یادداشت‌ها و برداشت‌های سمیرا سامانی از روزنامه‌نگاری و ارتباطات

 



موضوع:
تازه‌ترين مطالب:



جستجو:

پيوندها:


 
 

 

« و اين صداست كه مي‌ماند | Main | رسانه يعني قدرت و لاغير »

July 24, 2007 11:46 AM
"اين پست مخاطب خاص دارد"

سهميه‌بندي بنزين، آنقدر براي من ارزشمنده كه حالا حالا مي‌خوام دربارش بنويسم. به‌خصوص وقتي احساس كردم با نوشتن اين پست شايد سوءتفاهم بشه و شما تصور كنيد، من با اين كار بزرگ مخالفم! البته چون اصولاً من بلاگر اپوزيسيون! محسوب مي شم در اقدامات دولت، پس شما خود را به خواندن اين طومار بلند خسته نکنيد. راستش من فقط براي ثبت در تاريخ مي‌نويسم تا اينكه روزي به فرزندم بگويم: مادرت بدجور سنگ اين سهميه‌بندي بنزين را به سينه مي‌زد پس يکي دو تا دليلش رو بشنو....

فرزندم!
مادرت در روزگاري زندگي مي‌‌كند كه مدتي است نعمتي به نام بنزين در آن سهميه بندي شده و خوراك غولهاي آهني جيره جيره. اين موضوع شبيه همان جوش غرورِ چركي سفيدِ گنده‌اي است كه روي گونه تو نقش بسته. مي‌روي جلوي آينه و دو انگشتت را كنارش فشار مي دهي، آنقدر كه مي‌ تركد و مي‌پاشد روي آينه. حالت بهم مي‌خورد. اما بمان و فرار نكن. چون اين كثافت، اين گُه سفيد تنها اينگونه رخ مي‌نُماد بر تو.. پس آفرين بر تو كه شهامت ديدن اين كثافت را به خود دادي.

فرزندم!
گندهاي زيادي در طول اين سالها با چيزي به نام سوبسيد كه چند سال قبل نام آن را كردند يارانه مخفي نگه داشته شد. حالا اما سرباز كرده و اين آشغالها خودش را نشان داده و هركسي را در روزگاري كه من سپري مي‌كنم، ياراي ديدن اين كثافتها نيست، چه رسد به تحمل، به صبوري به گرفتن دستمال براي پاك كردن آن از صورت وطن.

فرزندم!
به من گوش بده تا بر تو بگويم آنان كه تحمل ندارند، چه مي گويند.
مادرت در روزگاري زندگي مي‌كند كه عده‌اي براي امرار معاش خودروهاي شخصي را به خيابان مي‌اندازند و مردمي چون مادرت را كه خودروي شخصي ندارد، سوار مي‌كنند. آخر در اين زمان تعداد تاكسي‌ها كم است، آنقدر كه اگر بخواهي به هواي سوار شدن در تاكسي منتظر بماني عقربه هاي ساعت تو را جا مي‌گذارند و پياده به مسيرشان ادامه مي‌دهند!
حتماً مي‌پرسي چرا؟
اين يكي از همان گندهِ گُه‌هايي است كه برايت گفتم! در روزگاري كه من سپري مي‌كنم عمري دراز است كه از مديران شهري گرفته تا مديران كشوري يادشان رفته عرصه‌اي به نام حمل ونقل عمومي وجود دارد و بر ما معلوم نشد كه بودجه‌هاي شهري را صرف كجايشان كردند! اما حالا دلشان زيرو ورشده كه اي واي و وا ويلا ما نه اتوبوس داريم ونه تاكسي و مترو...!!! در حالي كه تا ديروز كمتر مي‌شنيدي مقام ومسئولي به نقد شبكه حمل‌ونقل عمومي بنشيند اما امروزبسياري كه تا ديروز در خواب بودند، مدافعه حقوق مردم شدند و از قطع شدن درآمد اين قشر ابراز نگراني مي‌كنند!

فرزندم!
تمام دليل جمع شدن اين آشغال آنچه گفتم، نيست!
مادرت در روزگاري زندگي مي‌كند كه يكي دو خودروساز داخلي وجود دارد كه عمري گرانبهاست با چسباندن قطعات مثلاً داخلي خودروي ملي توليد مي‌كنند و به دست ملت مي‌دهند. صاحبانش پولهاي كلفت در جيبشان رفته و به اين آساني حاضر نمي شوند خط توليدشان را از توليد خودروي شخصي به توليد خودروي عمومي كه بايد با تسهيلات به دست خلق‌الله بدهند، عوض كنند. آنقدر كه قانون هم از پسشان برنيامده! حتماً اين تبصره 13براي تو هم آشناست!!! حالا حتماً خوب درك مي‌كني كه كلفت بودن يعني چي؟ و تمايل به كلفت تر شدن يعني چه؟
كاش ماجرا به همين‌جا ختم مي‌شد كه متأسفانه نمي‌شود!
مادرت در روزگاري نفس مي‌كشد كه بانكهايش حرمت كلام خدا را نگه نمي‌دارند و از قرض‌الحسنه مردم به مردم نزول مي دهند و براي اين كارشان هزار دليل كارشناسانه اقتصادانه تحويل مي‌دهند. بانكها به تو وام خريد خودرو مي دهند. يعني تو اگر امروز بودي و به من مي گفتي: مامان من ماشين مي‌خوام. بهترين كار اين بود كه دو ميليون، سه ماهه در يكي از بانكها بخوابانم تا به ما 5 ميليون وام با سوده 12 درصد بدهند تا بتوانم برايت يه پرايد بخرم. اگر هم تحمل نداشتي مي توانستم، اين مبلغ وام را بين هشتصد هزار تا يك‌ميليون تومان از بازار دلالان وام بخرم تا زودتر صاحب ماشين شوي. اما مي‌داني همين بانكها اگر بخواهند براي خريد تاكسي وام بدهند بايد چه كنند؟ درصد وام مي‌شود 7 درصد آنهم بدون سپرده اوليه. حالا گلكم با يك حساب ساده مي‌فهمي كه اگر به صدهزار درخواست خودروي شخصي بله گفته شود، بُعد طول و عرض دُم كلفت تر مي‌شود تا پاسخ دادن به صدهزار درخواست تاكسي. براي همين است که مسئولان از پس اين دُم برنيامده و تهديد شايد هم خبر خوش از ورود تاکسي‌هاي خارجي دادند!

فرزندم!
خوشحالم كه همچنان با من همراهي. مادرت امروزي كه اين خط را مي‌نويسد، پايش از يك قدمي وطنش آن طرف‌تر نرفته اما به مرحمت گستره شبكه اطلاع رساني مي‌داند كه در دنياي مدرن كه ايراني‌ها به آن مي‌گويند غرب. جز تاكسي هيچ ماشيني به قصد مسافر سوار كردن نمي‌ايستد اما عمري است دختران و پسران جوان اين مملكت سوار خودروهايي شدند كه گاه معلوم نيست از كدام ناكجاآباد سر درآوردند. حالا عزيكم از من قبول مي كني كه لازم بود يك‌جايي يك‌كساني بايستند و بگويند: بس است.
اگر هم بگويي مادرم چرا چاله را نكنده منار را دزديدند. من همان جمله‌اي را به تو مي گويم كه وزير كشور امروز ما ديروز گفت: (عين جمله اش را پيدا نكردم تا برايت بگذارم) اما مضمون اين بود: دولتهاي قبلي هم دنبال چاله كندن بودند كه حالا در اين نقطه ايستاديم. من هم به تو اين را مي‌گويم وقتي گه خشک شود، بويش ديگر آزارت نمي‌دهد. پس ممکن است بي خيال جمع کردنش بشوي. پس بهتر است به ان آب دهي تا تر وتازه شود که خيلي خوب بوي گهش به دماغت فرو برود تا در نتيجه به صرافت پاک کردنش بيفتي...

فرزندم!
اين تمام نگراني مردم وطن دوست نيست! برخي معتقدند با اين طرح ضربه سنگيني به گردشگري خورده چون ديگر باکهاي بنزين آنقدر پر نيست که بتوانند پا روي گاز بگذارند و سر از شمال درآورند.
پاره تنم!
من در روزگاري به سفر مي‌روم که مردمانش علاقه خاصي به مُردن و رفتن زير چرخ‌هاي تريلي و کاميون دارند و بهترين شادباش سفرهايشان فرار از نگاه هيز دوربين‌هاي پليس راه است!

فرزندم!
در اين زمانه کمتر مردماني هستند، که دوست داشته باشند، از ميان جنگل به شهر برسند. مردمان کمي هستند که صداي هو هو کيش کيش قطار را دوست داشته باشد. پس واگنهاي قديمي جواب آن نداران را مي دهد. داراها آخر سوار ماشين و پا روي گاز به ساحل دريا مي‌رسند. ديگر چه ضرورتي دارد و چه فشاري وجود دارد که دستگاه‌هاي عريض و طويل جاي گنده‌تر کردن نيروهاي بي‌مصرف، خط هاي ‌آهني را بلندتر کنند و اتاقکهاي...؟! همان چيزي که تمام قاره اروپا را به تک کشوري تبديل کرده تا مردمانش به ندرت آن‌هم در سفرهاي طولاني قاره اي از کاروان جاي او استفاده ‌کنند.

فرزندم!
غول‌هاي هوايي جان مردم را گاه به گاه مي‌گيرند و چنان يک دستي به تو مي‌زنند که نمي‌داني از کجا خورده‌اي و چند بار از چه کسي. اما اين غول‌ها با همه فرسودگيشان، با همه توپولف‌هايشان با همه تحريم‌هاي نشسته بر پيشانيشان امين ترند، به جان آدمي. ميانگين جان گرفتگان اين غول‌ها ساليانه به 150نفر نمي‌رسد اما خاطرات اين رفتگان هوايي در تاريخ ايران به نام‌هاي مختلف ثبت شده درحالي‌که کمتر در خاطر و روان ايراني مي‌يابي که بداند تعداد کشته‌هاي جاده‌اي کشور ساليانه چيزي در حدود 200 برابر رفتگان هوايي است. ( آمار پليس راه کشور سال گذشته رقم 28 هزار نفر را مي دهد) اين يعني کشته‌هاي جاده‌هاي ايران بيش از چندين برابر کشته‌هاي جنگ‌هايي است که در طول اين سالهاي اخير در همسايگان ما اتفاق افتاده است.

فرزندم!
مادرت خوشحال است که شکم سيري‌ناپذير جاده‌هاي ايراني ديگر کمتر خوراکي براي خوردن پيدا مي کند و خوشحال است که صنعت گردشگري ايراني بعد از گذر يک دوره رکود با تغيير در انتخاب نوع حمل‌ونقل جان تازه‌اي مي‌گيرد. آنچه از جان تازه مي گويم سخن من نيست. سخن کارشناسان حوزه گردشگري در امروز هم نيست بلکه سخن کارشناسان گردشگري در سال گذشته است، آن‌موقع که مادرت خبرنگار حوزه گردشگري بود. آنان به او مي‌گفتند: صنعت گردشگري يعني به حرکت درآمدن تمام چرخ‌هاي مرتبط با اين صنعت، يعني حمل‌ونقل عمومي جاي حمل ونقل شخصي. هتل و مسافرخانه جاي چادر و خانه اقوام. رستوران جاي آتش در جنگل و ...

فرزندم!
شايد دور باشد، تصوير پاک شدن همه اين ايرادات. اما مطمئن باش و شک نکن معلوم شدن خيلي از مشکلات فعلي در کشيده شدن پرده سوبسيد يا همان يارانه بنزين بود. که با فرض تکان نخوردن وضعيت فعلي، آشکار شدن اينها بر همگاني که تا ديروز خواب بودند، خود نعمتي بزرگ است و مي‌تواند جوانه اميد را براي تغيير در مديريت‌هاي خرد و کلان در دل زنده کند، البته اگر ديدن اشکالات معناي فهم مشکلات اصلي وزيربنايي داشته باشد نه غروغر و نق نق که چرا مثلاً آسايشمان بهم خورد. راستش مادرت در روزگاري عمر مي‌گذراند که مردمانش از مدرن بودن و مدرن شدن، نشستن روي مبل و تماشا کردن تي وي را فهم کرده اند و خريدن مايکروفر براي گرم کردن نان بربري فريز شده و غذاي شب مانده...

فرزندم!
سخن زياد گفتم و تو را خسته. اما باور کن بعد از گذشت دقيقاً 27 روز از سهميه بندي بنزين مادرت به مقال و مقاله‌اي و گزارش و گزارشي و گفت‌وگو و مصاحبه اي که نگاه مادرت در آن باشد، برنخورده تا بي‌سخن اضافه تو را به آنها لينک دهد و اگر تورا مي‌خواستم به گفته و نوشته‌ها مرتبط کنم، قطعاً تو تنها درمي‌يافتي که نتيجه سهميه‌بندي بنزين و ذره اي صرفه جويي در ذخاير ارزي تنها کاهش چند روزه ترافيک کلان شهرها و آلودگي هوا بوده پس سخن سرايي را حق مادرت بدان...

فرزندم!
من. سميرا ساماني. مادرت. خبرنگار حوزه شهري صداي جمهوري اسلامي ايران. از خدا يک چيز را آرزو مي کنم:
دلم مي‌خواد آنقدر توان داشته باشم که بتوانم يکي دو سانت ونه چيز بيشتري، جلوتر از دماغ درازم را ببينم... تا ذهنم. سخنم. دستم. قلمم ياراي درست فهم کردن، درست سخن گفتن و درست نوشتن را داشته باشند...




نظرها:

من در روزگاري به سفر مي‌روم که مردمانش علاقه خاصي براي مُردن و رفتن زير تريلي و کاميون دارند و بهترين شادباش سفرهايشان فرار ازنگاه هيز دوربين‌هاي پليس راه است

وصیتی بود بکر و خواندنی و البته عمل کردنی . به جای یک بار سه بار خواندمش . یکبار با مرض غرزنی و مچ گیری ( !) بار دیگر به نیت تعمق و تامل و بار سوم به انگیزه قضاوت .مجبور بودم برای فهم کردن موضوع خودم را در جایگاه این فرزند بنشانم و تو را درنقش مادری رو به احتضار. تا حالا به خیرات و برکات سهمیه بندی از این زاویه نگاه نکرده بودم . شم خبری و صراحت لهجه و نگاه شوخ و شنگ ات را در اتفاقات جدی حوزه شهری تحسین می کنم . البته تصور می کنم آنجا که آمار از کشته های جاده ای دادی ، رقم 200 برابر یا به عبارتی 30 هزار کشته درست باشد که آن هم، چون وصیتی است از یک مادر به فرزند ! غمی نیست . آسوده بمیر که تا آن زمان حتما این رکورد را خواهیم زد


Posted by: محمد حسن on July 24, 2007 07:53 PM



راستی اوایل سهمیه بندی بنزین در واکنش به سهم خواهی برخی اقشار از جمله خبرنگاران و کارمندان و نمایندگان مجلس و ... یادداشتی نوشتم برای روزنامه .... با عنوان " چه کسانی طرح سهمیه بندی را بی اثر می کنند؟"
این یادداشت کلا پنج بند داشت . دو بخش اول کلام این بود که :
یکم - طرح سهمیه بندی بنزین می تواند با گذشت زمان و حین اجرا خود را اصلاح کند اما به طور قطع با توجه به اهداف ترسیم شده برای آن تبصره بردار نیست و قائل شدن هرگونه استثنا برای اصناف خاص - که البته به آسانی با یک ادعا قابل تعمیم به همه شغل های دیگرمی تواند باشد - خطایی تاریخی است که ضمن به راه انداختن مسابقه سهم خواهی اصل طرح را لوث وبی اثر و اهداف عدالت خواهانه آن را زیر سوال خواهد برد.
دوم – نمایندگان محترمی که از اختصاص میزان سهمیه خود گلایه مندند – و البته نام آنها در حافظه صاحب این یاداشت محفوظ است - خوب است اندکی دندان بر جگر بگذارند تا در ایام انتخابات ، دوره کوتاه و زودگذر تبلیغات سپری شود . یا اینکه سهمیه خود را همانند شهروندان عادی ذخیره و همزمان با سفر به حوزه های انتخابیه با فراغ بال مصرف نمایند .یا عجالتا تا زمانی که همه هموطنان از امکانات مساوی در استفاده از حمل و نقل عمومی یا خودروی شخصی برخوردار می شوند از امکانات مالی خود استفاده و با کرایه کردن آژانس یا دیگر وسایط نقلیه به حوزه های خود سرکشی کنند . در مواقع عادی نیز خود را از امکانات قطار شهری که تا همسایگی مجلس در بهارستان کشیده شده بی نصیب نگذارند . بالاخره وقتی سفر با قطار شهری برای جناب حداد عادل رییس مجلس شورای اسلامی شدنی و لذت بخش است و آرزو می کند که کاش هر روز چنین توفیقی می یافت ، لابد این امر برای دیگر نمایندگان هم نباید مستحیل و عذاب آور باشد .

ابتدا نگاه ام را ستودند و گفتند که برای چاپ اش امیدوار باشم . دو روز بعد عذرم را خواستند که رئیس گفته این دو بند اول را اگر برداری بقیه حتما قابل چاپ است(!)


Posted by: محمد حسن on July 24, 2007 08:09 PM


چه مادر مهربانی و روشنفکری!


Posted by: ماکان on July 24, 2007 10:58 PM


فرزند ناتني!
طبق معمول که عادت ندارم يکبار برگردم و مطلبم را بخوانم و اين‌کار حتماً به دوش سردبير است، اينجا هم تا شما غلط هام رو نگيريد برنمي گردم ببينم چي نوشتم. دو و سه به دليل نزديکي به هم غلط تايپي بوده، اما راستش من 150 را با مسامحه نوشتم عدد نزديک به واقعيت همان صد است که با اين احتساب 300 ما هم درست است. از توجهت ممنونم.مطلب رو خوندم و دو سه فعل را هم عوض کردم. راستي يه دور از جون مي‌گفتي :)


Posted by: سميرا on July 25, 2007 07:46 AM


ببخش برمن . زیاده رفتم توی بحر مطلب . ایشالا بعد از 120 سال


Posted by: محمد حسن on July 25, 2007 09:13 AM


با اجازه شما خانوم ساماني خواستم درباره تصويب طرح يك فوريتي نرخ آزاد بنزين نظرم را بگم:
آدم حيرت مي‌كند از اين نماينده‌گان اقليت! تا ديروز مي‌گفتند خون ما به اين دليل از
بقيه مردم رنگين‌تره پس به ما جيره بيشتري بديد! حالا وقتي سنگشان به تير چراغ برق خورد به اسم مردم و كام خودشون دنبال تصويب طرح فروش نرخ آزاد افتادن. يكي نيست به اين جماعت بگه شما كه اينقدر دنبال احقاق حقوق مردم هستيد چرا الان يادتون افتاد؟ مگر بند فلان تبصره فلان قانون، همين ديروز پريروز در كتاب قانون آورده شده كه شما يادتان افتاده براي حمايت از مردم و گردشگري و ...بايد اين بند از قانون رعايت بشود؟! آنقدر مثل روز روشن است كه چند ماه مانده به انتخابات حاضرند هر كاري بكنند كه خودشان و هم پيمانانشان راي بياورند كه نگوييد ونپرسيد. در اين مملكت يا بايد برويد بميريد يا بي خيال هرشكل اصلاح و حفظ منافع ملي باشي چون اين مملكت بيشتر از هر چيزي بوي كثافت سياست‌زدگي مي‌دهد. والله با اين كارهايشان ثابت مي كنند كه ذره اي از اصلاح و اصلاح طلبي بويي نبرده و جر فريب مردم قصدي ندارند! اما ادعايشان آسمان را پاره كرده است شما هم بياييد اگر مردم خواستند به شما راي بدهند، بفرمائيد و جلوس كنيد، اما براي اين جلوس يكم واقعي‌تر به فكر منافع مردم وملت باشيد


Posted by: فرزاد از اصفهان (برادر فرزانه - ر) on July 25, 2007 06:32 PM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?

برای ثبت نظر کلمه submit را در کادر زیر وارد کنید.