يه چند روزي رفته بودم پيش آقا رضا چشم قشنگه. خوش گذشت. عين دو دفعه قبل. دلمم نگرفت، مثل خيليهاي ديگه كه تا پاشون تو شهر آقا رضا مي ذارن انگار غم دنيا رو تو دلشون ميپاشن. دفعه اول با اردوي دانشجويي رفتم كه راستش آدم با برو بچ دانشگاه اردوي جهنم هم بره خوش مي گذره، چه برسه به مشهدالرضا. دفعه دوم پارسال بود كه براي جمع و جور كردن ويژهنامه كتاب هفته درباره حضرت زهرا يه هفته مهمان بودم.
اينم دفعه سوم. بليتش به شيوه مدرن اينترنتي با كارت سامان رئيس خريداري و به حسابمان گذاشته شد و بدون دردسر رفتن به اماكن به دليل سفر يك دختر تنها با هماهنگي همان رئيس بالايي با نصف قيمت به هتل سه ستاره رفتم. تا همين جا بايد بهم خوش گذشته باشه، مگه نه؟!
اما ماجراي خوش گذشتن به همين جا ختم نميشه. مشهد شهريه كه من برعكس كل تحريريه _ به غير رئيس مشهديمان _ از سفر كردن به آن لذت ميبرم. نه بهخاطر زيارت. نه بهخاطر ييلاقات اطراف. نه بهخاطر خاك فردوسي و نه حتي بخاطر جبروت مقبره نادرشاه.
و نه حتي بهخاطر اينكه مشهد به نظرم كيس استادي مناسبي براي مردمشناسيه. يادم وقتي با بروبچ ليسانس اردوي فارغ التحصيلي ميرفتيم شمال. پسرا ته اتوبوس دو تا كفه دستشون رو با ضربآهنگي مخصوص ميكوبيدن بهم و ميخوندن: دختر احمد آباد دختر احمدآباد (بقيش ديگه يادم نمي ياد ني ناي ناي) شما يه سفر بريد مشهد و كمي به خود زحمت بديد و از اطراف حرم دور شويد تا به احمدآباد زادبوم دختر معروف ترانه برسيد تا دريابيد فلسفه ترانه شدنش را.
و اما اين هم تنها دليلم براي خوش گذشتن نيست. ديدن وحدت در عين كثرت تا به مغز استخوانم لذت تزريق ميكند. از مادري كه به هر شكل سعي ميكند فرزند خردسالش را به ضريح برساند. از پسر جواني كه در صحن «انقلاب» آرام به گنبد طلا خيره شده. از پدري كه بيتكلف به نماز ايستاده. همه و همه آرامش محض است.
كنار دريا هم همين حس را دارم. اگر در اين شهر دود گرفته غروب سرخ رنگي هم به چشم آيد باز همين حس را دارم. آنجا فقط كمي راه دور است و كمي همت عاليتر براي رسيدن لازم است. اما وقتي ميرسي، يقين داري به همه راههاي رفتهات. به عشقي كه به پايت ميريزد، خدا.
آرامش نعمتي است كه گاه در تصوير يك نقاشي، گاه در دشت جاده تبريز _ اروميه، گاه در پرستش سنگ، خورشيد، ماه، آب، آتش به اوج تجلي ميرسد. غنيمت است، اين لحظه به هر بهانهاي كه ميهمان دلت شود.
آقاجون
اون دختر احمدآباد
مال احمد آباد آبادانه
تا كي من از نوشتههاي تو گاف بگيرم
البته اين مسئوليت همون دبير مربوطهاست كه نميدونم چرا اين يكي رو خوب به جا نياورده
زيارت قبول
مسئول گرفتن گافهاي وبلاگ سميرا
Posted by: بچه آبادان on July 17, 2006 01:25 PM
سرکار خانم سامانی
با تقدیم سلام
از اظهار لطفتان و تذکر تان صمیمانه سپاسگذارم.این نکته براحتی مغفول مانده بود که البته با اشاره شما تصحیح شد.امیدوارم بتوانم در آینده نیز از نظرات و همفکری های صمیمانه شما استفاده کنم.
ارادتمند :جواد صبوحی
Posted by: جواد صبوحی on July 17, 2006 03:04 PM
ببين اومدي نسازي، آق مهدي! دختر احمدآباد دست برقضا يا تقدير يا سرنوشت يا سانحه در هر خطه اين مملكت باشد، ترانه ميشود. باور نميكني؟! يه سري به اقصا نقاط كشور كه خيابان احمدآباد دارن بزن تا صحت اين جمله رو دريابي. البته بر منكرش لعنت كه تو گافگير خوبي هستي، دوستم
Posted by: سميرا on July 18, 2006 09:44 AM
Posted by: مرتضا on July 18, 2006 12:45 PM