تا حالا شده دلتون براي يه آدمي بسوزه؟ دلتون براش خون بشه؟ دلتون خون’ اشك كنه؟
دلتون براش ميسوزه... اما هيچ كاري نميتونيد براش بكنيد... هيچ كاري... چون خودش نميخواد، چون ميترسه از اينكه منِ سركشش را افسار كنه. چون فكر ميكنه، اگه تن به اين كار بده، ديگران چي فكر ميكنن، چون به خودش هيچوقت جايي براي تقصير داشتن، نداده، چون انگاري هيچوقت بهش ياد ندادن كه گفتن «من هم مقصر بودم. ببخشيد» مالِ آدم بزرگاس. چون خدا فقط بهش يه چشم داده كه تنها روي به ديگران باز ميشه. يعني هيچ وقت خودش رو نميبينه.
راستش! به قدر كفايت به تو، گفتههات، نامههات و صداقتت هم ايمان نداره. پس دلت براي خودت هم ميسوزه... دلت براي خودت، خون ميشه... خونآبه را اشك ميكنه.
نميدونم! تا حالا چندبار و چند نفر، دلشون براي من سوخته اما نتونستن كاري برام بكنن، نمي دونم، نمي دونم؟
نمی خواد دلت برای کسی بسوزه. دلت برای خودت بسوزه که به اس ام اس های آدم مهم و محترمی مثل من سعادت نداری جواب بدی!
Posted by: مریم on October 4, 2006 12:02 AM
سلام عزیزِ من! به خدا قسم من اصلاٌ اس.ام.اسی از تو دریافت نکردم. بهت می زنگم. دوست جونِ آفتاب دیده ام!
Posted by: سمیرا on October 4, 2006 11:43 AM