یادداشت‌ها و برداشت‌های سمیرا سامانی از روزنامه‌نگاری و ارتباطات

 



موضوع:
تازه‌ترين مطالب:



جستجو:

پيوندها:


 
 

 

« نيابدتاشسلذبرشهعبترذ، درست خوانديد! | Main | حلفه سبز »

December 15, 2007 02:23 PM
یک خاطره با زنبور

دانشکده ام. یاد یه خاطره از دوره ارشد افتادم، حیفم اومد براتون ننویسم.
یه روز با پرفسور معتمدنژاد کلاس داشتیم من یکم دیر اومدم برای همین به جای اینکه دور اون میز بیضی بشینم مجبور شدم برم ته کلاس پشت به پنجره. همین طور که به دکتر نگاه می کردم متوجه یه زنبور خرکی شدم(از همون گنده هاش که خیلی هم ترسناک و بدقوارن) سعی کردم به روی خودم نیارم و به صدای ضعیف دکتر متمرکز بشم. در همین اثنا من سرم را انداختم پائین........
چشمتان روز بد نبیند آقای زنبور نشسته بود روی تنم. من دردم سکته زدم. اما در همون حال تمام تلاشم را کردم که کلاس را بهم نزنم. بنابراین به تنها کسی که چشمهای مرا می دید که کسی نبود جز پدر نگاه می کردم و گولی گولی اشک می ریختم و سعی می کردم بغضم نترکد. دکتر من رو نگاه می کرد من هم ایشان را. دیگر طاقت از کف داد و سکوت کرد و فقط به من نگاه کرد. بچه ها برگشتند. یه دفه کلاس - 12-10 نفره دور میز بلند شدند. من درحالی که اشک می ریختم. بهشان می گفتم تکان نخورید. بشیند. داریوش یکی از همکلاسی ها که مثل خودم دیر آمده بود، دست چپ من با کمی فاصله نشسته بود. به او که نزدیک بود آمار از علت ترس دادم. بهم نزدیک شد. من از ترس کتش را گرفته بودم و التماس می کردم بکشتش. باور نمی کنید که اصلا یادم نمی آید چطور زنبور را از تن من بلند کرد و اور ا پرت زمین و زیر پاهایش له. فقط یادم استبا چشمهایی پر از اشک از کلاس رفتم بیرون. دوست شفیقم دنبالم آمد و حالی از ما جویا شد. بعد هم خندید و گفت. ای ول سمیرا! اساسی خواب را از چشممون پروندیا...

این هم از خاطره من. خدائیش که من خیلی بی مزه ام:) خودمم می دونم، اما توروخدا شما بگید چه بامزه که کنف نشم




نظرها:

سلام
!چه با مزه


Posted by: راهنما on December 15, 2007 04:35 PM


واقعا يادش به خير. چه روزهايي بود و ما چه خاطرات خوبي از آن روز ها در ذهن داريم . بخصوص عكس يادگاري كه با رويا گرفتيم و بيشتر از آنكه بچه هاي كلاس در آن باشند،‌به قول تركمان عكس يادگاري مهتابي كلاس بود كه ما هم در آن اتفاقا افتاده بوديم


Posted by: زهرا on December 17, 2007 10:37 PM


یادمه! یادش بخیر!انصافا بدجوری ترسیده بودی ها!!!.


Posted by: حسین on December 21, 2007 03:23 AM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?

برای ثبت نظر کلمه submit را در کادر زیر وارد کنید.