايد قبل از رفتن خودم را بشناسم.
Posted by s.samani at
Comments (0)
حالم بهم ميخورد
چيزي براي خواندن نيست، چون چيزي براي نوشتن نيست، چون چيزي براي گفتن نيست، چون همه چيز مثل هميشه است، چون همه چيز پر از يكنواختي است، چون همه چيز در قانون گذشتهها خفه شده است، سرم گيج ميرود، گيج ميرود، ميرود...
استفراغ شايد حالم را بهتر كند.
Posted by s.samani at
Comments (2)
سفرنامه
يه چند روزي رفته بودم پيش آقا رضا چشم قشنگه. خوش گذشت. عين دو دفعه قبل. دلمم نگرفت، مثل خيليهاي ديگه كه تا پاشون تو شهر آقا رضا مي ذارن انگار غم دنيا رو تو دلشون ميپاشن. دفعه اول با اردوي دانشجويي رفتم كه راستش آدم با برو بچ دانشگاه اردوي جهنم هم بره خوش مي گذره، چه برسه به مشهدالرضا. دفعه دوم پارسال بود كه براي جمع و جور كردن ويژهنامه كتاب هفته درباره حضرت زهرا يه هفته مهمان بودم. اينم دفعه سوم. بليتش به شيوه مدرن اينترنتي با كارت سامان رئيس خريداري و به حسابمان گذاشته شد و بدون دردسر رفتن به اماكن به دليل سفر يك دختر تنها با هماهنگي همان رئيس بالايي با نصف قيمت به هتل سه ستاره رفتم. تا همين جا بايد بهم خوش گذشته باشه، مگه نه؟!
اما ماجراي خوش گذشتن به همين جا ختم نميشه. مشهد شهريه كه من برعكس كل تحريريه _ به غير رئيس مشهديمان _ از سفر كردن به آن لذت ميبرم. نه بهخاطر زيارت. نه بهخاطر ييلاقات اطراف. نه بهخاطر خاك فردوسي و نه حتي بخاطر جبروت مقبره نادرشاه. و نه حتي بهخاطر اينكه مشهد به نظرم كيس استادي مناسبي براي مردمشناسيه. يادم وقتي با بروبچ ليسانس اردوي فارغ التحصيلي ميرفتيم شمال. پسرا ته اتوبوس دو تا كفه دستشون رو با ضربآهنگي مخصوص ميكوبيدن بهم و ميخوندن: دختر احمد آباد دختر احمدآباد (بقيش ديگه يادم نمي ياد ني ناي ناي) شما يه سفر بريد مشهد و كمي به خود زحمت بديد و از اطراف حرم دور شويد تا به احمدآباد زادبوم دختر معروف ترانه برسيد تا دريابيد فلسفه ترانه شدنش را. و اما اين هم تنها دليلم براي خوش گذشتن نيست. ديدن وحدت در عين كثرت تا به مغز استخوانم لذت تزريق ميكند. از مادري كه به هر شكل سعي ميكند فرزند خردسالش را به ضريح برساند. از پسر جواني كه در صحن «انقلاب» آرام به گنبد طلا خيره شده. از پدري كه بيتكلف به نماز ايستاده. همه و همه آرامش محض است. كنار دريا هم همين حس را دارم. اگر در اين شهر دود گرفته غروب سرخ رنگي هم به چشم آيد باز همين حس را دارم. آنجا فقط كمي راه دور است و كمي همت عاليتر براي رسيدن لازم است. اما وقتي ميرسي، يقين داري به همه راههاي رفتهات. به عشقي كه به پايت ميريزد، خدا. آرامش نعمتي است كه گاه در تصوير يك نقاشي، گاه در دشت جاده تبريز _ اروميه، گاه در پرستش سنگ، خورشيد، ماه، آب، آتش به اوج تجلي ميرسد. غنيمت است، اين لحظه به هر بهانهاي كه ميهمان دلت شود.
Posted by s.samani at
Comments (4)
دوتاش با همه!
گاهي اينطوري مي شه، ديگه. يعني اين طوري ميشه كه از بردت خوشحال نميشي. هميشه از اينكه براي بردن، چيزي را ببازم، بدم مياومده. اما خوشآمد يا بدآمد ما آدمها خيلي روي معادلات روزمره زندگي تأثير نميذاره، براي همين عقل ايجاب ميكنه در اينگونه مواقع سرت را پائين بندازي و تسليم بشي به بردي كه تلخي يه باخت را همراهش داره.
كاش ايتاليا بدون اخراج «زيدان»، ميبرد.
Posted by s.samani at
Comments (0)
بازي ملس
واي عجب بازي ملسي بود. هم اعاده حيثيت فينال جام 90 كه آلمانيها تو ايتاليا بردند، هم انتقام آرژانتين گرفته شد. دلم خنك شد. بابا ايتالياااااااااااااااااااااااااااااااااااا
Posted by s.samani at
Comments (3)
هستي
امروز. 10 تير. روز جشن تيرگان. 26 فوت. 27 روشن.
Posted by s.samani at
Comments (2)
لعنت به من
يه كلاس جديد ثبت نام كردم. كه توش هيچ خبري از ارتباطات و حتي زبان كه دونستنش اين دوره زمونه از نون شب هم واجبتره نيست. درسم اينه:
تمام سطرهاي نوشتهام پر از من هر جا ميگريزم، اين من خودخواهِ خودپرست زودتر از من به آنجا رسيده چشمهايم را ميبندد و جز روزنهاي پيش رويم نميگذارد روزنهاي به سوي خودش. به سوي من قدمهايم، حرفهايم، عشقهايم، نفس كشيدنهايم همه و همه يك هدف دارند، آنهم من آه از اين منِ بيمن ... بايد دست اين من سركش را بگيرم و ببرم و بياو به دنبال تو باشم به خدا امشب در اين خانه اثري از من نيست
از پنجم دبستان ديگه 20 نگرفتم. درست از پنجم دبستان. درست، از 15 سال قبل. دلم اما اينروزها نمره 20 ميخواد
Posted by s.samani at
Comments (0)
دنيايي پر از الكي
اين يه پست الكيه. پس نخونيدش. آخه آق مهدي گفته بلاگم به بعضي پستا حساسيت داره. براي همين بايد برشون داشت و يه چيز الكي گذاشت. يه پست الكي مثل يه عالم چيز الكيه كه هر روز بهشون تن ميديم، به اميد اينكه يه چيز خوب پشت بندش از راه برسه. اِ بازم كه داري ميخوني. ميگم نخون اين يه پست الكيه. مثل من. حتي مثل تو حتي مثل همه ما كه الكي الكي هستيم. بازم كه داري ميخوني. باورت نميشه اين يه پست الكيه!!! الكي با هميم. الكي بيهميم. الكي دل ميبنديم. الكي دل ميشكومنيم. الكي عاشق ميشيم. الكي متنفر ميشيم. الكي ميخنديم. الكي گريه ميكنيم. الكي درس ميخونيم. الكي يه پست الكي ميخونيم. الكي كار ميكنيم. الكي خيلي كارا ميكنيم. الكي الكي زندگي ميكنيم. خستم از اين همه الكي. شايد بايد الك كنم، اين همه الكي رو. لعنت به اين همه الكي.
Posted by s.samani at
Comments (0)
تولد دوياره
نوشتن آرومم مي كنه. حتي اگه سيستم خونه بعد از دو ماه خراب مونده باشه و مجبور باشم، نيمه شب توword بنويسم. دارم مي نويسم. چراغهارم خاموش كردم تا اسكارا بيدار نشن.آخه تا چراغ روشن شه به خيالشون روز شده و زندگي رو از سر مي گيرن! پس به روشنايي صفحه كامپيوتر قناعت مي كنم تا حداقل ماهي آزاري به ليست بديهام اضافه نشه.
وقتي كمتر از حالا سن و سالم بود. وقتي دلم مي گرفت. مي گفتم چرا از من نپرسيدن كه مي خواي بياي اين دنيا يا نه. وقتي يه كم آروم ميشدم يادم ميافتاد كه شنيدم، ازم پرسيدن و من گفتم: " بله". اما يادم نمي ياد. آره من يادم نمي ياد كه اين پرسش وجود داشته يا نه كه من جوابش رو داده باشم يا نداده باشم. اماواقعيتش دونستن راست يا ناراست بودن اين جمله هم اهميتي ندارد چون ما هستيم چه با پرسش چه بيپرسش. تصور نقش نداشتن در انتخاب هستي، آزار ابدي است پس يه زماني بايد به خودت بگي: "متولد شو". هر جور كه دلت ميخواد. هر جا دلت ميخواد. بزرگ شو. هر جور دلت ميخواد. هر كجا كه دلت ميخواد. فقط متولد شو به دستاي خودت.
وقتي زندهاي و ميخواي دوباره به دنيا بياي بايد اول مردن آغاز كني. يعني تمام اندوختههات رو دور بريزي. بايد نيست بشي. پس شروع ميكني به بزرگ كردن مرز زندگيت. آنقدر كه افق دور دست ميشود و ديوارهاي دورت ديگر تحمل مرز جديد را ندارند. پس فرو ميريزند. اين يعني مرگ. حالا تو ماندهاي در فضايي كه هيچ چيزي اطرافش نيست جز يه عالم چوب كه در بينظمي چشم انتظار يه چكش و دنيايي از ميخ هستند. پس چكش به دست به سراغ چوبها ميروي و چكش ميزني اولين چوب زندگيت را. ساختن تمام ميشود. 9 ماه، شايد هم كمي كمتر و شايد هم كمي بيشتر. اما وقتي ساخته ميشوي ديگر شبيه قبل نيستي. تو در خانهاي كه خودت ساختهاي متولد شدهاي. در خانه جديد هيچ موج ميزد. وقتي پر از هيچي، رهايي. رهاي رها.
ديگر خبري از عرف. خط قرمز. درست. نادرست. زشت. زيبا. بد و خوب مادر، پدر، مادربزگ، پدر بزرگ و ديگر گذشتگان نيست. حالا تو ميتواني فكر كني. احساس كني. خودت نه هيچ كس ديگري جاي تو. حال تو هستي. تولد جديد همانقدرخاص است كه سختيهاي زندگي جديد اما شايد اگر شبي دلت گرفت، ديگر از كسي نپرسي آيا كسي از من پرسيد كه ميخواهم باشم يا نه. شايد و شايد ديگر نپرسي.
پ.ن: اين مطلب را چند شب پيش، نيمه شب در word نوشتم چون به بركت سوخته شدن مودم نميتونستم، بذارشم اينجا. ديشب وقتي چشمم بهش افتاد، تصميم گرفتم با ديسكت حملش كنم و از محل كار اينجا بذارم، همين.
Posted by s.samani at
Comments (2)
طلب حق
من فمنيست نيستم، اما فمنيستها را دوست دارم.
Posted by s.samani at
Comments (0)
تنها در كلبه
دلم آشوبه، بدجور. انگاري يه خروار لباس دارن توش ميشورن. دل نگرونم. بهشتم داره موعدش تموم ميشه. مدتهاس ياد گرفته بودم به آينده فكر نكم. اما واقعيتش نميشه. تصور اينكه تكزيستيم، با اومدن خانواده به پايان ميرسه، عصبيم ميكنه. سعي ميكنم، درك كنم كه من مدتها تو بهشت بودم و اين به اندازه كافي عالي بوده و دليلي براي ناراحتي نيس. اما نميشه. شايد روزاي آينده بهتر باشن. شايدم بدتر. شايدم يه چيزي بين به و بد. اما ذهنم كندتر از اين حرفاس كه اين حرفا به خرجش بره. دلم ميخواد همه زندگي در اختيار من باشه و نه هيچكس ديگه. اين يعني گريز از ارتباط. گريز از روابط خانوادگي و دوستانه به شكل معروف. شايد بدِ. شايدم خيلي بد. اما اينطوري شدم كه دلم نميخواد در محاسبات زندگيم كسي يا كساني را به حساب بيارم. اين يعني من و من. اين نكبت است. خودم ميدونم. اما آنقدر لذتبخشِ كه ترك كردن آن جنونآميز است، برايم.
دلم اينروزها يه كلبه وسط يه جنگل ميخواد، عين قصهها. نميدونم چرا اينقدر ارتباطگريز شدم. و باور نميكنم انسان يه موجود اجتماعيست كه بايد يه عالم انسانه ديگه دورش باشن كه زندگي كردن از يادش نره.
Posted by s.samani at
Comments (3)
امان از چيني هاي چشم بادامي
سفير جمهوري خلق چين براي هر قراردادي كه با ايرانيها بسته ميشه يه ضيافت شام يا ناهار برگزار ميكنه. حتي اگه طرف قراداد بخش خصوصي چين باشه. تا دلتون بخواد اين يادگارهاي «كمون» از بخش خصوصيشان حمايت ميكنن. از وقتي يه حوزههايي از سرويس اقتصاد را پوشش ميدم دوبار مهمان چينيها شدم. دفعه اول هتل «اوين» به مناسبت عقد قرارداد 50 دستگاه واگن دوطبقه و امروز هتل «استقلال» براي عقد قرارداد خريد 112 دستگاه واگن مسافري.
دفعه اول از خوردن سالاد ميگو آنقدر به هيجان اومدم كه نگوئيد و نپرسيد اما چون شام كبابهاي مرسوم ايراني بود، طعم سالاد چينيها زود فراموش شد. چند وقته پيش كه نمايشگاه كتاب بود، آخر شب براي فرار از ترافيك با عليرضا كتابدار پياده تا پارك وي اومديم. و هي از ضيافتهاي رفته حرف زديم. در همين اثناء چشمم به سر در هتل استقلال افتاد. تو دلم گفتم: «كاش يه ضيافت ناهاري شامي تو استقلال دعوت ميشدم.» حالا يادم نميياد كه گفتم غذاي چيني يا نه اما بيشتر گمان مي كنم، گفتم. كه امروز دعوت شدم به ضيافت ناهاري! واي نگيد كه چيخوردم چون آب از دهانم سرازير ميشه. سوپ ميگو. ماهي قزلآلا با سس بينظير. يه نوع سالاد سبزيجات كه از هر نوع سبزي گرون قيمت بگيريد توش بود. يه خوراك با گوشت قرمز و انواع سزيجات و بادام هندي و يه خوراك با مرغ و انواع سبزيجات آبپز شده. آخه چينيها مثل ايرانيها عادت ندارن جلز ولز غذا_وچيزهاي ديگه_ رو دربيارن. خلاصه كلام يه فصل غذاي چيني با دو تا چوب قهوهاي بلند خوردم كه تا عمر دارم يادم نميره.
اِ امان از اين شكم كه رشته كلام را از دستم گرفت. داشتم ميگفتم اين چينيها پاي ثابت قرادادهاي ايرانيها شدن. كم اين چايساز مولينكسشان! افه خونهها شده؛ دست از سر قراردادهاي جدي هم برنميدارن. (اين هم از تهماندههاي گفتگوي تمدنهاي آقاي خاتمي) سفير جمهوري خلق چين مطلع صحبتش در هر مراسمي 10 ميليارد دلار مبادلات سال گذشته چين با ايران است و متنش همكاريهاي اقتصادي بيشتر با ايران و وقتي ازش ميپرسي آقا جان برو سر خونه زندگيت ما قرار تحريم شيم، ميگه بابا ما داريم اينجا خوب ميخوريم. چشم اونايي كه نميتونن ببينن ايشالا بابا قوري شه.
حالا يكي به من بگه شما باور ميكنيد... بيخيال خواستم حرف سياسي بزنم. خدائيش كاشكي اين چينيها همينطوري ايران بمونن و واگنهاي مترو، قطارهاي مسافري، تاكسيهاي «ون» برايمان بسازند و از خوشحالي بستن قرادادهايشان ضيافت غذاهاي چيني راه بيندازند. از بس رو هم روهم غذاهاي عجيب و غريب خوردم اين پست ملقمه شدهها، معذرت.
Posted by s.samani at
Comments (3)
اجازه
بعضي خونهها براي اومدن مهمون، قانون دارن. مثلاً بايد وقتش رو خودشون مشخص كنن. اصلاً دوست داشته باشن كه تو بياي يا نياي. و كلي آداب ديگه تا تو پات به خونشون باز بشه. اما نميدونم چرا من اين قانون رو براي خونم نذاشتم. هر كي هر وقت كه بخواد ميتونه يه زنگ بهم بزنه و بگه شب ميخوام بيام خونت. و منم بگم قدمت سر چشم. حتي اگر يخچالم خالي باشه و ظرفاي يه هفته تو ظرفشويي تلنبار شده باشه و اتاق به هر چي شباهت داشته باشه غير محلي براي پذيرايي. خلاصه بد يا خوب مهمان نوازم. اونهم بخاطر اينكه دلم نميخواد تو اين يه مسأله قانونمدار رفتار كنم. دست بر قضا اين عادت هم باعث نشده خونم خيلي پر رفت و آمد باشه. ام |