دوست جون فوقليسانسم، دفاع كرد تا پسفردا ساعت سه صبح بره اونور دنيا كه بهش ميگن نروژ. جلسه دفاع، من بودم با دوست با مرام خودش و الهه خسروي و دو تا از بچههاي ديگه. كم بوديم اما سعي كرديم با سوتهاي بيوقفهمان بهش انرژي بديم اما الحق كه رويمان را كم كرد چون خودش يه توپ پر از انرژيه. كمتر از دو ماه با همه گرفتاريهايي كه داشت، پايان نامهاش را بهتر از حد انتظار اساتيد جمع و جور كرد.
يه چيز ميگم به گوشش نرسه! ندا جزو معدود آدمايي كه بند بند وجودم بهش حسادت ميكنه، از بس كه اين آدم، خودشه. يه خودي كه علاوه بر اين كه خودش و نه هيچ كس ديگه، از تجربه كردن نميترسه و ميره جلو. كلاف زندگي هم اونقدر اساسي دستش بوده كه اگه من بخوام از همين حالا به شتاب يوزپلنگ دنبالش برم، كم كم سه سال طول ميكشه كه به جايي كه اون الان وايساده برسم. اِي واي جلوي من’ بگيرد وگرنه با اين ترمزي كه بريدم تا صبح ازش تعريف و تمجيد ميكنم.
پس لپ كلام، تبريك هم براي فارغ التحصيل شدنش هم براي عاقبت به خير شدنش (رفتن از اين مملكت) هم براي هزاران خوبي كه داره.
خدائيش اگه اين تعاريف براي سوغاتي شب عيد باشه!