چقدر اين روزها احساس ناامني ميکنم. از کساني که نگاهم ميکنند، چشم تو چشم تا آنها که زيرزيرکي نگاه مي کنند. از آنها که بلند بلند در اطرافم ميخندند يا آنها که موزيانه نيشخند ميزنند. از آنها که حرف ميزنند بلند بلند و من ميشنوم يا آنها که تو گوش هم فرو ميروند و پچ پچ مي کنند. اهميت ندارد که آنها با من هستند يا نيستند. مهم اين است که من از همه آنچه در اطرافم ميگذرد، احساس ناامني ميکنم مربوط يا غيرمربوط.
اين روزها بيشتر از هرموقع ديگر دلم مي خواهد تمام کارهايي که مرا به بيرون از خانه ميکشد، تمام شود تا من به خانه برسم و به تو
vaqean intore?baraye khodet boodano emtehan kon...
Posted by: wolf on August 21, 2007 10:42 AM
با اينكه احساس وابسته بودن آرامش آدمي به حضور يه نفر خوب نيست، ولي آرامش اين چنيني قابل وصف نيست!
Posted by: ماكان on August 21, 2007 06:45 PM
باز تو بعد روزها آمدی با بیان رمزگونه ات . خانه را نفهمیدم کجاست منظورت . این خانه مجازی را که نگفتی ! همین طور مرجع ضمیر تو مبهم ماند برایم . خواستم یک کامنت حسابی بگذارم اینجا ، گفتم دردی اضافه نکنم بر درد نا امنی ات
Posted by: محمد حسن on August 21, 2007 09:18 PM
http://lighten.blogfa.com/post-43.aspx
Posted by: nazanin on August 22, 2007 07:07 PM
با مطلبی با عنوان توتالیتاریسم ازدواج ایرانی به روزم
Posted by: حمید موذنی on August 22, 2007 11:55 PM
خدا رو شكر يه جايي براي آرامش دارين.من توي هيچ جاي اين كشور ارامش نميبينم
Posted by: amir babak on August 23, 2007 05:58 AM
سلام
با مطلبی با عنوان"سيكل مطلقه /مشروطه و بازي مار و پله" به روزم
Posted by: حمید موذنی on August 24, 2007 01:16 PM