صدايم خوب نيست! يعني به درد گويندگي نميخورد. ناراحتم. غصه دارم. هر روز صبح با عذاب اليم ميرم سركار. همش ميترسم ظهر يه چيزي بخوانم و شنوندهها زنگ بزنن و آبروم را ببرن. بهم بگن بيسواد. چون مثلاً يك كلمه را اشتباه تلفظ كردم (والا من هيچوقت به فكر يادگيري تلفظ صحيح كلمات نبودم با چشمام كه ميخواندم و معنا را ميفهميدم ديگر كاري به كار تلفظ صحيحش نداشتم! غافل از اينكه روزي بايد همه اين كلمات را درست تلفظ كنم وگرنه آبرويي برايم نميماند) شايد باورتان نشود اما مردم زنگ ميزنن فقط بخاطر اينكه مثلاً كلمه دنيا را دنييا خواندم يعني با تشديد تلفظ كردم! آبروريزي راه مياندازن كه نگوئيد و نپرسيد. (حالا حساب فحشهايي كه در طول روز بهخاطر يه اشتباه محتوايي شنيده ميشود را خودتان محاسبه كنيد تا شايد سختي كار دستتان بياد)
بهم ميگيد، دوست داريد صدام را بشنويد و من از گفتن اينكه كي و كجا صدام درميياد طفره ميرم. اما باور كنيد اصلا دلم نميخواد جز مخاطبهاي هميشگي راديو كه نميشه جلوي استفاده اونها رو از اين رسانه گرفت، كس ديگري به جمع شنوندههاي صدام اضافه بشه، البته همه اين سختيها به كمك همكارهام قابل تحمل ميشه. نوارهاي روزهاي اولي كه خودشان آمدند را مي گذارند تا بشنوم كه بفههم اونها هم مثل من بد بودن و حتي شايد بدتر و يادم مي اندازن كه عادل فردوسي پور افتضاح بوده و افتضاح اما حالا شده عادل. اونها دارن به من فرصت ميدن كه يك خبرنگار خوبه راديويي بشم ومن از اعتمادشان لذت ميبرم.
رسانه ملي! باور كنيد، آنقدر دنيا رسانه ملي يعني همان راديو وتلويزيون با روزنامه و خبرگزاري فرق مي كند كه حتي نميتوانيد تصورش كنيد. شما با خيل عظيمي از آدمها مواجهيد كه بينشان هم آدمهاي فرهيخته است هم آدمهاي كم سواد و حتي بيسواد. خيلي از ايرادهايي كه ما از بيرون به اين رسانه ميگيريم عملاً گريز ناپذيرِ اونهم بخاطر تركيب مخاطبان. يه خبرهايي را واقعا نميشه در اين رسانه گفت چون مثلا در روستايي مثل ابرقو چنين چيزي شنيده نشده و دغدغه آدمها نيست، پس انتخاب خبرها و سوژهيابي بسيار متفاوتِ البته به جرات ميگم و دفاع ميكنم از صدا و سيما چون به مراتب از روزنامههاي فعلي نسبت به خيلي از وقايع بيشتر واكنش نشون ميده (با همه محدوديتيهايي كه در ظاهر و باطن داره) ميتونم روزانه به دهها مورد خبري كه كاملا جنجال برانگيزه و روزنامهها، بيتوجه از اون گذشتن اشاره كنم كه در راديو يا تلويزيون به اون اشاره شده، شايد حداقل، اما شده. شايد به گوشه و كنايه اما زده شده. ميتونم به جنگ سردبيرها اشاره كنم كه گاهي حاضرند براي پخش يك خبر توبيخ بشن اما خبر را بفرستند! اينها جوانهايي هستند كه به تازگي در سيستم صدا و سيما وارد شدند و خوش ذوق هستند و خبر و كارشان را دوست دارند و گاهي آنرا ميپرستند و وقتي ميتوانند خبري ويژه و از خط قرمز رد كرده اي را پخش كنند تمام دنيا در كف دستشان است. اينها را خيليها نميبينند اما من ديدم و ميبينم و از اين موضوع و از اين تجربه خوشحالم، خيلي زياد.
به نظرم هیچ گوینده ای از شنیدن صداش خوشش نمی آد. برعکس مطلب نوشتنه که چندبار دوست داری بخونی و تعریف و تمجید بشنوی. برای همین مایوس نشو.
Posted by: haji kensington on December 28, 2006 05:35 AM
احساس می کنم مشکل امروز تو یک جورهایی مشکل دیروز من و خیلی ها و حتی کسی که امروز سردبیری تو را می کند هم هست . روز اولی که می خواستم خبرنگاری کنم تصورم این بود که همان نمره های 20 از دیکته هایی که زمان مدرسه مادرم را با آن خوشحال کرده بودم و شکلات هایی که از معلم انشای سوم دبستانم جایزه گرفته بودم برای شروع کافی باشد .اما تا آمدم کار کنم دیدم خبر را
می شناسم اما صفحه کلید را نه .دیدم حرف زدن را بلدم و نوشتن را نه . دیدم دشوار نویسی را با همه دشواری اش یاد گرفته ام و ساده و صمیمی نوشتن را نه و اینکه دیدم در میزان اطلاعاتم از عالم خبر و بیان آن برای مخاطبم فقط از نظر خودم به اندازه کافی دانا و خوش بیانم ! وقتی فقط چند بار به تنظیم های گفتاری خودم گوش دادم و از موضع مخاطب فلک زده به نوشته هایم در نشریات و روزنامه ها نگاه کردم دیدم چه قدر تعطیلم .من و تو با جزیی تفاوت هایی شروع کرده ایم .مهم ادامه راه است .خوبی کار تو این است که تو نه فقط خودبه کارت امیدواری که سردبیرت تره ای برایت خرد می کند.من تا هفته ها فقط خبر هواشناسی و اعلام اوقات شرعی و خبرهای دسته چندم را که هرگز فرصتی برای پخش نمی یافت در کنترات خود داشتم ، نه اینکه خود خواسته باشم که بیش از این کسی بها نمی داد.امروز اما من می فهمم که خبر را می فهمم و همزمان می فهمم که هنوز نیاموخته هایم بیش از آموخته هایم هست .و تحسین می کنم گویندگان وخبرنگارانی را که سال هاست تمرین اعتماد به نفس می کنند تا شاید مثلا حرف (ر ) را کمی از اینکه هست بهتر تلفظ کنند.یا لهجه خود را فقط یک اپسیلون کمتر کنند.
Posted by: محمد حسن on December 29, 2006 08:46 AM
Posted by: ماه محو on January 8, 2007 10:00 AM
سلام
اميدوارم كه حالتون خوب باشه. موفق و مويد پيروز باشيد.
Posted by: سعيد صادقي مقدم on January 8, 2007 06:55 PM
سلام سميرا جونم. مي بينم كه تو اين پست خود خودتي و خيلي واقعي احساست رو نوشتي. كيف كردم وقتي خوندمش. كاش بشه يه روزبا بچه ها بياين خونه ما ببينمتون. خيلي دلم برات تنگ شده دختر گل با صفا.
Posted by: shabnam on January 10, 2007 07:30 PM