نوشتن آرومم مي كنه. حتي اگه سيستم خونه بعد از دو ماه خراب مونده باشه و مجبور باشم، نيمه شب توword بنويسم. دارم مي نويسم. چراغهارم خاموش كردم تا اسكارا بيدار نشن.آخه تا چراغ روشن شه به خيالشون روز شده و زندگي رو از سر مي گيرن! پس به روشنايي صفحه كامپيوتر قناعت مي كنم تا حداقل ماهي آزاري به ليست بديهام اضافه نشه.
وقتي كمتر از حالا سن و سالم بود. وقتي دلم مي گرفت. مي گفتم چرا از من نپرسيدن كه مي خواي بياي اين دنيا يا نه. وقتي يه كم آروم ميشدم يادم ميافتاد كه شنيدم، ازم پرسيدن و من گفتم: " بله". اما يادم نمي ياد. آره من يادم نمي ياد كه اين پرسش وجود داشته يا نه كه من جوابش رو داده باشم يا نداده باشم. اماواقعيتش دونستن راست يا ناراست بودن اين جمله هم اهميتي ندارد چون ما هستيم چه با پرسش چه بيپرسش. تصور نقش نداشتن در انتخاب هستي، آزار ابدي است پس يه زماني بايد به خودت بگي: "متولد شو". هر جور كه دلت ميخواد. هر جا دلت ميخواد. بزرگ شو. هر جور دلت ميخواد. هر كجا كه دلت ميخواد. فقط متولد شو به دستاي خودت.
وقتي زندهاي و ميخواي دوباره به دنيا بياي بايد اول مردن آغاز كني. يعني تمام اندوختههات رو دور بريزي. بايد نيست بشي. پس شروع ميكني به بزرگ كردن مرز زندگيت. آنقدر كه افق دور دست ميشود و ديوارهاي دورت ديگر تحمل مرز جديد را ندارند. پس فرو ميريزند. اين يعني مرگ. حالا تو ماندهاي در فضايي كه هيچ چيزي اطرافش نيست جز يه عالم چوب كه در بينظمي چشم انتظار يه چكش و دنيايي از ميخ هستند. پس چكش به دست به سراغ چوبها ميروي و چكش ميزني اولين چوب زندگيت را. ساختن تمام ميشود. 9 ماه، شايد هم كمي كمتر و شايد هم كمي بيشتر. اما وقتي ساخته ميشوي ديگر شبيه قبل نيستي. تو در خانهاي كه خودت ساختهاي متولد شدهاي. در خانه جديد هيچ موج ميزد. وقتي پر از هيچي، رهايي. رهاي رها.
ديگر خبري از عرف. خط قرمز. درست. نادرست. زشت. زيبا. بد و خوب مادر، پدر، مادربزگ، پدر بزرگ و ديگر گذشتگان نيست. حالا تو ميتواني فكر كني. احساس كني. خودت نه هيچ كس ديگري جاي تو. حال تو هستي. تولد جديد همانقدرخاص است كه سختيهاي زندگي جديد اما شايد اگر شبي دلت گرفت، ديگر از كسي نپرسي آيا كسي از من پرسيد كه ميخواهم باشم يا نه. شايد و شايد ديگر نپرسي.
پ.ن:
اين مطلب را چند شب پيش، نيمه شب در word نوشتم چون به بركت سوخته شدن مودم نميتونستم، بذارشم اينجا. ديشب وقتي چشمم بهش افتاد، تصميم گرفتم با ديسكت حملش كنم و از محل كار اينجا بذارم، همين.
اون سردبير تون هم همشهري ماست هم رفيق ما اگه ازش ناراضي بودي بگو ... در ضمن باز هم افتضاح رو اشتباه نوشتي
Posted by: ehsan on June 11, 2006 12:47 AM
ممنون از وبلاگ زيباتون
خواستم يه خواهشي داشته باشم
اگه ممكنه وبلاگ منو با اسم بچه هاي ايوان جزو پيونداتون قرار بدين
www.eyvanboys.blogfa.com
ممنون
Posted by: محمد حسن on June 14, 2006 11:53 AM