دلم آشوبه، بدجور. انگاري يه خروار لباس دارن توش ميشورن. دل نگرونم. بهشتم داره موعدش تموم ميشه. مدتهاس ياد گرفته بودم به آينده فكر نكم. اما واقعيتش نميشه. تصور اينكه تكزيستيم، با اومدن خانواده به پايان ميرسه، عصبيم ميكنه. سعي ميكنم، درك كنم كه من مدتها تو بهشت بودم و اين به اندازه كافي عالي بوده و دليلي براي ناراحتي نيس. اما نميشه.
شايد روزاي آينده بهتر باشن. شايدم بدتر. شايدم يه چيزي بين به و بد. اما ذهنم كندتر از اين حرفاس كه اين حرفا به خرجش بره.
دلم ميخواد همه زندگي در اختيار من باشه و نه هيچكس ديگه. اين يعني گريز از ارتباط. گريز از روابط خانوادگي و دوستانه به شكل معروف. شايد بدِ. شايدم خيلي بد. اما اينطوري شدم كه دلم نميخواد در محاسبات زندگيم كسي يا كساني را به حساب بيارم. اين يعني من و من. اين نكبت است. خودم ميدونم. اما آنقدر لذتبخشِ كه ترك كردن آن جنونآميز است، برايم.
دلم اينروزها يه كلبه وسط يه جنگل ميخواد، عين قصهها. نميدونم چرا اينقدر ارتباطگريز شدم. و باور نميكنم انسان يه موجود اجتماعيست كه بايد يه عالم انسانه ديگه دورش باشن كه زندگي كردن از يادش نره.
چرا اجازه ميدي پيشداوريهات زندگيتو خراب كنند؟ شايد آينده برايت لحظههاي بهتري داشته باشه اگه زلال باشي و بهش فرصت بدي.
گذشته از اين به نظر من تنهايي يا با خود بودن بيشتر يك مسئله درونيه و اگه ما نخوايم كسي نميتونه اونو از ما بگيره.
Posted by: شبنم on June 1, 2006 03:33 PM
سعي كن از مواد غذايي مثل گردو و سالاد ميگو بيشتر استفاده كني !! من هميشه وقتي خلوت مي كنم حالم مي گيره شما بر عكس به هر حال بيشتر سفارش نكنم يك كيلو گرده بخر يواش يواش بخور
Posted by: arash on June 3, 2006 01:38 PM
in daghighan hamun halatie ke man ham docharesham.ensangorizi,ertebatgorizi va hatta khanevadehgorizi.delam mikhad beram ye jaye dur,tanhaye tanha,be ya khuneye kuchik faghat male khodam,vali midunam ke arezouye mahalie.
Posted by: sayeh on June 4, 2006 12:52 PM