يکي از لذت بخشترين کارهاي روي زمين اينِ که روبروي چشمهاي يک کتابفروش بايستي و از اول تا آخر کتاب را بخواني!
البته اگر از زير زهرِ چشم غرههايش نجات پيدا کني! واقعا قباحت دارد که آدم حاضر نشود 1400 تومان براي خريدن يک کتاب پول دهد! اما ميخرم، فقط يک وقته ديگه. يعني دلم ميخواد بروم در کتابفروشي و در کمال آرامش کتاب را بخوانم و هر وقت ديگر جز آن موقع کتاب را بخرم. خب اين هم يک عادت است، ديگر...
يواش يواش کتابفروشهاي شهر را هم به اين عادتم عادت ميدم! يکبار در شهر نشر پارک لاله کتاب را ميخوانم، بعد در ثالث ميخرم و يک بار ديگر برعکس و برعکس و برعکسش
کتاب خوندن توی کتابفروشی هم برای من باحاله ولی اینجا من شاید برای تموم کردن یه کتاب، دو برابر قیمتش پول قهوه می دم. مهم محیطشه.
Posted by: حاجی کنزینگتون on January 24, 2007 04:59 AM
خيلي خوبه آدم احساس مي كنه يه عالمه از عقده هاشو خالي كرده. البته من كتاب هاي يك كمي قطور رو در چند نوبت مي خونم. خب طبيعيه آدم بعضي كتابارو مي خواد بخونه اما نمي خواد بخره.
Posted by: قورباغه درختي on January 31, 2007 09:28 AM