چه اهميتي داره واقعيت چيه وقتي حس تو با واقعيت فرق مي کنه...
چه اهميت داره عقل چي بت ميگه وقتي دلت يه چيزه ديگه ميگه...
چه اهميت داره واقعيت اين باشه که تو در کشوري زندگي مي کني که درش آزادي نيست وقتي که تو احساس آزادي مي کني. چه اهميتي داره که تو در جايي زندگي مي کني که درش امنيت نيست وقتي تو احساس امنيت مي کني. چه اهميت داره که تو با هيچ پارامتر عقلايي خوشبخت نيستي اما حس خوشبختي ميکني.
همه اينا برعکشم صادقه. آدمايي که در کشوري آزاد يا همون دموکرات يا همون ليبرال زندگي مي کنن اما احساس آزادي نميکنن. يا کسايي که در کشوري امن و امان زندگي مي کنن اما هميشه با نوعي حس ناامني دست به گريبانن. يا آدمايي که از هر سمتي به زندگيشون نگاه کني بايد خوشبخت باشن اما تو هيچ وقت در صورتشون به عنوان نمايي بيروني از وجودشون شادابي، سرزندگي، هيجان و سرمستي زندگي نمي بيني...
منطق ِعقل، دو را ضربدر دو چهار ميکند؛ اما منطق ِ دل دو را ضربدر دو هزار ميکند يا حتي رقمي بالاتر و بالاتر. کي تو اين دنياس که بتونه ثابت کنه يه دلي تونسته 2 را ضربدر يا به علاوه خودش کنه و هزار بدست نياورده باشه؟!
يه روز، يه کي بم گفت: مي دوني چرا شيطون با همه عشقي که به الله داشت، نافرماني کرد؟
چون از عقلش فرمان گرفت.
آري! عقل هر کسي جز شيطان هم به او مي گفت: آتش از خاک برتر است.
پس شيطان از آدمي برتر است!
راستي! شکر خداي را که دنيا را دست عاقلان نسپرد وگرنه الان همچنان در دوره حجر مي زيستيم، آنگونه که نه خبر از سفر به مريخ بود، نه هزارپايي اقيانوسها و نه دنياي صفر و يک و نه هر آنچه امروز از دانش داريم.
توضيحي در جهت معناي ذهن:
گاهي اينطور مي شه که ميخوام چيزي بگم اما آن ام همان ام برداشت نمي شود به قول ارتباطيها!
عشق، حس است اما نه همه احساس. نقطهاي است در يک دايره وسيع. دايرهاي با شعاعي دور از ذهن. آن چه گفتم چيزي فراتر از جدال عقل و عشق است. درباره حس والاي انساني است که او را به حرکت درميآورد. حرکت اوليه. آنچه قبل از عقل به سراغ بشر ميآيد. بعيد مي دانم تمام حرکتهاي اختراعي و اکتشافي انساني ابتدا از عقل سرچشمه گرفته باشند. گراهام بل دوست داشت صداي مادرش را بشنود، از راه دور. اين حس بود. يعني حرکت ابتدايي براي به حرکت درآوردن دندههاي موتور ذهن. اديسون دوست داشت خانهاش هميشه روشن باشد، نه با دود شمع و آتش. اين باز يک حس بود در ابتدا. حرکتهاي اصلي انسان در دست مردمان ديوانه بوده. کساني مثل گاليله. آنان که برخلاف جهت آب شنا کردند. آنان که منطق روزگار را باور نداشتند که اگر داشتند به يقين هيچگاه فکر رفتن به آسمان و کهکشان را در سر نمي پروراندند. اينان ديوانگان خوب دنيا هستند. آنان که حسشان برتر از عقلشان است. آنان که عقل را ابزاري براي رسيدن به خواستههاي دلشان مي کنند.
احساس امنيت، احساس آزادي، احساس سعادتمندي از جمله مقولاتي است که به گستره وسيع دل نشانه رفته است.
همیشه دوستانم در دوستی چند قدم از من جلو ترند من باز هم در دوستی از تو عقب ترم ممنون که با من دوستی
Posted by: ساناز اقتصادی نیا on November 17, 2007 11:40 AM
من از دنیای دیجیتال و صفر و یک و اعداد دو دویی سر در نمی آورم . من با دعوایی که از روز ازل درگرفته و تا ابد تمامی ندارد کار دارم . تو بگو اگر نبود جدال عقل و عشق و غلبه این دومی ، همین شخص شخیص شما که رد گم کنی اسم صفر هم بر خود گذاشتی کجا بودی و اصلا نوشته ای خلق می شد .
Posted by: محمد حسن مصلی نژاد on November 17, 2007 12:07 PM
درود برشما
میدانم که میدانید عشق وعقل هرکدام راهشان اصالت خود رادارد وهیچکدام نمیتوانند جای دیگری را بگیرند و هیچکدام هم تعریف همه کس پسندی ندارند و هیچکدومم اگه مثل بچه ادم ازشون سرویس بخواهیم هئوی اون یکی نمیشوند و جای اون یکیو تنگ نمیکنند و میدانم که میدانید که در فضاهای مختلف زندگی باید از هردوفرمان گرفت وتاریخ بشر هم مرهون هردوست البته در کیسهای زندگی عادی میدانم که میدانید که عقل بیشتر باید هادی باشد تا عشثق زیرا عقل عقله دیگه و معمولن درصد خطایی پایینی دارد ولی عشق گاهی چیزای دیگه باهاش عوضی گرفته میشه و موجب ترمز بریدگی و هاج و واج موندن ادم میشه و میدونم میدونیدکه دنیا را باید عقلا اداره کنند نه عشاق و میدانم که میدانید که عشق و مشقو این جور چیزها برا خلوت انسان خوب است و بهرحال اگه هرکدومو اززندگی حذف کنیم به خودمون ضد حال زده ایم و میدانم که میدانید که اسیب شناسی و حواس جمع بودن در عشق و روابط عشقی و این جور چیزا و احتراز از افتادن در چاه ویل دقت عقلایی میخواهدالبته تو این دوره که هر ننه قمری خودشو عاشق میدونه و انگار عشق شده صندوقی برا هر احساس بی پایه و بی درو پیکرو افه ای شبه روشنفکرانه ی در حالی که همون عشقم حساب کتاب داره ولی برا بعضی انگار که نه انگار که نه انگار..
Posted by: farzad on November 17, 2007 07:33 PM
بازگشت خوبی بود.. بهت تیبریک میگم سمیرا جان. موفق باشی... به نظر منهم با عقل زندگی کردن همه جا خوب نیست . باید به دریای جنون زد.. باید با قلب هم زندگی کرد. قلبی که بسیاری از گفته هاش از جنس لطیف باد است ...
موفق باشی گام
Posted by: Kimiya monfared on November 20, 2007 09:54 AM