یادداشت‌ها و برداشت‌های سمیرا سامانی از روزنامه‌نگاری و ارتباطات

 



موضوع:
تازه‌ترين مطالب:



جستجو:

پيوندها:


 
 

 

« بازي | Main | صدای همکاران صدا »

October 21, 2007 11:40 AM
دوست من

ديدن ساناز اتفاق معرکه ديشب بود. ديدني پر از هيجان، آنقدر که يادم رفت ساعت30/5 صبح از خواب بيدار شدم و تا 6بعدازظهر سر کار بودم و بايد براي شام خريد مي‌کردم که 30/7 خانه بودم که نامرتب بود و بايد تنهايي تميزش مي‌کردم و خودم را.
دستم بند بود. هدي زنگ زد. خانه نامرتب و من مهماندار. گوشي رو آيفون. مرتب مي‌کردم خانه را و خودم را. 20 دقيقه گذشت. زنگ در خانه. تو مبهوت پشت در. بزور کشيدمت داخل. هدي براي خودش حرف مي زد. گفتم گوشي را بردار و با پشت خطي حرف بزن. حدس اوليت آشناترين اسم به اسم من بود، که نبود. اسمها را رفتي جلو يکي يکي تا خودم کمکت کردم که تو دور از جان مردي از شادي صداي يک دوست...
مي دانيد چرا يک مهماني دو سه نفره آنقدر برايم جالب است، که نوشتمش؟ چون يک چيزهايي هويت توست. اصلاً خود توست. خودت در دل روزمرگي‌ها که فراموشش کردي. چه بودي؟ که بودي؟ چه‌کاره بودي؟ چه بودم؟ که بودم؟ چه‌کاره بودم؟ و....
دوست بخشي از هويت فردي است. گاهي نزديک‌تر و آشناتر به خودت. آشنا به روزگاري که بر تو رفته. چه چيز يا چه کس را دوست داشتي و چه واکنش‌ها داشتي. چيزهايي که خودت يادت رفته يا در پس ذهنت خاک مي‌خورد و به رسم دوستي تو مي‌گويي و او يادش مي‌آيد. او مي‌گويد و تو يادت مي‌آيد. هي مي‌گي و هي مي‌شنوي... آنقدر که گردوغباري بر سر خاطراتت نمي‌ماند. اينها مي‌شود، زنده کردن بخشي از هويت تو که بي‌دوست مي‌ميرد.
نمي‌دانم!
شايد کساني هم باشند که دلشان بخواهد بخشي از وجودشان بميرد يا به کما برود...
اما راستي!
مي‌توان بي دوست زندگي کرد؟




نظرها:

سلام
با مطلبی با عنوان " تاویل ماشین نوشته ها" و برسی کارکرد رسانه ای و جامعه شناسی آنان به روزم
از نظر شما بهره میبرم


Posted by: حمید موذنی on October 23, 2007 01:50 PM


سلام. كاش ما هم اونجا بوديم...اگر اسلام دست و پاي ما را نبسته بود...خوبيد؟


Posted by: m on October 23, 2007 07:39 PM


دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد
....... البته نه هر یاری هزار نکته باریکتر زمو اینجاست خواهر سمیراخاتون


Posted by: FARZAD on October 25, 2007 01:01 AM


سبد پرتقال من رو یاد زمستونی میندازه که شبش تا صبح بی خود راه میرفتم به این فکر میکردم که خدا زمین رو در 7روز افرید و عشق صاحب اخرین روز بود
اما در این روزها اظطراب با ط اضافه نبود اما العان همه دوستام به جای عشق مظطربند با ط اشتباه


Posted by: g on October 26, 2007 01:38 PM


salam.
midoonam...
baed gooshi ro mdadu nbe sanaz ke ba hoda harf bezani va oon 2ta koli baham harf zadan va to be karat residi... :)


Posted by: hosna on November 13, 2007 09:37 PM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?

برای ثبت نظر کلمه submit را در کادر زیر وارد کنید.