همگي مخالفت كردند. دور آن ميزِ گرد و چراغ كمنور. خاكِ سيگار، تلپ شد، روي ميز. به چُس دود كردنش، ادامه دادم. "پوكر" داروندارشان را جلوي دستم، روانه كرد. تيرخلاص را زدم. پولها را ريختم وسط. اما عين موجودات نفهم، آن مانيفست لعنتي را بهرخم كشيدند. «اعضاي گروه حق خريد مرگ يا تسريع مرگشان را ندارند.»
چراغها را خاموش كردند، آن نفهمهاي عوضي. آن كثافتهاي حرامزاده. درازم كردند. پولها را ريختند روي تنم به سنگيني تنِ او... خيلي زود، شروع كرد به عشقبازي جاي او...
پ.ن:
والله. به مرگ خودم. نمي دونم اين فنگله، ساعت دو صبح از كجا به ذهنم اومد. اما بههر حال اومد و من دوستش داشتم، پس اينجا گذاشتمش.
خیلی دلم برات تنگ شده احمق خر گاو نر، پس کی پیدات می شه
Posted by: azar on September 27, 2006 12:03 AM
Posted by: ميثم on September 27, 2006 12:48 PM