خيلي روزا ميشه كه يكهو به سراغم ميياي و از روي فرش بلندم ميكني و ميچسبوني به سقف! منم اون بالا بال بال ميزنم و با مشت به كت وكولت ميزنم كه بذاريم پائين اما تا حسابي جيغم را درنياري و چنگولت نزنم از سقف رو فرش نميزاريم. تازه راند بعدي شروع ميشه. كشتي كج. دستامُ پشتم ميبري و ميچلوني. من جيغ جيغ ميكنم و چنگت ميزنم. اما چون زورم بت نميرسه ميگم غلط كردم، تا دلت ميسوزه، من مثل كنگفو كارها برايت گارد ميگيرم! كه تو از خنده ريسه ميري و ميگي خيلي بچه پرويي!!!
ميدوني خيلي وقتا حس خوشبختيم سر اينه كه تو يه عالم چيز داري كه ميتوني باهاش به من پز بدي و دل من برايش قش بره اما در كمال پروريي بگم: كه چي؟ هيچم چيز مهمي نيست، ايش...
ميدوني خيلي وقها حس خوشبختيم سر اينه كه من يه عالم چيز دارم كه ميتونم باهاش به تو پز بدم و دل تو برايش قش بره اما در كمال پررويي بگي: خب كه چي؟! فكر كردي شاهكار ميكني...
اين رسم، رسمِ بازي است، ميان كودكان كه ميانشان نه حسادتي هست نه كدورتي. فقط و فقط يك بازي كودكانه است.
خوشبختي دو ديوانه مملو از بازي است. امروز مامانبازي. فردا خاله بازي. پس فردا تيلهبازي. پسون فردا گرگم به هوا و... من هميشه عاشق بازي بودم. بعداز ظهر كه هوا خنك مي شد دختر و پسراي محله تو كوچه جمع ميشديم تا وسطي بازي كنيم و زوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو و نفسم بند مي يومد و جر مي زدم. هنوز آن سنگ مرمر تخت ليلي را گم نكردم و آن سنگهاي يك اندازه و يك شكل يه قول دو قول كه فهيمه هميشه از من ميبرد. و تيلههاي داداش مجيد كه بعد از كلي وقت يه شيشه شده بود كه يواشكي قاپش زدم و يك شيشه خالي برگرداندم و تا امروز نگفتم...
همه زندگيم به بازي گذشت ، لابه لايش هم ربهكا مي خواندم و تلخون و بابا لنگدراز كه از همه بيشتر دوستش داشتم، چون ميخواستم مثل جودي ابوت از زندگي بازي بخورم كه همه چيز يكهو بهم بخورد تا بابا لنگدراز يكهو سر برسد و همهچيز را درست كند.
ما بازي مي كنيم از صبح تا شب. گاهي تو بازي دست و پامون حتي سرمون درد مي گيره گاهي هم خيلي بدجور اما به رسم كودكان، اون يكي به اونيكي ميگه: بازي اشكنك داره سر شكستنك داره... براي همين اصولاً به ما خيلي خوش مي گذره، چون ميدونيم حالا حالاها به ته فهرست بازيا نمي رسيم و كلي فرصت براي بازيهاي تجربهنكرده، پازلاي خريده نشده، بازياي كامپيوتري، بازياي محلي و... داريم.
در نتيجه حالا حالاها مي تونيم مثل كودكان زندگي كنيم و بگيم :
بازي اشكنگ داره سر شكستنك داره ...
و... من هميشه عاشق بازي بودم.
زیبا نوشتی . با این پست پرتم کردی به ایام کودکی . بازی ما پسرها البته کمی خشن تر بود و جدی تر .شوخی شوخی همدیگر را هل می دادیم از بلندی و جدی جدی پیشانی مان 10 تا بخیه می خورد و موذیانه خود را به غشی می زدیم جلوی بچه همسایه و یک ایل و تبار را به جان هم می انداختیم . یادش به خیرآن روزها . نشد بیشتر از این بچه بمانیم . بازی ما زود به سر رسید
Posted by: محمد حسن on October 14, 2007 11:18 PM
سلام
شما طايفه ياجوج ماجوج نسوان و خصوصن ارتباطات خونده ها كسي كه به نيم متريتان نزديك شود بعنوان قرص اكسار بالا ميندازيد حالا كي تونسسه شما را به سقف بچسبونه عجيبه خواهر سميرا ... اگه فيميل بوده شايد يكي مثه خودتان بوده يا يك پيرزن كبود چشم فالگير اصصن شايد مريم تركه بوده ... ها....اگه هم بلا بدور روم بديوا رپشت هفت كوه سياه مرد بوده شايد رضا زاده بوده اونم وقتي رگ تركيش بالا اومده شايدم خواب ديديدآبجي ....تيله دزدي شما هم كه خيلي كه گژرفتاري نبوده بوده؟ اخر همشيره لي لي بازي هم كه با يه پابوده درسسه اون يه دسسه كه صدا نداره
Posted by: فرزاد on October 16, 2007 12:35 PM
با درود
از حضورتون در هم آوا و نکات آموزنده ای که یادآور شدید سپاسگزارم. شرمنده که دیر اومدم ولی سعی کردم نکاتی رو که گفتید بهشون عمل کنم. در مورد نوشته خودتون هم خیلی زیبا بود و کاش این رو هم میگفتید که کاش ما هم مثل بچه ها شاید با هم اختلاف نظر داریم ولی طاقت دیدن ناراحتی و عذاب دیگری رو نداشتیم و به خاطر همدیگه اختلافات رو میذاشتیم کنار. ولی الان همه و همه به فکر منافع خویش هستن و این ایرانیه که در تنهایی هر آنچه که نباید به سرش بیاد میآرن و ما باز هم تاکیدمون بر روی اختلافاتمونه! منتظرتون هستم. پیروز باشید
Posted by: هم آوا/سجاد نیکنام on October 17, 2007 03:06 PM