چقدر روياهايم عوض شده. چقدر افقهاي زندگيم عوض شده. چقدر وقتي با دوستهاي قديم و جديد سخن ميگويم، احساس دوري از آنها ميكنم. ميخواهند ادامه دهند. شد، در خارج. در بهترينهاي آمريكا. نشد در اروپا. نشد در آسيا. نشد در همين ايران و اما راستش من نميخواهم. راستش من دلم يك مزرعه ميخواهد. يك گندمزار. يك مزرعه گل آفتابگردان كه آن گوشهاش يكي دو گلخانه زده باشم با گلهاي رز و سوسن و كوكب. با يك كلاه حصيري كه گيسوانم را به دست باد دهم تا برايم نوازش كند، بيآنكه خسته شود و دستهايم را از هم باز كنم تا در آغوش گندمها برقصم و لب آفتابگردنها را گاز بگيرم. كاش من يك مزرعه داشتم...
اگر هم نشد، من سميرا ساماني خبرنگار.........هستم، باقي مي مانم، تا برسد به ابد...
ghashang bood...
kheili ziad...
Posted by: hosna on June 2, 2007 11:59 PM
ارزوی خیلی ها تقریبا چنین چیزیه
Posted by: ماکان on June 4, 2007 07:18 PM
هیچوقت حس خوبی نسبت به صدا و سیما نداشته ام . اما وبلاگ شما بوی صداقت می دهد . موفق باشید .
Posted by: ali on June 6, 2007 12:53 AM