گير دلم باز نميشه. نه با تلفن زدن به مريم. نه با اس.ام.اس بازي با سارا. نه با گفتن خوب نيستم، افسردگي فصلي گرفتم به احسان و نه با گير دادن به هيچكس ديگري.
خوب كه هميشه خوب نميمونه. بدم كه هميشه بد نميمونه. قفل كه هميشه بيكليد نميمونه. آسمون كه همش ابري نميمونه. دريا كه همش طوفاني نميمونه. خوب، بلدم روضه بخونم، آره؟ من اينقدر خوب بلدم روضه رضوان بخونم. اما نميدونم چرا گير خودمُ نميتونم، باهاشون باز كنم. ولله با اينهمه روضه كه بلدم، تونستم گير خيليهارو باز كنم...
اصلاً من گير دارم؟ نميدونم. اصلاً گير من با روضه وا ميشه؟ نميدونم. اصلاً شايد گيري درميون نيست و من دچار توهم گير، هستم! اينم، نميدونم... اما ميدونم، دلم به كمك نياز داره... به خودم نياز داره... به اينكه بهش بگم: آروم باش، دلكم...به اينكه بهش اعتماد بدم: من كنارتم، وقتي فكر ميكني هيچ كس نيست...به اينكه يادش بندازم: تنها قلبي كه فقط و فقط براي من ميزنه، خودشه...
قفل همیشه بی کلید نمی مونه ولی 99 درصد مواقع بی کلیده این قفلای لعنتی!
Posted by: on September 22, 2006 12:59 AM
رمضان هم وقت خوبي براي باز كردن گيرها!!!!!!!!!!!!!
Posted by: مصطفي on September 22, 2006 01:28 AM
منم گاهی به دلم ميگم آروم باش، اما نتيجه ش اصلا خوب نيست. بيشتر عصبانی ميشم
Posted by: الهام on September 22, 2006 01:02 PM
سمیرا جونم
امیدوارم هرچه زودتر از این حالت بیای بیرون
من تا دیروز بدتر از خودت بودم
گویا کلید قفل من پیدا شد
امیدوارم مال تو هم زودی پیدا شه
Posted by: تینا on September 22, 2006 02:03 PM
رفتم دیدم و به حسین گفتم به خانم پودفروش بگه عوضش کنه
از توجه شما بسیار ممنونم
موفق و پیروز باشید
Posted by: مداد سیاه on September 22, 2006 08:53 PM
سلام. شايد همه ما داريم يك جوري اين روزها را تجربه ميكنيم. شايد هم ايراد از اون آرمان خواهي مسخره است. كه وقتي يك روز يك ماه يك فصل.. حالمان بد است فكر ميكنيم كه ديگر همه چيز تمام شد. شايد هنوز باور نكرديم ما هم يك روز خوبيم يك روز بد.
Posted by: azar on September 23, 2006 12:41 PM