دستام داره آخرين صفحههاي فصل دوم پاياننامم را تايپ ميكنه و گوشم از سر اتفاق در اوج آسمان محمد اصفهاني را ميشنوه. ميبرتم به 6 سال پيش. اونموقع كه ممد گلزاري رئيس جهاد دانشكده بود و يه برنامه اردوي كاشان جور كرده بود تا دو تا اتوبوس دانشجو رو بفرسته تو جاده كاشون. يادآورياش هم لذت بخشه بعد از گذشته اين همه مدت. با همه بدبختيهايي كه تو مسافرت كشيديم.
تمام راه رفت، من و نفيسه حرف زديم و حرف و گاهي اشك و اشك. رسيديم و بعد از خواندن فاتحهاي بر سر خاك سهراب و گشتي در قمصر، بردمون براي شام كه جاي همهتان خالي! دور يه ميز من نشسته بودم و مريم و نفيسه و روحانگيز. نفيسه گفت: بدمزهاست. من گفتم: مزه خر ميده. گفتن: مگه تو خر خوردي. گفتم: نه! اما بابام كارشناس بهداشت محيط. بهم گفته كه چلوكباب كوبيده با گوشت خر و شتر چه طعمي به غذا ميده، كه با اولين لقمه ميشه كشفش كرد. با يه اشاره ابرو، جناب رستوران دار را صدا كردم. گفتم: آقا بخور. گفت: بله! گفتم بخور! اگه تونستي 10 تا لقمه از اين غذا كه براي ما اوردي بخوري. من تا تهش را ميخورم . داشت تو همون لقمه اول خفه ميشد. ظرف غذاي ما چهار تا راجمع كرد و يه غذاي مشت اورد تا رفيقاي خودمون چپ چپ بهمون نگاه كنن. حالا ديگه شب شده و بايد آراميد! آقا ممد مدرسهاي براي خوابيدن برامون درنظر گرفته بود و خودشون چند تا پسر! رفتن خونه يه آشنايي و در رختخواب تروتميز خوابيدن و ما روي موكتهاي نمازخانه و پر پشه. تا اينكه صبح بشه و من بتونم به تنهايي كاپ قهرماني غر زدن را ببرم!
ياد دوره ليسانس دانشكده به خييييييييييييييييير. ياد روزايي كه با بچهها تو حياط دانشكده ميشستيم و ميخنديديم و حرف ميزديم و منتظر خوردن ناهار دانشكده ميشديم. اما حالا دانشكده اونقدر غربيه است كه وقتي ميرم توش چشمام حتي انتظار ديدن يه آشنا را هم نداره. دستام ميلرزه از نگاهها از اينكه خودمم خيلي زود شدم، يه غريبه.
تلخي احساساتم را جدي نميگيرم. چون دلم هميشه خاطرات تلخ را تهنشين ميكنه. فقط لحظههاي پر از شادي رو برام نگه ميداره. لحظههايي كه دوستشون داشتم، ازشون لذت بردم، هرجا و هر زماني كه اتفاق افتادن. نميدونم! يكهو وسط تايپ كردن پايان نامه چرا خيلي از لحظههاي شيرين و پر از لذت زندگيم از جلوي چشمام رژه رفتن تا صداي قهقهام بلند شه؟! اما راستش، دلم يكم براي خيلي از روزاي شاد زندگيم، دلتنگي ميكنه و بهونه ميگيره، بدون اينكه من جواب قانع كنندهاي براي اين دل بونهگير داشته باشم...