ميخواهي نباشي. علتش، گاه يادت نميآيد. فقط ميخواهي نباشي، همين. كمتر كسي را سراغ دارم كه اين احساس را تجربه نكرده باشد. اما كم پيش ميآيد، اين احساس محلي براي عمل پيدا كند. پس چه ميشود كه كسي تا پاي عمل ميرود؟
شبگردي امشب عجب دلگير بود.
سلام
نگاه انتقادی داشتن به مسائل مختلف خیلی خوبه ولی تو چرا به همه چیز حمله می کنی؟ من نظر شخصی ام رو درباره خودکشی گفتم، اینکه این یه انتخاب شخصیه و به کسی ربطی نداره . حالا کجاش رمانتیکه؟
درباره معضل خودکشی و افزایش اون در اجتماع هم حرف تو درسته. باید بررسی بشه ولی واقعا در تخصص من نیست. من توی "پست" وبلاگم فقط گفتم که به نظر می آد داره زیاد می شه ولی وقتی تخصص اش رو ندارم بیشتر درباره اش حرف نمی زنم وگرنه همه بلدند بپرسند :« آه، چرا خودکشی در جامعه رو به افزایش است و فلان و بیسار.»
Posted by: ندا on December 2, 2005 10:00 PM
نزن نزن من گيلاسم ... ندا
ندا جان، نظر شخصيات كاملاً برايم قابل احترام است و اصلا ًنه قصد حمله كردن داشتم نه انتظار يك نظر كارشناسانه. فقط به نظرم آمد خيلي تحت تأثير مرامنامه لومونديها قرار گرفتي و آن پست را نوشتهاي، چرا كه اگر اشارهاي به لوموند نميكردي، اصلاً كامنت نميگذاشتم. درواقع نتوانستم بين نظر شخصي تو بامرامنامه لوموند رابطه معنا داري پيدا كنم جز اينكه بخواهي در اين ماجرا بيدليل لوموند را بر سرمان بكوبي.(بگذار به كم هوشي من) براي همين پستت مرا اذيت كرد و به قول تو به آن حمله كردم. حالا دوستم، تو من نزن
Posted by: سميرا on December 3, 2005 03:48 AM