دلم نمی خواهد از این مرز بروم. نه اینکه نشدنی است پس رویا و فکرش از سرم بیرون شده است. نه! در این مملکت راحت تر از آنچه فکر می کنید به تو امکان می دهند خودت را به یکی از مرزهای غریب برسانی و از آنجا به جای دیگر بروی و تا ابد کوله ات بر گرده ات بماند. اما من که روزگاری این مرز را فاقد هر دلیلی برای ماندن می دانستم.، امروز یقین دارم، تنها جایی است که از انتخابش آرامم و یقین به این انتخاب دارم. می خواهم بمانم در همین جا با همین امکانات با همین توهین های اجتماعی و با همین پلشتی هایی که جاری است، زندگی کنم و جوانه اینکه اوضاع بهتر می شود را در دلم زنده نگه دارم و به خود بگویم بهتر شده، مگر نه؟ بهتر می شود، مگر نه؟ به خودم نمی گویم مگر من چندبار زندگی می کنم که بخواهم عمرم را در این مبارزه، معامله کنم. به خودم می گویم خیلی ها که دوستشان دارم و دوستشان دارید، ماندند و از ماندنشان احساس غبن و پشیمانی نمی کنند و هنوز هم به انتخابشان ایمان دارند. من می خواهم جزو این دسته باشم. رفتند، نماندند. ماندند، نرفتند. می خواهم بمانم در همان جا که بهترم بین بد و بدتر
پ.ن: دوست دارم که برگردی، خیلی زود
و برای تو که این روزها تمام روحت در اندیشه رفتن است
...دوست دارم بماند تا منتظر برگشتنش نمانم
Posted by: hosna on May 21, 2007 11:29 AM