مبعث. مشهد. من
يه دوست، 100 هزار تومن ساعت چهار بعدازظهر روز دوشنبه (30 مرداد) به دستم رسوند و گفت: «شب عيد محمدِ. برو ببين اين آقا رضات ميطلبتت يا نه؟» اگر كمي به عقلم رجوع ميكردم، بايد پول را ميگرفتم وبيخيال گنبد طلاي آقا رضا اونرو در جيبم ميگذاشتم، در اين اوضاع بي پولي ـ البته اين گزينه هم با دوزوكلك شدني بود، چون شرط دريافت اين هديه فقط رفتن به مشهدالرضا بود ـ اما از آنجايي كه من معتقدم عقل كيلويي چند؟؟؟ پول را گرفتم و روانه چند آژانس مسافرتي شدم. نه خبري از هواپيما بود و نه قطار. اما اگر كمي سرتق باشيد، اين حرفهاي سرتاسر منطقي افاقهاي بهحالتان نمي كند، اين يعني نه تنها هيچ عجلهاي براي رسيدن به راهآهن و پاي ريل به خرج نميدهيد، بلكه با دلدلها راهي محل قرار كاريتان ميشويد!
آخه! در اين وضعيت، منطق و غير منطق ميگفت، حداقل قرار كاريام را به خيال شايد و اما كنسل نكنم و فقط به خانه زنگ بزنم و بگويم، ميخواهم بروم مشهد. به فلان آدرس، شناسنامه، شارژر موبايل و چادر گلگليام را بفرستيد. شد ساعت 7 بعدازظهر و آقاي پيك با يك ساعت تأخير، اسباب سفرمان را بهدستمان داد! سوار اتوبوسهاي ويژه شدم تا زود برسم به راهآهن. وقتي رسيدم ديدم هيهات! آخر دختر عقلت مگر كسر دارد؟!كلي مرد از سروكول هم بالا ميرفتند، براي يك بليت. يه گوشه ايستادم، اما چندلحظهاي نگذشته بود كه آقايي بلند گفت: «يه بليت غزال ويژه خواهران استرداد شد!!! كسي نميخواد .» ساعت 40/7 بليت در دست از گيت رد شدم تا اين قطار زيبا بدون تأخير ساعت 55/7 بعدازظهر تهران را به قصد مشهد ترك كند.
رسيدم. سنگين مثل الوند شايد هم مثل هيماليا. سواره يه تاكسي تمام شهر را براي پيدا كردن هتل گشتم و گشتم تا پس از دو ساعت گشت، هتل آپارتماني مرا در روز مبعث پذيرا شد، البته بليت برگشت را هم در همان گشت دوساعته خريدم تا در مشهد جا نمانم! خوابيدم از سنگيني و غروب بيدار شدم و باز سنگينتر از قبل. نه درست ميفهميدم كجام و نه ميفهميدم من چطور از اين شهر غريب سر درآوردم. من ناخواسته طلبيده شده بودم، اما براي چياش را نميدانستم، همانطور كه نميدانستم، قرار است چي به من نشان داده شود يا اصلاَ چه چيزي به من داده شود كه بايد به اين راه خوانده ميشدم. باني اين هديه بهم گفت: «با تو شوخي هم نميشه كرد؟! اصلاَ فكر نميكردم شدني باشه! وگرنه اين ولخرجي را در هديه دادن نميكردمJ اين ديگر از عجايب و شايد هم از معجزات بود!!!»
من اما سنگين بودم و رمقي براي لذت بردن از فضايي كه درآن بودم، در من نبود. شد فرداي مبعث. و من هنوز چيزي از اين سفر دستگيرم نشده بود. بعد از تخليه هتل تا قبل پرواز، بايد مهمان خانه آقا رضا ميشدم. پس نشستم در گوشهاي و دقايقي خوابيدم. بلند شدم رفتم گوشهاي ديگر. كمي آرم شده بودم. شد نماز مغرب. بعد مدتها تصميم به خواندن نماز گرفتم، آنهم به جماعت، دقيقاَ روبروي گنبد طلاي آقا رضا. تمام شد، شد ساعت 7 بعدازظهر و اين لحظه همه وجود من آنچنان از اين سفر غرق لذت بود كه ديگر مانده بود از پرواز ساعت 40/21 جا بمانم. توصيف حس و حالم بيفايدهاست چون به كلام نميياد، اما آنقدر ميدانم كه وقتي از آقا رضاي چشم قشنگ خداحافظي ميكردم به مانند پر سبك بودم. پرِ پر.
پ.ن: راستي آقا سهام الدين زيارتت قبول. از كنارم رد شدي اما تا بيايم از ميان آنهمه محاسن بشناسمت، لابهلاي زائران گم شدي و جمله «زيارتت قبول، آقا سهام» در فضا محو شد. در دنياي واقعي كه صدايم به تو نرسيد، از دنياي مجازي، با تأخير فراوان، زيارتت قبول.