سرم گذاشته بودم روي ميز. به بچهها ميگفتم دلم ميخواد بخوابم. نه از اين خوابا كه آدم تهش بلند مي شهها. يكي گفت آره مردن خيلي خوبه. آدم يه دل سير ميخوابه. گفتم: برو بابا اگه شانس ماِ كه اون دنيا هم نميذارن درست بخوابيم. اصلاً كي گفته عظمت خدا به اينه كه دنيا هيچ وقت تموم نشه. يكي نيست به اين خدا بگه: خدا جون كوتاه بيا شايد يه آدم دلش بخواد ديگه نباشه. يعني اصلاً نباشه. تازه اين خودش كلي عظمته. چون فقط خودش ميت...
گوشي زنگ خورد. شماره نيفتاد. بله بفرمائيد. بعد دو سه تا الو شناختم. يكي از يه راه دور بود. خيلي دور. مثلاً به دوري آفريقا. بغضم تركيد. گفتم چرا حالا. همين الان كه داشتم به خدا گله ميكردم. گفت: ميخواستم دوسه ساعته ديگه زنگ بزنم اما انگار يكي بهم گفت همين حالا زنگ بزن. كه زد كه من نگم مگه خدا هم وجود داره!!!
دلنگراني از بيپاسخ موندن چند تا آف مسنجر، دستاي يه آدم بزرگ را روي شمارهگير تلفن ميبره تا از يه قاره به يه قاره ديگه زنگ بزنه تا جوياي حال دوستش بشه. درك ارتباطي اين ماجرا برام سخته اما يك اصل تو ارتباطاي ميان فردي حاكمه كه ميشه باهاش حركت اين دستاي بزرگ رو درك كرد.
فاصله تو رو دوستتر نگه ميداره. چون كمتر حرف ميزني. كمتر آشنا ميشي در نتيجه شبيهتر بهنظر ميآيي و نزديكتر. پس فاصله مورد نياز را براي با هم ماندن رعايت كنيد، لطفاً.