|
« مرگ تدریجی یک رؤیا |
Main
| ماه رمضون »
راز
من همون چیزی شدم که بچگی هام می دیدم و همون چیزی که تا امروز خواستم! عین کتاب راز.
یادم اول دبستان بودم که تو حیاط مدرسه هر کی از بچه ها داشت می گفت دوست داره چی کاره بشه؟ یکی دکتر. یکی معلم. یکی مهندس و سمیرا با همه فسقلیش گفت: نویسنده! من این صحنه را اونقدر واضح بخاطر دارم که همیشه فکر می کنم دیشب اتفاق افتاده! اونموقع من از نویسندگی جز کتابایی که مامان برام می خرید چیزی حالیم نمی شد اما...
شدم روزنامه نگار بسیار نزدیک به نویسندگی و شاید شاهراه نویسنده شدن! یعنی می شه قبل از مردن یه کتاب نوشته باشم؟
از وقتی بچه بودم همیشه می گفتم من تا فوق لیسانیس درس می خونم نه یه گام کمتر و نه یه گام بیشتر
شاید باورش براتون سخت باشه اما باور کنید من خیلی از ماجراهای زندگیم را قبل از وقوع در ذهنم می نوشتم، بعد به طور عجیب و مضحکی اون اتفاقات بدون کم و کاست می افتادن. صحنه به صحنه. نه یه بار و دوبار تصادفی. بارها و بارها... فقط کافی بود روش تمرکز کنم، همین. می افتادن! برای خودمم عجیبه اما من مرتب نوشتم و اونها بدون یه کلمه جابه جایی اتفاق می افتادن! نه در این کلیاتی که بالا گفتم در شخصی ترین و جزيی ترین اتفاقات زندگیم که فقط مال خودم است.
یادمه از بچگی علاقه خاصی به مرگ داشتم. مرگ در سن کم. همیشه فکر می کردم در سن 30 تا 32 سالگی می رم. این حرف را بارها به مادرم زدم و اشکش رو در اُوردم. از خیلی سالها پیش قبل از اینکه فیلم فروغ رو ببینم. اونجایی که مامان فروغ تعریف می کنه ، فروغ بهش می گفته: مامان من زودتر از تو می رم و مثل مامان من بغضش می ترکه.
ماجرا به اینجا ختم نمی شه. چون یادمه من همیشه به مدل مردن خیلی اهمیت می دادم! یکی از همون روزا فکر کردم که چه جوری بمیرم بهتره! تصادف؟ مریضی؟ پرت شدن از کوه. غرق شدن در دریا. نه...
من می خواستم، شهید شم!!! یادمه وقتی این فکر به ذهنم می یومد می شستم زار زار گریه می کردم، مثل الان. البته بعد یکم تردید می کردم، با همه کودکی هام. یاد بود که جنگ تازه تموم شده و جنگ دوباره بخاطر علاقه من به این شیوه مردن، کاملاً خودخواهانس. پس به یاد می اوردم شهادت فقط تو صحنه جنگ اتفاق نمی یوفته. پس من در خیالم شهید میشدم بدون جنگ و در اوج خوشحالی آروم و سبک می خوابیدم. نمی دونم چرا جدیداً این خاطره کودکی هام که فراموشش کرده بودم دوباره در ذهنم جان گرفته؟!
پ.ن:
شاید من همین الانشم نویسنده شدم! نویسنده داستان زندگی خودم. چون تا به امروز همونجوری زندگی کردم که صحنه به صحنش را خودم نوشتم و اما پایان داستان مال شما وقتی که من نبودم...
نظرها:
خوندم
این نوشته ات را که خوب نوشتی تا توی تاریخ ثبت بشه
Posted by: Maryam on August 15, 2008 11:53 PM
از مرگ نوشتی, حالم گرفته می شود اینطور موقع ها!
Posted by: بهار on August 16, 2008 12:18 AM
man film razo didam. ba shoma movafegham. faghat kafiye adam on chiziro ke mikhad behesh eman biyare 100% behesh mirese.mamnonam ke be veb man sar zadin
Posted by: mohammad on August 16, 2008 12:41 AM
آره نازنينم... ماها همه مي تونيم نويسنده باشيم. نويسنده زندگي پرفرازو نشيب خودمون. البته اگه بشه ... اگه آدم بتونه از حصار خودسانسوري نجات پيدا کنه و حقايق خودشو بنويسه ، انوقت همه آدم ميشن رمان هاي متحرکي که مي تونند بشينند ساعتها همديگه رو بخونند نه آزار بدن ...
خوشحالم برگشتي نازنينم. دوستت دارم
Posted by: کيميــــــــــــــــــــــا on August 16, 2008 10:44 AM
داره کارت به هاله نور و این حرفها میکشه....مراقب خودت باش ..... محمود هم اولش اینجوری بوده ،بعدا اونجوری شد
سميرا: نگو تورو به خدا! اين فقط يه تصور ذهنيه نه يه باور ذهني
Posted by: حسین on August 17, 2008 03:03 AM
شهيد چه جالب. تا به حال به اين نوع روش براي خاتمه اين زندگي رنج اور فكر نكرده بودم حالا چطور ميشه شهيد شد؟بريم لبنان يا عراق كدومش به صرفه تره؟
Posted by: zahra on August 18, 2008 05:28 PM
سلام سميراي گلم ... دوباره برات جواب مي نويسم . جالبه بدوني باهم خيلي همفکريم . منم هميشه به مرگ و چگونگي آن مي انديشيدم ... ولي الان دوست دارم اگه روزي ميميرم در خواب باشه . بخوابم و ديگه پا نشم . نوع هاي ديگه اش رو دوست ندارم. ميشه اينو خدا بشنوه ؟
Posted by: کيميــــــــــــــــــــــا on August 20, 2008 11:01 AM
سلام:
از وبلاگ نسیم دل مزاحم میشم
فراق و وصل چه باشد؟رضای دوست طلب
که حیف باشد از او غیر از تمنایی
فلک هر خاک را هر دم هزاران رنگ میبخشد
فراق هم نفسان جان بی قرار مرا سوخت
حیران جمال تو بودم که دلم را سوخت
فاصل من تا خدا تنها من است
بین من تا دوست یک گل است
راستی نظرت در رابطه با تبادل لینک؟؟؟
اگه خواستی لینک کنی مرا با نام (نسیم دل) لینک کن ممنون
خوشحال میشم اگه بیایی
Posted by: بهمن on August 20, 2008 11:48 PM
ghshang bood samire kheili...
Posted by: hosna on August 21, 2008 11:31 AM
با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز. بدین وسیله از شما دعوت می شود با عضویت در کمپین سلام خاتمی حمایت خود را از کاندیداتوری سید محمد خاتمی اعلام بفرمایید.
بیاید باهم به خاتمی و یارانش سلامی دوباره کنیم.
لطفا در صورت تمایل از دوستانتان نیز برای عضویت در این کمپن دعوت کنید.
با تشکر[گل]
Posted by: سلام خاتمی on August 22, 2008 06:32 PM
"قاصدک" در وبلاگ پرواز منتظر اینه که شما بخونیدش ... بیائید ... قاصدک منتظره ...
www.parvazz.blogfa.com
Posted by: کيميــــــــــــــــــــــا on August 24, 2008 10:32 AM
سلام. اميدوارم خوب و سلامت باشي.
راستي باز يک دعوت جديد دارم ولي نه از طرف خودم بلکه از طرف خارها ! مي دونستي اونها چقدر مهربانند ؟! اگه نه حتما دعوت مي مطلب جديد وبلاگم درباره " خارها مهربانند" را حتما" بخواني ... به اميد ديدار
www.parvazz.blogfa.com
Posted by: کيميــــــــــــــــــــــا on August 26, 2008 09:46 AM
دوست عزیز ممنون که به وبلاگ من سر زدی . و همچنین از دقت نظرت؛اگر شما کتاب عماد افشار ویا کتاب روزنامه نگاری نوین و حتی کتاب نگارش مطبوعاتی مهدخت بروجردی رو به دقت خوانده باشید در قسمت درست نوشتن حروف همزه دار، نوشته شده همزه بعد از مصوت کوتاه -َ روی پایه «الف» یعنی به صورت «أ» نوشته می شود. مثل تأدیب. ولی همزه میانی کلمه های عربی روی پایه «ی» نوشته می شوند. مثل مسئله ، هیئت، نشئت و همچنین جرئت.
Posted by: مینا on August 30, 2008 02:46 AM
سلام . «پرواز براتون پيغام داده که با مطلب جديد پوچي در هدف ؟؟!!!» منتظر حضور گرم و باصفاي شماست . نشوني پرواز و بخاطر داري که ؟ www.parvazz.blogfa.com
منونم
Posted by: کيميــــــــــــــــــــــا on August 31, 2008 10:12 AM
سمیرا جان سلام . دیر به دیر آپ می کنی وقتی هم می آیی همش از غم و مردن و ... حرف می زنی . چت شده سمیرایی که خل بازی ها و شیطونی یاش سرزندگی کلاس ما بود انگار کم کم داره جاشو با یه سمیرا دیگه عوض می کنه؟!!!
Posted by: سها on September 1, 2008 12:27 AM
ارسال نظر:
|