یادداشت‌ها و برداشت‌های سمیرا سامانی از روزنامه‌نگاری و ارتباطات

 



موضوع:
تازه‌ترين مطالب:



جستجو:

پيوندها:


 
 

 

« آتش بس | Main | تسليت شهادت دوستانم »

December 5, 2005 08:32 AM
يك ليوان چاي مجاني!

11 صبح زنگ زد كه تا فردا يعني همين امروز يك گزارش درباره روز دانشجو بيار. دست و پام را گم كردم. نه اينكه موضوع خاني باشد. نه، كلي كار داشتم. بايد مي‌رفتم دانشگاه. كارهاي پايان نامه يك طرف، ليست تحقيقات سال83 كه به دكتر انتظاري قول داده بودم  به دستش برسانم، هم يك طرف، بحث‌هاي خانه‌داري هم يك‌طرف و كلي طرف‌هاي ديگر كه فاكتور مي‌گيرم.
دكتر خانيكي كلاسش تمام شد. پروپوزال را دادم دستش و داشتيم گپ و گفتي مي‌كرديم كه اين يكي همرا اين يكي قاپ استادم را دزديدن. مصاحبه‌اي براي راوي به هر حال توانست چشم دانشگاه را به جمال جفتشان منور كند. كارشان افتاد، به هفته‌ديگر. خواستم دستي بدهم و بروم دنبال نوشتن گزارش. شيطان اما ا’فتاد به جانم كه تا ايرانشهر، همراه اين يزدي بروم و از آنجا راهي دانشگاه تهران شوم. آخر مي‌خواست پرينتر بخرد. صاحب كافه سايبر هم كه چشم همسر به كيش رفته‌اش را دور ديده بود، همراهمان شد. چشمتان روز بد نبيند، بابايي ازمان درآورد كه نپرسيد، مگر دلش رضا مي‌داد كه يكم اسكناس بيشتر خرج كند. از اين مغازه به آن مغازه. آخر سر هم، هيچي به هيچي.

شب شد. شديم شبگرد. شديم گشنه. شديم آواره بك غذاخوري سنتي كه روزگاري مهمان دوستي به آنجا رفته بودم. دو دور و نيم، فلسطين تا انقلاب را گز كرديم اما يافت مي‌نمي‌شد وقتي هم شد، بسته بود تا من هي فحش بخورم، هي غر بشنوم، هي آب و هواي كرج بر فرق سرم بخورد و... خلاصه از كوفته‌خوري به هات داگ گاز زدن،رضايت داديم ـ ميهمان همان يزدي ـ شكم آن دو سير شد. مال من هم شد اما شور مي‌زد. گزارش را چه كنم تاصبح. بابا اين گزارش‌ها كه رفتني نيست از خودت بنويس. گفتم باشد. اما خانم خانم‌ها خبر از تهديد آقا منصورِ ضابطيان نداشت. اگر اين بارِ هم از خودم گزارش مي‌نوشتم، روزگارم سياه مي‌شد.
عقربه از 9 گذشته رسيدم، خانه. كمتر از 8 ساعت در 50 ساعت گذشته خوابيده بودم. اما گزارش را چه مي‌كردم. در اين‌جور مواقع انسان دچار خلاقيت مي‌شود. SMS  تنها فرصتم بود. Forward  يك پيغام SOS. سؤال گزارش را كوتاه، براي تعدادي از دوستان حاضر در فون‌بوك‌ام فرستادم. گوشي را روي Silent گذاشتم و به خواب رفتم. نه! بي‌هوش شدم. نزديكي‌هاي 2 صبح از خواب پريدم. گوشي را برداشتم. بيش از 10 پيغام برايم آمده بود. ديگر شاخ و برگ دادن به يك پيغام كوتاه، نه كاري داشت و نه غير اخلاقي بود.

خدائيش اگر تا قيامت هم به مغزم فشار مي‌آوردم، نمي‌توانستم، تصور كنم، كسي در روز دانشجو آرزو مي‌كند: « يك ليوان چاي مجاني به او داده شود.» آرزوي سارا خيلي به دلم نشست.




نظرها:

ارسال نظر:

نام :


پست الکترونیکی


وب سایت :


نظر:



Remember info?

برای ثبت نظر کلمه submit را در کادر زیر وارد کنید.