یادداشت‌ها و برداشت‌های سمیرا سامانی از روزنامه‌نگاری و ارتباطات

 



موضوع:
تازه‌ترين مطالب:



جستجو:

پيوندها:


 
 

 

« چند نکته ارتباطی مرتبط با پائیز | Main | بي‌خيال! »

December 14, 2006 01:35 AM
مرزي به باريكي مو

دوباره براي لحظه اي نبودم. يعني چند لحظه‌اي در اين دنيا نبودم. يعني اين لحظه بودم و لحظه‌اي ديگر يادم نيست كجا بودم... شايد خيلي دور رفتم و برگشتم. شايد هم فرصت نكردم خيلي دور بروم، آخَر ا‌نگار‌ آنقدر مادر هوار كشيده بود و پدر اشك ريخته بود كه اگر هم قرار بود از خانه دور شوم، خدا را ميانه راه پشيمان كردند، مثل دفعه قبل …
با اين تفاوت كه اين دفعه بايد به دكتر شيفت درمانگاه محله‌مان درباره اين نبودن چند لحظه‌اي هم جواب مي دادم! انگاري خوش نداشت يك ذره جاني كه به تنم آمده بود راببيند! قرص خوردي؟ نه.10 ثانيه بعد. قرص خوردي؟ نه. 20 ثانيه بعد. قرص خوردي؟ دست‌هايم لاي فاصله بين دو تكمه سفيد پيراهنش مي رود و با نيمچه جانم مي‌كشمش به روي صورتم و با همه توانم در گوشش فرياد مي زنم. قرص نخوردم. خودكشي نكردم...
مي دانيد! فاصله بين بودن و نبودن آنقدر نزديك است و آنقدر چسبيده بهم است كه باورت نمي شود، جسمت مي تواند اين لحظه بي‌هيچ نشاني از نبودن "هست" و لحظه‌اي ديگر بي‌هيچ نشاني از بودن "نيست" باشد، مثل آنكه هيچ وقت‌ هيچ وقت نبوده است….
دفعه بعد شايد وصالي براي خاطره‌نويسي‌هاي مرز بودن و نبودن نماند، پس اين هم يادگاري از اين مرز باريك…




نظرها:

سلام سمیرا خانوم. نگران شدم. من فعلا در بلد کفرم. برگشتم تهران حتما باید ببینمت. مواظب خودت باش.چاکریم


Posted by: shahab on December 14, 2006 10:31 AM


امید دارم که الان خوب باشی. با اینهمه رفتن و برگشتنت داری دوستات رو نگران میکنی.
قرص خوردی؟
(سر من داد نزنی ها میدونم نخوردی اما راستی , قرص خوردی؟ ) و


Posted by: ye doost e doost on December 15, 2006 02:23 AM


تو این چند روزی که نبودم چه اتفاقا که نیفتاده
بی ظرفیت فقط چند روز تو رو به حال خودت گذاشتمو رفتم ها...


Posted by: مریم on December 15, 2006 04:51 AM


باور م نمی شود که واقعی باشد. بيشتر خيال می کنم يک قصه است، قصه ای که به زيبايی نوشته شده. بخصوص سئوال و جواب قرص خوردی. اميدوارم اگر واقعی است آخرين بار باشد. تجربه مشابهی دارم اما نه در مرز بودن و نبودن بلکه در حد بودن و نتوانستن. از دکتر اورژانس اصرار که عصبی شدی و از من انکار که نشدم. باورش نشد. باورشان نشد
آنچه برايم ماند خجالت و شرم بود


Posted by: الهام on December 15, 2006 11:39 AM


من مزمل خواندم و علی را فرياد زدم
خواهرم فکر کرده بود دارم اشهدم را می گويم
خدا می داند چقدر ترسيد


Posted by: الهام on December 15, 2006 11:42 AM


ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?

برای ثبت نظر کلمه submit را در کادر زیر وارد کنید.