مامان مامان ماما... ديگه هيچي نفهميدم، از اين دنيايي كه تا لحظهاي قبل توش به راحتي نفس ميكشيدم. رفتم يهجايي كه نه صدايي بود نه رنگي نه آدمي. ارتباطم با تمام زندگي براي لحظههايي كه نميدونم چهقدر طول كشيد، قطع شد. تا اينكه بيصدايي به شنيدن صداهاي مبهم تبديل شد اما هنوز دركي از اصوات نداشتم، لحظهاي بعد شنيدم بابام با گريه داره ميگه:«مرد، ديگه مرد»
هنوز اما قدرت ارتباط كلامي نداشتم تا بگم:« من زندم، گريه نكن بابا» لحظهاي بعد تونستم از ميان هزاران واژه، واژهاي را براي آرامش مادرم، پدرم و برادم پيدا كنم، سه بار گفتم« يا حسين بن علي» چرايش را نميدانم. آخه من با مرد كربلا ارتباط خاصي نداشتم كه بخواهم او را برگزينم!
دنياي سياه كنار رفت و خودم رادر آغوش بابا ديدم،كي از حمام به وسط اتاق كشيده بودنم و حوله به تنم پيچيده بودن، نميدونم. اما خوب ميدونم كه براي لحظهاي كوتاه در آرامش عميق نبودن، بودم.
امیدوارم همیشه باشی...(راستی داستان چیه) و
Posted by: hossein on November 10, 2005 12:05 AM
چرا دختر جان؟
چی شده بود؟
نگران شدم.
امیدوارم همیشه سالم و سر حال باشی.
Posted by: فرزانه on December 14, 2006 10:17 AM